eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
732 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ منو عزیز خانوم فقط نگاه میکردیم اما خوب میدونستم قرار نیست الناز کوتاه بیاد. ایزد پوف کلافه ای کشید و گفت: -حالا کاریه که شده ...میگی چکار کنیم؟ قناد که حسابی از اون وضعیت ناراحت بود به کیک اشاره کرد و گفت: -من واقعا نمیدونم چطور این مشکل پیش اومده شرمنده هم هستم اولویت اول ما رضایت مشتریه ولی واقعا الان امکان نداره پیگیری کنم چون تایم کمه... از طرفی هم  امشب عروسی برادر زن خودمه...خانومم... الناز جیغ بلندی کشید و گفت: -به منچه که شما نمی‌تونید یا خانومت منتظره ؟ من روز عروسیمه دلم میخواد همه چی همون طوری باشه که دوست دارم نیم ساعتم فقط وقت دارید تا درستش کنید ایزد بازوی الناز رو گرفت و سعی کرد آرومش کنه. اما دندوناش رو جوری بهم فشار میداد که میترسیدم فکش خرد شه: -بیا اینجا عزیز من تو نیم ساعت که نمیشه کاریش کرد اینجوری سخت بگیری... الناز دست ایزد رو پس زد و با حالت بغض داری گفت: -من ۷ سال تحمل نکردم که حالا اینجوری بشه خودت خوب میدونی واسه هر آیتم این عروسی چند ساله برنامه میریزم... اون دختر ۷ سال تحمل کرده بود،آرزو ها داشت و من عذاب وجدان خفه م میکرد. چون ۵ سال از اون ۷ سال رو خودم نابود کرده بودم. با فکری که به سرم زد جلو رفتم. کنار ایزد وایسادم و در حالیکه داشتم از غصه ذوب میشدم گفتم: -اگه قبول کنید من درستش میکنم! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ به ایزد نگاه نمیکردم ولی نگاه سنگینش کاملا حس میشد. زل زده بود بهم و این قلب بینوای من رو هیجان زده میکرد. الناز آب دهنش رو قورت داد و گفت: -تو چجوری میتونی آخه... -چکار دارید من ردیفش میکنم شما برید مهمونا رو تنها نذارید قناد که انگار منجیش رو دیده بود لبخندی زد و گفت: -منم یکم وقت دارم میتونم کمک تون کنم -عالیه ...پس صبر کنید من الان میام عزیز خانوم جلو اومد و گفت: -من کمکی از دستم برمیاد؟ -نه ...شما فقط عروس و دوماد و ببر پیش مهمونا زشته خودم اوکیش میکنم عزیز خانوم رو به الناز و ایزد گفت: -راست میگه...الانه که پشت سرمون کلی حرف در بیارن خیلی وقته اومدیم اینجا بیاید بریم هوران خودش همه فن حریفه و بعد لبخندی بهم زد و گفت: -الان چوب جادوش و در میاره یه بیبیدی بابیدی بوو میکنه همه چیز درست میشه الناز کلافه و عصبی تورش رو مرتب کرد و من سرم رو که بالا گرفتم نگاهم قفل ۲ تا گوی تریاکی شد. بهم زل زده بود و من اون لحظه قدردانی رو توی چشماش دیدم. ولی فقط برای یه لحظه. اونقدر زود گذشت که حس میکردم اشتباه دیدم. بازوی الناز رو گرفت و بدون حتی یه ذره حس و انعطاف گفت: -هر کمکی که خواستی بگو... -خودم حلش میکنم...شما برید ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
779.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مراقـ.ـب حرف زدنت باش…‼️ .🎬 جزومد
گاهی وقت ها سکوت بهترین حرف و نبودن بهترین حضور است..
390.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیچاره اونی که بعد از تو... از من انتظار عاشقی داره!❤️‍🩹 ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
همه ترسم از این بود که یه روزی دوستم نداشته باشه الان دیگه خودم دوستش ندارم !!
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اصل تو این دنیا نرسیدنه! 🥲💔 ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
این عادت ما آدماس وقتی کارمون گیره قولای قشنگی میدیم
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لیلای مرا میبرن...🥲💔 ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
اینطور نیست که کسی یکدفعه بمیرد آدم ، ذره ذره تمام میشود. غم به غم.. دلتنگی به دلتنگی... ♡♡ ‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ وقتی مطبخ خلوت شد عرق کف دستام رو با لباسم پاک کردم. استرس افتاده بود به جونم و حالا میترسیدم که خرابترش کنم. تلفنم رو برداشتم و فورا شماره گرفتم. بالا شهر یه خوبی هایی داشت. وقتی مشتری ثابت و پولدار پیدا میکردن تا کمر براش خم میشدن و هر چیزی که اراده میکرد رو با یه بشکن می‌فرستادن. قناد نفس عمیقی کشید و گفت: -واقعا این تعداد ارکیده سفید داشتن؟ سرم رو به علامت آره تکون دادم و  دست به کار شدم. گل های رز رو از توی کیک بیرون کشیدم و مرد هم باهام کمک کرد. زمان زیادی نداشتیم چون بعد از شام مراسم اصلی شروع می‌شد. تازه داشتن شام رو سرو میکردن و من نمیدونستم چقدر طول میکشه تا گل ها برسن. کارم که تموم شد رو به قناد گفتم: -مگه عروسی دعوت نیستید ؟ شما برید من انجامش میدم مرد لبخندی زد و گفت: -خدا خیرتون بده همینجوریش زنم کله مو میکنه با رفتنش به داخل سالن سرک‌ کشیدم. خدمه میز رو برای شام میچیدن و بوی غذا مشامم رو پر میکرد. دستم رو روی شکمم کشیدم، حسابی گرسنه بودمـ اما صدای زنگ گوشیم که بلند شد بلافاصله تماس رو برقرار کردم: -خانوم...ما جلوی دریم...می‌آید تحویل بگیرید؟ بدون اینکه وقت رو تلف کنم شالم رو روی شونه هام انداختم و از خونه بیرون زدم.  همون تعداد گلی که میخواستم رو برام آورده بودن البته با قیمتی که مغزم سوت می‌کشید وقتی به فاکتورش نگاه میکردم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ کار کیک که تموم شد احساس می کردم ضعف کردم. بدجوری گرسنه بودم و فقط یه بشقاب پلو و کباب دلم می‌خواست . آخرین گل رو که زدم عقب رفتم و با لبخند پت و پهنی به شونه ی  خودم کوبیدم و گفتم: -آفرین هوران خانوم هنرمند دستمریزاد...گل کاشتی مشغول تعریف و تمجید از خودم بودم که عزیز خانوم وارد آشپزخونه شد و گفت: -وای چه خوشگل شد تو چجوری اینا رو بلدی؟ اون از اتاق شون اینم از تزئین کیک دستم رو با دستمال پاک کردم و بادی به غبغب انداختم: -خب ،اینا ذاتیه آفاق خانوم عروست ذاتا هنرمنده عزیز خانوم خندید و سری تکون داد: -بخدا شوخی نمیکنم،خیلی هنرمندی از هر انگشتت یه هنر میریزه وقتی خدمتکارا برای بردن کیک وارد آشپزخونه شدن کنارشون موندم. با احتیاط همراهی شون کردم چون میترسیدم یه وقت بلایی سر کیک بیاد. با ورودمون همه کف زدن،انگار منتظر  بودن و مثل گرسنه ها بهش نگاه میکردن،با اینکه تازه شام خورده بودن. وقتی کیک رو روی میز جلویی عروس و داماد گذاشتیم الناز بلند شد و با چشمایی که از ذوق برق میزد گفت: -وای هوران جون... فکر نمیکردم بتونی درستش کنی همونی شده که دوست داشتم،حتی قشنگ تر مگه نه ایزد؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏