درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۶۹
نفس نفس میزدم و توی بدنم گرمای زیادی حس میکردم.
میتونستم تا صبح برقصم و جیغ بکشم
یکی میخواستم که هیجانم رو باهاش خالی کنم اما کیان اونی میخواستم نبود.
ولی به همون چند دقیقه رقص و حواس پرتی هم راضی بودم.
تقریبا نیمه های شب بود که بالاخره عروسی تموم شد و مهمونا یکی یکی خداحافظی کردن و رفتن.
عزیز خانوم تا لحظه آخر کنارم موند و با هم مهمونا رو بدرقه کردیم.
ایزد و الناز هم با مهمونا مشغول بودن.
تقریبا همه رفته بودن که عزیز خانوم بازوم رو گرفت و گفت:
-دیگه کسی نمونده من بقیه شو هستم
تو برو وسایلت و بردار بریم خونه من
لباسامون و همونجا عوض میکنیم و صبح زود راه بقفتیم
فقط بجنب که دیگ نمیتونم رو پاهام وایسم
سرم رو به علامت باشه تکون دادم و وارد خونه شدم.
میخواستم تا ایزد مشغول مهموناست برم.
دیگه تحمل نداشتم با هم ببینم شون،ظرفیتم برای اون شب تکمیل بود.
شالم رو روی شونه هام انداختم و بعد از برداشت کیف و چمدونم وارد حیاط شدم.
ایزد با چند نفر صحبت میکرد و الناز هم کنار پدر و مادرش بود.
عزیز خانومم من رو به طرف ماشین هل داد و گفت:
-بریم که دیگه نمیتونم وایسم!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
او تو را دید..!ولی من تورا تماشا کردم؛
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من دوستش داشتم نه تو..!🥲💔
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
به شدت از آنفالو شدن بعد از استوری و پست استقبال میکنم..
فکر کن آشغال با پای خودش بره تو سطل آشغال.
-
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۷۰
یه چیزی افتاده بود به جونم مثل استرس.
مثل یه دزد رفتار میکردم،یه کسی که از دست قانون فرار میکنه و میترسه که گیر بیفته.
حتی یبار هم برنگشتم عقب ،چون میخواستم فقط یه هفته فراموش کنم توی اون خونه چی بهم گذشته.
ولی مدام حس میکردم ایزد پشت سرمه و فقط چند قدم مونده تا بهم برسه.
برای همین تند تر قدم برمیداشتم تا زودتر به ماشین برسیم و بریم خونه آفاق خانوم.
نمیدونستم مسیر خونه تا پارکینگ همیشه همونقدر طولانی بود یا اون شب کش میاومد و قصد داشت جونم رو بگیره.
اونقدر تند میرفتم که چند باری کفش پاشنه بلندم لای سنگ فرشای حیاط گیر کرد و نزدیک بود بخورم زمین.
اگه عزیز خانوم نبود حتما نقش زمین میشدم.
وقتی وارد پارکینگ شدیم دستام یخ زده بود.
آفاق خانوم چمدون رو به طرف ماشین هل داد و گفت:
-آروم دختر...چرا ایجوری نفس نفس میزنی
مگه دنبالت کردن؟
سرم رو بالا انداختم و همون طورکه به عقب برمیگشتم گفتم:
-نه عزیز...بیا زودتر بریم
من خیلی خسته شدم
صندوق عقب رو باز کرد و چمدونم رو داخلش گذاشت و گفت:
-منم خیلی خسته ام
ساکت و بده بذارم راه بیفتیم
ساکم رو به طرفش دراز کردم،آفاق خانوم برگشت تا ازم بگیره اما نگاهش پشت سرم خشک شد:
-ایزد ....مامان ...اینجا چکار میکنی؟
چرا عروست و تنها گذاشتی؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏