درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۷۸
اونقدر بی رحمانه زد و زد تا ل.باسم پ.اره شدـ
هر قسمتی که فرود میاومد انگار با چاقو پاره شده.
ضرب کـ...مربند چرمی سنگین بود.
روی زمین افتاده و حتی نای حرف زدن نداشتم،فقط بی صدا اشک میریختم.
وقتی دوباره با کم.ربند زد آرزو کردم کاش میمردم.
مگه چقدر جون داشتم که اون همه عذاب رو تحمل کنم.
ایزد س..یلی محکمی توی صورتم کوبید :
-با توآم ...چرا لال شدی؟
وقتی با کیان میرقصیدی که لال نبودی
قشنگ ریخته بودی بیرون
با سیلی دوم چونه لرزوندم و بی نفس هق زدم:
-ازت متنفرم...
پوزخندی زد:
-منم همين طور هوران خانوم...
ولی هنوز جواب یه سوالت و ندادم
لای پلک های متورمم رو باز کردم و بهش خیره شدم،میخواستم بدونم در مورد کدوم سوال حرف میرنه.
به موهام که حالا حسابی بهم ریخته شده بود چنگزد و تن پر دردم رو بالا کشید.
پوست سرم جوری درد میکرد که مجبور شدم برای اینکه موهام کنده نشه بلند شم.
تن.م رو به دیوار کوبید و روبروم وایساد.
اونقدر ضعف داشتم که نمیتونستم روی پاهام بمونم اما خودم رو نگه داشتم تا افتادنم رو نبینه.
بی توجه به حال و روزم دستام رو روی بالای سرم و روی دیوار قفل کرد و جوری بهم چسبید که حتی نمیتونستم نفس بکشم.
-حالا میخوام جواب سوالت و بدم!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو هنوزم دلت باهاشه؟!🥲💔
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
زیادی فهمیدن اصلا چیز خوبی نیست
توی هر زمینه ای که میخواد باشه
چون باعث میشه درگیر یه چیزایی بشی که
نباید اونقدر درگیر که بشی یه اسیرِ جنگی.
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجوری عاشق باشید!🥲💔
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشقش واقعی بود:)❤️🔥
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۷۹
از اون همه نزدیکی نفس نداشتم،عطرش سلول به سلول تنم رو خمار میکرد.
جوری که خودش نفهمه یه دم عمیق از اون بوی آشنا کشیدم.
بی رحمانه میخواستمش اما اون من رو نمیخواست.
کنار گوشم زمزمه کرد:
-ادما فقط وقتی از یکی متنفرن دنبال بهانه ن
پس مهمه که چی میپوشن یا حتی چطور نفس میکشن
اینبار خودش رو بهم فشار داد:
-میبینی ؟
منیکه شوهرتم هیچ حسی بهت ندارم
پس بیشتر از این قشنگیاتو نریز بیرون
فکر کردی قرمز بپوشی امشب همه مردا میفتن دنبالت به موس موس کردن؟
نه احمق...مردا...
حالم داشت بهم میخورد،از حرفاش حالت تهوع گرفته بودم.
دیگه دست خودم نبود.
دستام رو با حرص از مشتش بیرون کشیدم و با تمام نفرتم به عقب هلش دادم.
اما اصلا تکون نخورد،بغضم رو پس زدم و توی صورتش توپیدم :
-تو...تو یه ادم شکاک و مریضی!
خودت و حتما به یه روان شناس نشون بده
-هوران...دیوونم نکن
من همینجوریش کلم خرابه...نذار...
-ایزد جان؟...کجا موندی عزیزم
میشه بیای کمک کنی لباسمو عوض کنم
تنهایی نمیتونم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۸۰
ایزد عقب کشید و نفسش رو پر صدا بیرون فرستاد.
هر دو میدونستیم قراره چی بشه.
تا چند لحظه دیگه هوران میموند و تنهایی و شوهری که حتی یبار بهش محبت نکرده بود
اما حالا میرفت که عروس جدیدش رو ببره به.
اشکام رو پاک کردم و در حالیکه نفسم بالا نمیاومد گفتم:
-برو ایزد...برو عروست منتظره
وقت خودت و با من تلف نکن
نگاهش توی چشمام گیر کرده بود
دندون روی هم سابید و با حرص کف دستش رو به دیوار کنار سرم کوبید:
-لعنت بهت هوران
ببین ما رو به کجا رسوندی
حتی جرات نکردم سرم رو بالا بگیرم مبادا که دلش برام بسوزه و بفهمه چقدر ویرانم.
چند لحظه بعد ایزد رفت و من همونجا بیخ دیدار آوار شدم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏