eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
9.9هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
733 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو نیستی و هنوز اسمت عزیزه💔:) ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
قدر چشمایی که پیشتون برق میزنه رو بدونید..
جنگ آتش بس شده ولی آتیشی که تو دل من به پا کردی هیچ وقت تموم نمیشه آقا پسر -
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مثل اشک از چشمم افتادین..🤌🏼
آنکه می گوید : "هنوز وقت دارم " هیچ زمان وقت نخواهد یافت🌾
🔴 ۳ دختر ظالم وقتی مادرشان سرطان گرفت او را زنده به گور کردند! چیزی که بعدش رخ داد همه را شوکه کرد ‼️😱 • در روستای کوچک، ماجرایی هولناک در حال وقوع بود که نفس تمام منطقه را بند آورد. پروین، زن ۶۵ ساله فداکاری که یک عمر برای سه دخترش سارا، نگار و لیلا زحمت کشیده بود، حالا در سخت ترین روزهای زندگی اش تنها مانده بود. او که به تازگی متوجه شده بود به سرطان پیشرفته مبتلا است، همه چیز از وقتی شروع شد که پزشکان هزینه های سنگین درمان را اعلام کردند. سه دختر که نمی خواستند پولی خرج مادر بیمارشان کنند، او را به خانه قدیمی و مخروبه اش در حاشیه روستا بردند. اما فاجعه واقعی وقتی رخ داد که پروین در یکی از شب ها، از درد شدید به خود می پیچید و التماس می کرد او را به بیمارستان ببرند. سارا، دختر بزرگ که همیشه حریص تر از بقیه بود، پیشنهاد شیطانی داد: "بگذارید از شرش خلاص شویم! همین الان می بریمش توی جنگل و...". نگار و لیلا هم که از بار مسئولیت خسته شده بودند، با این نقشه جنایتکارانه موافقت کردند آنها مادر خود را.... 👈 خواندن ادامه داستان https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ در جوابش لبخند کمرنگی زدم و گفتم: -دکتر... من کیس مناسبی برای رقص نیستم دخترای زیادی آرزو دارن امشب با شما برقصن یه نگاه بندازید متوجه میشید کیان مثل همیشه خنده ای کرد و با حالت خاصی گفت: -من فعلا قصد ازدواج ندارم میخوام ادامه تحصیل بدم اون شب احتیاج داشتم که بخندم یه حواس پرتی بزرگ میخواستم و وقتی کیان برای بار دوم درخواست رقص داد قبول کردم. بدون اینکه به ایزد نگاه کنم با کیان رفتم تا برقصم. همه دور تا دور جمع شده و هیجان زیادی حس میکردم. یادم رفته بود ایزد و الناز دست تو دست هم رقصیدن و من چقدر غصه خوردم. کیان مرد پر شور و حرارتی بود. صدای جیغ و خنده هامون کل فضای حیاط پر کرده بود. اصلا یادم نبود تمام اون چند روز فقط گریه کردم و از اتاق بیرون نیومدم. حتی مهم نبود بعد از اون چی میشه. با اون همه گریه و خودخوری به خودم ظلم میکردم. آخر شب هم با آفاق خانوم میرفتم شمال و یکم روحیه م عوض میشد. دلم یه حال خوب می‌خواست به دور از ایزد و زخم زبون هاش. کیان دستم رو گرفت و اجازه داد دور خودم بچرخم. موقع رقص همراهیم میکرد. موزون و هماهنگ بودیم و وقتی دستش رو روی کمرم گذاشت و من به عقب برگشتم همه جیغ و سوت و هورا کشیدن. صاف که وایسادم همه تشویق مون کردن به گمونم رقص مون زیادی قشنگ بود و همه توجه ها رو جلب کرده بود. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ نفس نفس میزدم و توی بدنم گرمای زیادی حس میکردم. میتونستم تا صبح برقصم و جیغ بکشم یکی میخواستم که هیجانم رو باهاش خالی کنم اما کیان اونی میخواستم نبود. ولی به همون چند دقیقه رقص و حواس پرتی هم راضی بودم. تقریبا نیمه های شب بود که بالاخره عروسی تموم شد و مهمونا یکی یکی خداحافظی کردن و رفتن. عزیز خانوم تا لحظه آخر کنارم موند و با هم مهمونا رو بدرقه کردیم. ایزد و الناز هم با مهمونا مشغول بودن. تقریبا همه رفته بودن که عزیز خانوم بازوم رو گرفت و گفت: -دیگه کسی نمونده من بقیه شو هستم تو برو وسایلت و بردار بریم خونه من لباسامون و همونجا عوض میکنیم و صبح زود راه بقفتیم فقط بجنب که دیگ نمیتونم رو پاهام وایسم سرم رو به علامت باشه تکون دادم و وارد خونه شدم. میخواستم تا ایزد مشغول مهموناست برم. دیگه تحمل نداشتم با هم ببینم شون،ظرفیتم برای اون شب تکمیل بود. شالم رو روی شونه هام انداختم و بعد از برداشت کیف و چمدونم وارد حیاط شدم. ایزد با چند نفر صحبت میکرد و الناز هم کنار پدر و مادرش بود. عزیز خانومم من رو به طرف ماشین هل داد و گفت: -بریم که دیگه نمیتونم وایسم! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
او تو را دید..!ولی من تورا تماشا کردم؛ ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
قدر همو بدونیم روزای خوبمون همینایی هستن که دارن میگذرن...
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من دوستش داشتم نه تو..!🥲💔 ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal