درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۶۸
در جوابش لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
-دکتر... من کیس مناسبی برای رقص نیستم
دخترای زیادی آرزو دارن امشب با شما برقصن
یه نگاه بندازید متوجه میشید
کیان مثل همیشه خنده ای کرد و با حالت خاصی گفت:
-من فعلا قصد ازدواج ندارم
میخوام ادامه تحصیل بدم
اون شب احتیاج داشتم که بخندم
یه حواس پرتی بزرگ میخواستم و وقتی کیان برای بار دوم درخواست رقص داد قبول کردم.
بدون اینکه به ایزد نگاه کنم با کیان رفتم تا برقصم.
همه دور تا دور جمع شده و هیجان زیادی حس میکردم.
یادم رفته بود ایزد و الناز دست تو دست هم رقصیدن و من چقدر غصه خوردم.
کیان مرد پر شور و حرارتی بود.
صدای جیغ و خنده هامون کل فضای حیاط پر کرده بود.
اصلا یادم نبود تمام اون چند روز فقط گریه کردم و از اتاق بیرون نیومدم.
حتی مهم نبود بعد از اون چی میشه.
با اون همه گریه و خودخوری به خودم ظلم میکردم.
آخر شب هم با آفاق خانوم میرفتم شمال و یکم روحیه م عوض میشد.
دلم یه حال خوب میخواست به دور از ایزد و زخم زبون هاش.
کیان دستم رو گرفت و اجازه داد دور خودم بچرخم.
موقع رقص همراهیم میکرد.
موزون و هماهنگ بودیم و وقتی دستش رو روی کمرم گذاشت و من به عقب برگشتم همه جیغ و سوت و هورا کشیدن.
صاف که وایسادم همه تشویق مون کردن
به گمونم رقص مون زیادی قشنگ بود و همه توجه ها رو جلب کرده بود.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۶۹
نفس نفس میزدم و توی بدنم گرمای زیادی حس میکردم.
میتونستم تا صبح برقصم و جیغ بکشم
یکی میخواستم که هیجانم رو باهاش خالی کنم اما کیان اونی میخواستم نبود.
ولی به همون چند دقیقه رقص و حواس پرتی هم راضی بودم.
تقریبا نیمه های شب بود که بالاخره عروسی تموم شد و مهمونا یکی یکی خداحافظی کردن و رفتن.
عزیز خانوم تا لحظه آخر کنارم موند و با هم مهمونا رو بدرقه کردیم.
ایزد و الناز هم با مهمونا مشغول بودن.
تقریبا همه رفته بودن که عزیز خانوم بازوم رو گرفت و گفت:
-دیگه کسی نمونده من بقیه شو هستم
تو برو وسایلت و بردار بریم خونه من
لباسامون و همونجا عوض میکنیم و صبح زود راه بقفتیم
فقط بجنب که دیگ نمیتونم رو پاهام وایسم
سرم رو به علامت باشه تکون دادم و وارد خونه شدم.
میخواستم تا ایزد مشغول مهموناست برم.
دیگه تحمل نداشتم با هم ببینم شون،ظرفیتم برای اون شب تکمیل بود.
شالم رو روی شونه هام انداختم و بعد از برداشت کیف و چمدونم وارد حیاط شدم.
ایزد با چند نفر صحبت میکرد و الناز هم کنار پدر و مادرش بود.
عزیز خانومم من رو به طرف ماشین هل داد و گفت:
-بریم که دیگه نمیتونم وایسم!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
او تو را دید..!ولی من تورا تماشا کردم؛
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من دوستش داشتم نه تو..!🥲💔
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
به شدت از آنفالو شدن بعد از استوری و پست استقبال میکنم..
فکر کن آشغال با پای خودش بره تو سطل آشغال.
-