درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۷۰
یه چیزی افتاده بود به جونم مثل استرس.
مثل یه دزد رفتار میکردم،یه کسی که از دست قانون فرار میکنه و میترسه که گیر بیفته.
حتی یبار هم برنگشتم عقب ،چون میخواستم فقط یه هفته فراموش کنم توی اون خونه چی بهم گذشته.
ولی مدام حس میکردم ایزد پشت سرمه و فقط چند قدم مونده تا بهم برسه.
برای همین تند تر قدم برمیداشتم تا زودتر به ماشین برسیم و بریم خونه آفاق خانوم.
نمیدونستم مسیر خونه تا پارکینگ همیشه همونقدر طولانی بود یا اون شب کش میاومد و قصد داشت جونم رو بگیره.
اونقدر تند میرفتم که چند باری کفش پاشنه بلندم لای سنگ فرشای حیاط گیر کرد و نزدیک بود بخورم زمین.
اگه عزیز خانوم نبود حتما نقش زمین میشدم.
وقتی وارد پارکینگ شدیم دستام یخ زده بود.
آفاق خانوم چمدون رو به طرف ماشین هل داد و گفت:
-آروم دختر...چرا ایجوری نفس نفس میزنی
مگه دنبالت کردن؟
سرم رو بالا انداختم و همون طورکه به عقب برمیگشتم گفتم:
-نه عزیز...بیا زودتر بریم
من خیلی خسته شدم
صندوق عقب رو باز کرد و چمدونم رو داخلش گذاشت و گفت:
-منم خیلی خسته ام
ساکت و بده بذارم راه بیفتیم
ساکم رو به طرفش دراز کردم،آفاق خانوم برگشت تا ازم بگیره اما نگاهش پشت سرم خشک شد:
-ایزد ....مامان ...اینجا چکار میکنی؟
چرا عروست و تنها گذاشتی؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۷۱
میدونستم دلشوره هام الکی نیست.
خدا نمیذاشت یه آب خوش از گلوی من پایین بره.
صدای قدماش ضربان قلبم رو بالا میبرد، حتی نفس هم نمیکشیدم:
-جایی تشریف میبرید؟
وقتی کنارم وایساد پلک چپم هیستریک میپرید، تیک عصبی گرفته بودم.
آفاق خانوم بی تفاوت به کارش ادامه داد.
ساک رو از دستم گرفت و همون طورکه توی صندوق میذاشت جواب داد:
-صبح زود دارم میرم شمال گفتم تنها نباشم هورانم باهام بیاد
بعد در صندوق رو بست و با خنده ی منظور داری ادامه داد:
-من و هوران میریم مسافرت دخترونه یکم حال و هوامون عوض شه
شما تازه عروس و دامادم یکم تنها باشید شیطونی کنید
با همون لبخند پر از شیطنت دستم رو گرفت و به طرف ماشین هل داد:
-بیا بریم که دیگه داره دیر میشه
قلبم پشت هم میریخت و استرس داشت خفه م میکرد.
قبل از اینکه سوار ماشین بشم ایزد دستم رو گرفت و من رو عقب کشید و گفت:
-هوران جایی نمیاد
آفاق خانوم اخمی کرد و گفت:
-یعنی چی؟
تنم که توی ب.غلش پرت شد دستش رو دور شونه هام حلقه کرد و گفت:
-یعنی همینی که گفتم...
زن من بدون شوهرش جایی نمیره آفاق خانوم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بازیه روزگار اینه🥲💔
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باخبر باش که من سخت گرفتار توام!
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
کم کم یاد میگیری برا هیچ چیز اصرار نکنی
شدنی ، میشه ! موندنی ، میمونه! اومدنی ، میاد !
هدایت شده از 𝙎𝘼𝙔𝙀
🔴 ۳ دختر ظالم وقتی مادرشان سرطان گرفت او را زنده به گور کردند! چیزی که بعدش رخ داد همه را شوکه کرد ‼️😱
• در روستای کوچک، ماجرایی هولناک در حال وقوع بود که نفس تمام منطقه را بند آورد. پروین، زن ۶۵ ساله فداکاری که یک عمر برای سه دخترش سارا، نگار و لیلا زحمت کشیده بود، حالا در سخت ترین روزهای زندگی اش تنها مانده بود. او که به تازگی متوجه شده بود به سرطان پیشرفته مبتلا است، همه چیز از وقتی شروع شد که پزشکان هزینه های سنگین درمان را اعلام کردند. سه دختر که نمی خواستند پولی خرج مادر بیمارشان کنند، او را به خانه قدیمی و مخروبه اش در حاشیه روستا بردند. اما فاجعه واقعی وقتی رخ داد که پروین در یکی از شب ها، از درد شدید به خود می پیچید و التماس می کرد او را به بیمارستان ببرند. سارا، دختر بزرگ که همیشه حریص تر از بقیه بود، پیشنهاد شیطانی داد: "بگذارید از شرش خلاص شویم! همین الان می بریمش توی جنگل و...". نگار و لیلا هم که از بار مسئولیت خسته شده بودند، با این نقشه جنایتکارانه موافقت کردند آنها مادر خود را....
👈 خواندن ادامه داستان
https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۷۳
من دلم میخواست برم،تحمل اون خونه رو نداشتم.
احساس خفگی میکردم.
اصلا چرا باید شب عروسی شون میموندم و از غصه دق میکردم.
اما آفاق خانوم مثل من سکوت نمیکرد و حرف دلم رو زد:
-تو بعد از ۷ سال به الناز رسیدی
حتما دلت میخواد تنها باشید
النازم همین طور آرزو داره طفلک
بذار هوران با من بیاد مزاحم تون نباشه
ایزد طوری که انگار یه مرد عاشق و سینه چاکه من رو به خودش فشار داد و گفت:
-مادرمی...احترامت واجب آفاق خانوم
ولی همون طورکه من تو زندگیت دخالت نمیکنم تو هم نکن
هوران همونجایی میمونه که شوهرش هست
النازم با موندنش مشکلی نداره ما اتاقامون جداست
الانم به راننده میگم بیاد برسوندت
خوب نیست نصف شب رانندگی کنی
آفاق خانوم که حسابی عصبی شده بود
جلوتر اومد و دستش رو به علامت تهدید تکون داد و گفت:
-مواظب حرفات باش ایزد...من مادرتم نه زیر دستت
بذار هوران و ببرم این دختر امشب اینجا دق میکنه
ایزد من رو محکم به خودش فشار داد و خیره به نیم رخم گفت:
-خودم حواسم بهش هست
شما برو نگران نباش
-ایزد...
مردی که توی بغلش بودم بی توجه به حرص خوردن مادرش گوشیش رو بیرون اورد و شماره راننده رو گرفت.
آفاق خانوم از عصبانیت در حال انفجار بود اما من وحشت افتاده بود به دلم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏