درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۷۱
میدونستم دلشوره هام الکی نیست.
خدا نمیذاشت یه آب خوش از گلوی من پایین بره.
صدای قدماش ضربان قلبم رو بالا میبرد، حتی نفس هم نمیکشیدم:
-جایی تشریف میبرید؟
وقتی کنارم وایساد پلک چپم هیستریک میپرید، تیک عصبی گرفته بودم.
آفاق خانوم بی تفاوت به کارش ادامه داد.
ساک رو از دستم گرفت و همون طورکه توی صندوق میذاشت جواب داد:
-صبح زود دارم میرم شمال گفتم تنها نباشم هورانم باهام بیاد
بعد در صندوق رو بست و با خنده ی منظور داری ادامه داد:
-من و هوران میریم مسافرت دخترونه یکم حال و هوامون عوض شه
شما تازه عروس و دامادم یکم تنها باشید شیطونی کنید
با همون لبخند پر از شیطنت دستم رو گرفت و به طرف ماشین هل داد:
-بیا بریم که دیگه داره دیر میشه
قلبم پشت هم میریخت و استرس داشت خفه م میکرد.
قبل از اینکه سوار ماشین بشم ایزد دستم رو گرفت و من رو عقب کشید و گفت:
-هوران جایی نمیاد
آفاق خانوم اخمی کرد و گفت:
-یعنی چی؟
تنم که توی ب.غلش پرت شد دستش رو دور شونه هام حلقه کرد و گفت:
-یعنی همینی که گفتم...
زن من بدون شوهرش جایی نمیره آفاق خانوم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بازیه روزگار اینه🥲💔
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باخبر باش که من سخت گرفتار توام!
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
کم کم یاد میگیری برا هیچ چیز اصرار نکنی
شدنی ، میشه ! موندنی ، میمونه! اومدنی ، میاد !
هدایت شده از 𝙎𝘼𝙔𝙀
🔴 ۳ دختر ظالم وقتی مادرشان سرطان گرفت او را زنده به گور کردند! چیزی که بعدش رخ داد همه را شوکه کرد ‼️😱
• در روستای کوچک، ماجرایی هولناک در حال وقوع بود که نفس تمام منطقه را بند آورد. پروین، زن ۶۵ ساله فداکاری که یک عمر برای سه دخترش سارا، نگار و لیلا زحمت کشیده بود، حالا در سخت ترین روزهای زندگی اش تنها مانده بود. او که به تازگی متوجه شده بود به سرطان پیشرفته مبتلا است، همه چیز از وقتی شروع شد که پزشکان هزینه های سنگین درمان را اعلام کردند. سه دختر که نمی خواستند پولی خرج مادر بیمارشان کنند، او را به خانه قدیمی و مخروبه اش در حاشیه روستا بردند. اما فاجعه واقعی وقتی رخ داد که پروین در یکی از شب ها، از درد شدید به خود می پیچید و التماس می کرد او را به بیمارستان ببرند. سارا، دختر بزرگ که همیشه حریص تر از بقیه بود، پیشنهاد شیطانی داد: "بگذارید از شرش خلاص شویم! همین الان می بریمش توی جنگل و...". نگار و لیلا هم که از بار مسئولیت خسته شده بودند، با این نقشه جنایتکارانه موافقت کردند آنها مادر خود را....
👈 خواندن ادامه داستان
https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۷۳
من دلم میخواست برم،تحمل اون خونه رو نداشتم.
احساس خفگی میکردم.
اصلا چرا باید شب عروسی شون میموندم و از غصه دق میکردم.
اما آفاق خانوم مثل من سکوت نمیکرد و حرف دلم رو زد:
-تو بعد از ۷ سال به الناز رسیدی
حتما دلت میخواد تنها باشید
النازم همین طور آرزو داره طفلک
بذار هوران با من بیاد مزاحم تون نباشه
ایزد طوری که انگار یه مرد عاشق و سینه چاکه من رو به خودش فشار داد و گفت:
-مادرمی...احترامت واجب آفاق خانوم
ولی همون طورکه من تو زندگیت دخالت نمیکنم تو هم نکن
هوران همونجایی میمونه که شوهرش هست
النازم با موندنش مشکلی نداره ما اتاقامون جداست
الانم به راننده میگم بیاد برسوندت
خوب نیست نصف شب رانندگی کنی
آفاق خانوم که حسابی عصبی شده بود
جلوتر اومد و دستش رو به علامت تهدید تکون داد و گفت:
-مواظب حرفات باش ایزد...من مادرتم نه زیر دستت
بذار هوران و ببرم این دختر امشب اینجا دق میکنه
ایزد من رو محکم به خودش فشار داد و خیره به نیم رخم گفت:
-خودم حواسم بهش هست
شما برو نگران نباش
-ایزد...
مردی که توی بغلش بودم بی توجه به حرص خوردن مادرش گوشیش رو بیرون اورد و شماره راننده رو گرفت.
آفاق خانوم از عصبانیت در حال انفجار بود اما من وحشت افتاده بود به دلم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۷۴
ایزد تمام مدت من رو توی بغلش نگه داشته بود
شاید لرزش بدنم رو حس میکرد اما براش بیتفاوت بود.
ماشین آفاق خانوم که از حیاط بیرون رفت بالاخره ازم جدا شد.
کم کم داشت اون روی خودش رو نشون میداد.
دستم رو با خشونت کشید و گفت:
-راه بیفت...
با تمام زورم خودم رو عقب کشیدم و گفتم:
-هنوز کلی مهمون اون بیرون هست...
اینجوری نکن خجالت میکشم
با ابروهای بالا پریده به طرفم برگشت و نیشخند زد:
-پس خجالتم سرت میشه ،خوبه
-تو که امشب با النازی...منو میخوای چکار
فقط میخوای عذابم بری؟
-گنده تر از دهنت حرف میزنی عسلم
برای امشبم کوپنت تموم شده ،پس حواست و جمع کن
مچ دستم رو جوری کشید که صدای جابهجا شدن استخونام رو شنیدم.
اون مرد فقط نگهم داشت تا آزارم بده
والا همچون شبی همه آرزو داشتن تنها بمونن.
همراهش راه افتادم و از حیاط گذشتیم
ولی انگار همه رفته بودن.حتی خدمه هم اون ساعت میرفتن که بخوابن.
وارد خونه شدیم و توقع داشتم الناز رو ببینم ،ولی نبود.
بغضم همراه ترسم هر لحظه بزرگ تر میشد.یعنی توی اون خونه کسی نبود که به دادم برسه؟
ناامیدانه به اطراف نگاه می کردم که من رو با خودش از پله ها بالا کشید.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏