درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۸۲
لعنت به من که بی خوابی زده بود به سرم و هر کاری که میکردم خواب به چشمام نمیاومد.
همش فکر میکردم الان توی اون اتاق دارن چکار میکنن.
با تصور اون شب احساس خفگی میکردم.
چرا اون شب لعنتی تموم نمیشد.
دستم رو روی گلوم کشیدم و از تخت پایین رفتم.
گلوم مثل کویر خشک شده بود.
لیوان خالی رو از روی پاتختی برداشتم
و جلوی در که رسیدم درمونده و مضطرب بهش خیره شدم.
اگه الناز یا ایزد رو میدیدم چطوری باید توی چشماشون نگاه میکردم
انگار کار خلافی کرده بودم که اونجوری خجالت میکشیدم.
آب دهنم رو قورت دادم،گلویی که اونقدر بغض توش نشسته بود حس میکردم زخم شده
بالاخره با خودم کنار اومدم و در اتاق رو باز کردم و وارد راهرو شدم.
با چشمایی که حالا دو دو میزد به اتاق شون نگاهی انداختم،هیچ صدایی نبود.
انگار اصلا توی اون خونه هیچ آدمی زندگی نمیکنه.
اما هنوز چند قدم از اتاق فاصله نگرفته بودم که صدای ریزی گوشم رو پر کرد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
الان دقیقا اونجایم که فروغ فرخزاد میگه:
«حال من بد نیست و یعنی هیچ جای بدنم
درد نمیکند ولی اگر بخواهی حالم را
عمیقتر جویا شوی باید به تو
بگویم که بههیچوجه از زندگی خوشم نمیآید…» .
یه مدته همهچی قاطی شده
انقدر ذهنم درهمه که نمیدونم چی درسته
چی غلط. فقط دلم یه نقطهی دور میخواد
یه گوشهی ساکت و آروم بدون هیچ آدمی
بیهیاهو، بیتکرار. دور از اضطرابِ سایهی آدمها.
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖
ִ ּ ۪➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۸۳
بدون اینکه به عقب برگردم همونجا وایسادم
و خیره شدم به هالوژن های طلایی بالای پله ها.
گوشام زنگ میزد.
حتما اشتباه شنیده بودم و اون صدا زن دوم شوهرم نبود.
به خودم دروغ میگفتم تا ویران تر از اون نشم.
یه قدم لرزون جلو برداشتم میخواستم فرار کنم اما جون نداشتم.
کم کم صداها بلند تر شد،الناز بود که با اون صدای کشیده گفت:
-...ایزد.
قلبم انگار چاقو خورده بود ،خ.ون.ریزی شدیدی داشتم.
حس میکردم دارم میمیرم.
دستم رو به دیوار گرفتم تا آوار نشم،تا نشکنم،تا نمیرم.
من دیگه نمیتونستم دووم بیارم.
مقاومتم شکسته بود.
مگه میشد اون صدا ها رو شنید و بی خیال گذشت.
مگه میشد صدای عاشقانه یه زن دیگه رو کنار شوهرت بشنوی و نفس بکشی.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۸۴
تمام غصه های عالم یه طرف،غصه اون شب من یه طرف دیگه.
شب عروسی شوهرم بود و صدای عروس جدیدش جیگرم رو میسوزوند.
کاش میمردم،ولی خودمم میدونستم اصلا کسی نمیفهمید هوران مرده،اونقدر که تنها و بی کس بودم.
صدای ایزد که گوشم رو پر کرد به عقب برگشتم ،جوری صدا واضح بود که حس میکردم دیواری بین مون نیست.
من بعد از ۵ سال هیچ وقت همچون صدایی ازش نشنیده بودم.
تا اون حد راضی و راحت.
قلبم داشت مچاله میشد.
همونجا کنج دیوار نشستم و دستم رو جلوی دهنم گرفتم.
ایزد بود که حرف میزد ولی گوشام پر شده بود از صدای الناز .
داشتم دیوونه میشدم.
بابام همیشه میگفت به هر چی بخندی سرت میاد
ولی مگه من به غم کسی خندیده بودم که خدا همچون غمی روی دلم گذاشته بود.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏