eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
9.9هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
733 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ نفس نفس میزدم و توی بدنم گرمای زیادی حس میکردم. میتونستم تا صبح برقصم و جیغ بکشم یکی میخواستم که هیجانم رو باهاش خالی کنم اما کیان اونی میخواستم نبود. ولی به همون چند دقیقه رقص و حواس پرتی هم راضی بودم. تقریبا نیمه های شب بود که بالاخره عروسی تموم شد و مهمونا یکی یکی خداحافظی کردن و رفتن. عزیز خانوم تا لحظه آخر کنارم موند و با هم مهمونا رو بدرقه کردیم. ایزد و الناز هم با مهمونا مشغول بودن. تقریبا همه رفته بودن که عزیز خانوم بازوم رو گرفت و گفت: -دیگه کسی نمونده من بقیه شو هستم تو برو وسایلت و بردار بریم خونه من لباسامون و همونجا عوض میکنیم و صبح زود راه بقفتیم فقط بجنب که دیگ نمیتونم رو پاهام وایسم سرم رو به علامت باشه تکون دادم و وارد خونه شدم. میخواستم تا ایزد مشغول مهموناست برم. دیگه تحمل نداشتم با هم ببینم شون،ظرفیتم برای اون شب تکمیل بود. شالم رو روی شونه هام انداختم و بعد از برداشت کیف و چمدونم وارد حیاط شدم. ایزد با چند نفر صحبت میکرد و الناز هم کنار پدر و مادرش بود. عزیز خانومم من رو به طرف ماشین هل داد و گفت: -بریم که دیگه نمیتونم وایسم! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
او تو را دید..!ولی من تورا تماشا کردم؛ ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
قدر همو بدونیم روزای خوبمون همینایی هستن که دارن میگذرن...
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من دوستش داشتم نه تو..!🥲💔 ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
به شدت از آنفالو شدن بعد از استوری و پست استقبال میکنم.. فکر کن آشغال با پای خودش بره تو سطل آشغال. -
یک روز تومن را جستجو خواهی کرد تا بگویی متاسفم، اما باور کن... خیلی دیر خواهد بود
تکیه کردم به خودم... چون دگران رهگذرند ....
636K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من از نزدیک🥲🖤 ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
تک‌تک انسان‌ها به تو آرامش داده‌اند یکی با آمدنش، یکی با رفتنش...
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ یه چیزی افتاده بود به جونم مثل استرس. مثل یه دزد رفتار میکردم،یه کسی که از دست قانون فرار میکنه و می‌ترسه که گیر بیفته. حتی یبار هم برنگشتم عقب ،چون میخواستم فقط یه هفته فراموش کنم توی اون خونه چی بهم گذشته. ولی مدام حس میکردم ایزد پشت سرمه و  فقط چند قدم مونده تا بهم برسه. برای همین تند تر قدم برمی‌داشتم تا زودتر به ماشین برسیم و بریم خونه آفاق خانوم. نمیدونستم مسیر خونه تا پارکینگ همیشه همونقدر طولانی بود یا اون شب کش می‌اومد و قصد داشت جونم رو بگیره. اونقدر تند میرفتم که چند باری کفش پاشنه بلندم  لای سنگ فرشای حیاط گیر کرد و  نزدیک بود بخورم زمین. اگه عزیز خانوم نبود حتما نقش زمین میشدم. وقتی وارد پارکینگ شدیم دستام یخ زده بود. آفاق خانوم چمدون رو به طرف ماشین هل داد و گفت: -آروم دختر...چرا ایجوری نفس نفس میزنی مگه دنبالت کردن؟ سرم رو بالا انداختم و همون طورکه به عقب برمیگشتم گفتم: -نه عزیز...بیا زودتر بریم من خیلی خسته شدم صندوق عقب رو باز کرد و چمدونم رو داخلش گذاشت و گفت: -منم خیلی خسته ام ساکت و بده بذارم راه بیفتیم ساکم رو به طرفش دراز کردم،آفاق خانوم برگشت تا ازم بگیره اما نگاهش پشت سرم خشک شد: -ایزد ....مامان ...اینجا چکار میکنی؟ چرا عروست و تنها گذاشتی؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏