درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۷۹
از اون همه نزدیکی نفس نداشتم،عطرش سلول به سلول تنم رو خمار میکرد.
جوری که خودش نفهمه یه دم عمیق از اون بوی آشنا کشیدم.
بی رحمانه میخواستمش اما اون من رو نمیخواست.
کنار گوشم زمزمه کرد:
-ادما فقط وقتی از یکی متنفرن دنبال بهانه ن
پس مهمه که چی میپوشن یا حتی چطور نفس میکشن
اینبار خودش رو بهم فشار داد:
-میبینی ؟
منیکه شوهرتم هیچ حسی بهت ندارم
پس بیشتر از این قشنگیاتو نریز بیرون
فکر کردی قرمز بپوشی امشب همه مردا میفتن دنبالت به موس موس کردن؟
نه احمق...مردا...
حالم داشت بهم میخورد،از حرفاش حالت تهوع گرفته بودم.
دیگه دست خودم نبود.
دستام رو با حرص از مشتش بیرون کشیدم و با تمام نفرتم به عقب هلش دادم.
اما اصلا تکون نخورد،بغضم رو پس زدم و توی صورتش توپیدم :
-تو...تو یه ادم شکاک و مریضی!
خودت و حتما به یه روان شناس نشون بده
-هوران...دیوونم نکن
من همینجوریش کلم خرابه...نذار...
-ایزد جان؟...کجا موندی عزیزم
میشه بیای کمک کنی لباسمو عوض کنم
تنهایی نمیتونم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۸۰
ایزد عقب کشید و نفسش رو پر صدا بیرون فرستاد.
هر دو میدونستیم قراره چی بشه.
تا چند لحظه دیگه هوران میموند و تنهایی و شوهری که حتی یبار بهش محبت نکرده بود
اما حالا میرفت که عروس جدیدش رو ببره به.
اشکام رو پاک کردم و در حالیکه نفسم بالا نمیاومد گفتم:
-برو ایزد...برو عروست منتظره
وقت خودت و با من تلف نکن
نگاهش توی چشمام گیر کرده بود
دندون روی هم سابید و با حرص کف دستش رو به دیوار کنار سرم کوبید:
-لعنت بهت هوران
ببین ما رو به کجا رسوندی
حتی جرات نکردم سرم رو بالا بگیرم مبادا که دلش برام بسوزه و بفهمه چقدر ویرانم.
چند لحظه بعد ایزد رفت و من همونجا بیخ دیدار آوار شدم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
😔✋اینـجــا
😔✋آدمهـــا
😔✋مـال هـم
😔✋نمیـــشن
😔✋فقط آرزوی
😔✋هــم میــشن
💔.............اینجا مجازیه............
بدترین دشمن برای هر آدمی، خودشه!
اونجا که باید رها کنی، اما نمیکنی.
باید پای خواستت بایستی، اما نمیایستی.
نباید مدام خودت رو سرزنش کنی، اما میکنی.
گاهی وقتا آدما دشمنیشون
رو میکنن و میرن، ولی ما به جاشون
دشمنی رو با خودمون ادامه میدیم. رنج اینجاست …
یکی از عجیب ترین حسها
اونجاییه که پیش خودت فکر میکنی
"چقدر دلم واسه این لحظه تنگ میشه "
در حالی که هنوز تموم نشده...
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۸۲
لعنت به من که بی خوابی زده بود به سرم و هر کاری که میکردم خواب به چشمام نمیاومد.
همش فکر میکردم الان توی اون اتاق دارن چکار میکنن.
با تصور اون شب احساس خفگی میکردم.
چرا اون شب لعنتی تموم نمیشد.
دستم رو روی گلوم کشیدم و از تخت پایین رفتم.
گلوم مثل کویر خشک شده بود.
لیوان خالی رو از روی پاتختی برداشتم
و جلوی در که رسیدم درمونده و مضطرب بهش خیره شدم.
اگه الناز یا ایزد رو میدیدم چطوری باید توی چشماشون نگاه میکردم
انگار کار خلافی کرده بودم که اونجوری خجالت میکشیدم.
آب دهنم رو قورت دادم،گلویی که اونقدر بغض توش نشسته بود حس میکردم زخم شده
بالاخره با خودم کنار اومدم و در اتاق رو باز کردم و وارد راهرو شدم.
با چشمایی که حالا دو دو میزد به اتاق شون نگاهی انداختم،هیچ صدایی نبود.
انگار اصلا توی اون خونه هیچ آدمی زندگی نمیکنه.
اما هنوز چند قدم از اتاق فاصله نگرفته بودم که صدای ریزی گوشم رو پر کرد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏