eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
733 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ -۲۶۳ عزیز خانوم شاباش هایی رو که بهم داده بودن رو جمع کرد و در حالیکه من رو از روی سن کنار می‌کشید گفت: -خیره...چی شده یعنی؟ با نگرانی آب دهنم رو قورت دادم،همش حس میکردم قراره بلای جدیدی سرم نازل بشه. الناز حتما خوشش نیومده بود که با ایزد رقصیدم. به دامن لباسم چنگ زدم و گفتم: -عزیز...من میترسم... حس میکنم یه چیزی شده -بیا بریم ببینم چه خبره این دختره ی وزه حتما داره آتیش میسوزونه دنبال عزیز خانوم رفتم و وقتی خدمتکار با ترس و لرز به مطبخ اشاره کرد فهمیدم ماجرا جدی تر از اون حرفاست. صدای جیغ مانند الناز توی مغزم خط می‌کشید و با عزیز خانوم وارد مطبخ شدیم. الناز با عصبانیت دستش رو توی هوا تکون داد و گفت: -من برای کیک ارکیده سفید سفارش داده بودم بعد شما رفتی رز زدی؟ قناد بیچاره در حالیکه دستپاچه شده بود به ایزد و الناز نگاهی انداخت و گفت: -اما اینجا نوشته رز سفید خانوم الناز با حرص فاکتور رو گرفت و پرت کرد توی صورت مرد: -وقتی نمی‌تونید سفارش نگیرید یا بجای یه کودن آدم حسابی بذارید تا سفارشا رو ثبت کنه من اون روز به صراحت گفتم ارکیده سفید ایزد بازوم الناز رو گرفت و گفت: -حالا که چیزی نشده مگه چند تا شاخه گل چه فرقی داره؟ بعد منم حس میکنم گفتی رز... الناز که واقعا عصبی بود پاش رو روی زمین کوبید و گفت: -فرقی نداره؟ تو میگی فرقی نداره؟ رز با ارکیده یکیه؟ وای خدایا ...یکی بگه من دارم خواب میبینم شوهرم طرف اوناست! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاهکارهای علبرضا قربانی:❤️‍🔥 ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
فراوانند بی‌خوابانی چون من هر یک در کنج خلوت خویش!
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجوری شهرو به آتیش بکشه!❤️‍🔥 ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
بعضی دلتنگی ها فقط دلت را تنگ نمی کنند جهان برای تو کوچک می شود.
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا خودش میدونه:)🤍🥲 ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
به سرزنش کنندگان بگویید: اندکی صبر؛ حوادثِ روزگار می چرخند
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من از تو خیلی خطرناکترم! ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
از غَم پرسیدم:از چیم خوشت میاد که دست از سرم برنمیداری ؟؟ گفت :قشنگی چشات وقتی گریه میکنی ‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 
در سَرم ، انسان پیر عصبی میرقصد.
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ منو عزیز خانوم فقط نگاه میکردیم اما خوب میدونستم قرار نیست الناز کوتاه بیاد. ایزد پوف کلافه ای کشید و گفت: -حالا کاریه که شده ...میگی چکار کنیم؟ قناد که حسابی از اون وضعیت ناراحت بود به کیک اشاره کرد و گفت: -من واقعا نمیدونم چطور این مشکل پیش اومده شرمنده هم هستم اولویت اول ما رضایت مشتریه ولی واقعا الان امکان نداره پیگیری کنم چون تایم کمه... از طرفی هم  امشب عروسی برادر زن خودمه...خانومم... الناز جیغ بلندی کشید و گفت: -به منچه که شما نمی‌تونید یا خانومت منتظره ؟ من روز عروسیمه دلم میخواد همه چی همون طوری باشه که دوست دارم نیم ساعتم فقط وقت دارید تا درستش کنید ایزد بازوی الناز رو گرفت و سعی کرد آرومش کنه. اما دندوناش رو جوری بهم فشار میداد که میترسیدم فکش خرد شه: -بیا اینجا عزیز من تو نیم ساعت که نمیشه کاریش کرد اینجوری سخت بگیری... الناز دست ایزد رو پس زد و با حالت بغض داری گفت: -من ۷ سال تحمل نکردم که حالا اینجوری بشه خودت خوب میدونی واسه هر آیتم این عروسی چند ساله برنامه میریزم... اون دختر ۷ سال تحمل کرده بود،آرزو ها داشت و من عذاب وجدان خفه م میکرد. چون ۵ سال از اون ۷ سال رو خودم نابود کرده بودم. با فکری که به سرم زد جلو رفتم. کنار ایزد وایسادم و در حالیکه داشتم از غصه ذوب میشدم گفتم: -اگه قبول کنید من درستش میکنم! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ به ایزد نگاه نمیکردم ولی نگاه سنگینش کاملا حس میشد. زل زده بود بهم و این قلب بینوای من رو هیجان زده میکرد. الناز آب دهنش رو قورت داد و گفت: -تو چجوری میتونی آخه... -چکار دارید من ردیفش میکنم شما برید مهمونا رو تنها نذارید قناد که انگار منجیش رو دیده بود لبخندی زد و گفت: -منم یکم وقت دارم میتونم کمک تون کنم -عالیه ...پس صبر کنید من الان میام عزیز خانوم جلو اومد و گفت: -من کمکی از دستم برمیاد؟ -نه ...شما فقط عروس و دوماد و ببر پیش مهمونا زشته خودم اوکیش میکنم عزیز خانوم رو به الناز و ایزد گفت: -راست میگه...الانه که پشت سرمون کلی حرف در بیارن خیلی وقته اومدیم اینجا بیاید بریم هوران خودش همه فن حریفه و بعد لبخندی بهم زد و گفت: -الان چوب جادوش و در میاره یه بیبیدی بابیدی بوو میکنه همه چیز درست میشه الناز کلافه و عصبی تورش رو مرتب کرد و من سرم رو که بالا گرفتم نگاهم قفل ۲ تا گوی تریاکی شد. بهم زل زده بود و من اون لحظه قدردانی رو توی چشماش دیدم. ولی فقط برای یه لحظه. اونقدر زود گذشت که حس میکردم اشتباه دیدم. بازوی الناز رو گرفت و بدون حتی یه ذره حس و انعطاف گفت: -هر کمکی که خواستی بگو... -خودم حلش میکنم...شما برید ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏