eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
732 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ وقتی مطبخ خلوت شد عرق کف دستام رو با لباسم پاک کردم. استرس افتاده بود به جونم و حالا میترسیدم که خرابترش کنم. تلفنم رو برداشتم و فورا شماره گرفتم. بالا شهر یه خوبی هایی داشت. وقتی مشتری ثابت و پولدار پیدا میکردن تا کمر براش خم میشدن و هر چیزی که اراده میکرد رو با یه بشکن می‌فرستادن. قناد نفس عمیقی کشید و گفت: -واقعا این تعداد ارکیده سفید داشتن؟ سرم رو به علامت آره تکون دادم و  دست به کار شدم. گل های رز رو از توی کیک بیرون کشیدم و مرد هم باهام کمک کرد. زمان زیادی نداشتیم چون بعد از شام مراسم اصلی شروع می‌شد. تازه داشتن شام رو سرو میکردن و من نمیدونستم چقدر طول میکشه تا گل ها برسن. کارم که تموم شد رو به قناد گفتم: -مگه عروسی دعوت نیستید ؟ شما برید من انجامش میدم مرد لبخندی زد و گفت: -خدا خیرتون بده همینجوریش زنم کله مو میکنه با رفتنش به داخل سالن سرک‌ کشیدم. خدمه میز رو برای شام میچیدن و بوی غذا مشامم رو پر میکرد. دستم رو روی شکمم کشیدم، حسابی گرسنه بودمـ اما صدای زنگ گوشیم که بلند شد بلافاصله تماس رو برقرار کردم: -خانوم...ما جلوی دریم...می‌آید تحویل بگیرید؟ بدون اینکه وقت رو تلف کنم شالم رو روی شونه هام انداختم و از خونه بیرون زدم.  همون تعداد گلی که میخواستم رو برام آورده بودن البته با قیمتی که مغزم سوت می‌کشید وقتی به فاکتورش نگاه میکردم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ کار کیک که تموم شد احساس می کردم ضعف کردم. بدجوری گرسنه بودم و فقط یه بشقاب پلو و کباب دلم می‌خواست . آخرین گل رو که زدم عقب رفتم و با لبخند پت و پهنی به شونه ی  خودم کوبیدم و گفتم: -آفرین هوران خانوم هنرمند دستمریزاد...گل کاشتی مشغول تعریف و تمجید از خودم بودم که عزیز خانوم وارد آشپزخونه شد و گفت: -وای چه خوشگل شد تو چجوری اینا رو بلدی؟ اون از اتاق شون اینم از تزئین کیک دستم رو با دستمال پاک کردم و بادی به غبغب انداختم: -خب ،اینا ذاتیه آفاق خانوم عروست ذاتا هنرمنده عزیز خانوم خندید و سری تکون داد: -بخدا شوخی نمیکنم،خیلی هنرمندی از هر انگشتت یه هنر میریزه وقتی خدمتکارا برای بردن کیک وارد آشپزخونه شدن کنارشون موندم. با احتیاط همراهی شون کردم چون میترسیدم یه وقت بلایی سر کیک بیاد. با ورودمون همه کف زدن،انگار منتظر  بودن و مثل گرسنه ها بهش نگاه میکردن،با اینکه تازه شام خورده بودن. وقتی کیک رو روی میز جلویی عروس و داماد گذاشتیم الناز بلند شد و با چشمایی که از ذوق برق میزد گفت: -وای هوران جون... فکر نمیکردم بتونی درستش کنی همونی شده که دوست داشتم،حتی قشنگ تر مگه نه ایزد؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مگه نمیگی دوسش داری؟! ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
سپاه هم رو حرف دخترا حرف نمیزنه تو کی باشی مخالفت کنی؟! -
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو نیستی و هنوز اسمت عزیزه💔:) ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
قدر چشمایی که پیشتون برق میزنه رو بدونید..
جنگ آتش بس شده ولی آتیشی که تو دل من به پا کردی هیچ وقت تموم نمیشه آقا پسر -
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مثل اشک از چشمم افتادین..🤌🏼
آنکه می گوید : "هنوز وقت دارم " هیچ زمان وقت نخواهد یافت🌾
🔴 ۳ دختر ظالم وقتی مادرشان سرطان گرفت او را زنده به گور کردند! چیزی که بعدش رخ داد همه را شوکه کرد ‼️😱 • در روستای کوچک، ماجرایی هولناک در حال وقوع بود که نفس تمام منطقه را بند آورد. پروین، زن ۶۵ ساله فداکاری که یک عمر برای سه دخترش سارا، نگار و لیلا زحمت کشیده بود، حالا در سخت ترین روزهای زندگی اش تنها مانده بود. او که به تازگی متوجه شده بود به سرطان پیشرفته مبتلا است، همه چیز از وقتی شروع شد که پزشکان هزینه های سنگین درمان را اعلام کردند. سه دختر که نمی خواستند پولی خرج مادر بیمارشان کنند، او را به خانه قدیمی و مخروبه اش در حاشیه روستا بردند. اما فاجعه واقعی وقتی رخ داد که پروین در یکی از شب ها، از درد شدید به خود می پیچید و التماس می کرد او را به بیمارستان ببرند. سارا، دختر بزرگ که همیشه حریص تر از بقیه بود، پیشنهاد شیطانی داد: "بگذارید از شرش خلاص شویم! همین الان می بریمش توی جنگل و...". نگار و لیلا هم که از بار مسئولیت خسته شده بودند، با این نقشه جنایتکارانه موافقت کردند آنها مادر خود را.... 👈 خواندن ادامه داستان https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ در جوابش لبخند کمرنگی زدم و گفتم: -دکتر... من کیس مناسبی برای رقص نیستم دخترای زیادی آرزو دارن امشب با شما برقصن یه نگاه بندازید متوجه میشید کیان مثل همیشه خنده ای کرد و با حالت خاصی گفت: -من فعلا قصد ازدواج ندارم میخوام ادامه تحصیل بدم اون شب احتیاج داشتم که بخندم یه حواس پرتی بزرگ میخواستم و وقتی کیان برای بار دوم درخواست رقص داد قبول کردم. بدون اینکه به ایزد نگاه کنم با کیان رفتم تا برقصم. همه دور تا دور جمع شده و هیجان زیادی حس میکردم. یادم رفته بود ایزد و الناز دست تو دست هم رقصیدن و من چقدر غصه خوردم. کیان مرد پر شور و حرارتی بود. صدای جیغ و خنده هامون کل فضای حیاط پر کرده بود. اصلا یادم نبود تمام اون چند روز فقط گریه کردم و از اتاق بیرون نیومدم. حتی مهم نبود بعد از اون چی میشه. با اون همه گریه و خودخوری به خودم ظلم میکردم. آخر شب هم با آفاق خانوم میرفتم شمال و یکم روحیه م عوض میشد. دلم یه حال خوب می‌خواست به دور از ایزد و زخم زبون هاش. کیان دستم رو گرفت و اجازه داد دور خودم بچرخم. موقع رقص همراهیم میکرد. موزون و هماهنگ بودیم و وقتی دستش رو روی کمرم گذاشت و من به عقب برگشتم همه جیغ و سوت و هورا کشیدن. صاف که وایسادم همه تشویق مون کردن به گمونم رقص مون زیادی قشنگ بود و همه توجه ها رو جلب کرده بود. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏