نسبت به حرفایی که میشنوی
بی دقت باش
شاید از دهانی بیرون آمده که
قبل از حرف زدن به آن فکر نکرده
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖
ִ ּ ۪➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
شاید ترسناکترین بخش بزرگسالی
هم این بود که برای غصه خوردن دیگه
وقت مجزایی نداشتی
و مجبور بودی همراه زندگی
کردن بهش بپردازی، همراه
زندگی کردن گریه کنی، همراه زندگی کردن
اضطراب رو تحمل کنی، همراه زندگی کردن
غمتو این دست اون دست کنی.
یقین دارم که این،
شاید ترسناکترین نه،
اما بیرحمانهترین بخشِ بزرگسالی بود .
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۸۵
حرفای عاشقانه شون مثل نمک روی زخم بود.
جیگرم میسوخت:
-.ایزددد...
چی توی دلم میگذشت اون شب فقط خدا میدونست.
هر چند اگه خدایی بود،والا چجوری غم و عذاب بنده هاش رو میدید و کاری نمیکرد:
- قربونت برم
مشتم رو روی قلبم کوبیدم تا بلکه آروم بگیره.
بعضی شبا ،شب تر از همیشه میگذشت و تمومی نداشت.
فقط گریه چاره بود:
-ایزد..
-جون ایزد...
صدای الناز با صدای مردونه ایزد قاطی شده و آتیش به جونم مینداخت.
چه حالی داشتن که حتی نمیفهمیدن صداشون از اتاق بیرون میره و یه زن اون بیرون ممکنه که بشنوه:
بغض پشت بغض توی گلوم میشکست و اشک سیل شده و روی گونه هام جاری میشد.
آشوب بودم و کاش یکی میومد و من رو با خودش میبرد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۸۵
صداهای توی سرم جیغ میکشیدن و صحنه الناز و ایزد از جلوی چشمام کنار نمیرفت.
انگار مریض شده بودم،تنم درد میکرد.
نه به خاطر کتکایی که خورده بودم،فقط به خاطر غصه هایی که روی دلم سنگینی میکرد.
رویای عشقی رو داشتم که هیچ وقت سهم من نبود،زندگی ای رو تصاحب کرده بودم که مال من نمیشد.
دلم میخواست م.ست کنم تا شاید دچار فراموشی بشم.
دوباره زیر پتو خزیدم و چشمام رو بستم
اما اشک از لای پلک های بسته م بی اجازه فرار میکرد و توی موهام گم میشد.
دلمگرفته بود و یه بالش گریه هم ارومم نمیکرد.
چه مظلومانه داشتم از غصه دق میکردم،هیچ کس رو نداشتم تا گلایه هام رو براش ببرم.
مادری نداشتم که سرم رو روی پاش بذارم و از زندگیم شکایت کنم.
کاش همون شب دق میکردم و صبح رو نمیدیدم اما شب زودتر از اونی که فکر میکردم رفت و جاش رو به روز داد.
دوست نداشتم از تخت بیرون برم اما بالاخره که چی؟
تا کی میتونستم ازشون فرار کنم.
باید به زندگی جدید عادت میکردم.
مثل یه مرده متحرک از تخت بیرون زدم.
آبی به دست و صورتم پاشیدم و به موهام شونه کشیدم.
شبیه کسی که تازه عزیزی رو از دست داده یه شومیز و شلوار مشکی پوشیدم و از اتاقم بیرون زدم.
اگه کسی من رو میدید فکر میکرد عزادارم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
دلتنگی معمولا از راه دوره.
اما یه وقتهایی دلتنگی رو از نزدیک تو وجود
طرف مقابلت میبینی. نوع نگاه کردنش عوض
میشه. نوع حرف زدنش عوض میشه
هر چی بگی قبوله. هر جا بخوای بری پایه
نیست قشنگ میشه حسش کرد
که دارن به بعدنا فکر میکنن. به وقتی که دیگه دور شدین از هم.
اونجایی که شهرزاد میگه:
چرا همتون فکر میکنین وجود من از آهنه؟
خط نمیوفته، تَرَک نمیوفته
تمام جونم پر از تَرَکه...
دست بهم بزنی فرو میریزم'
اینو بفهم' حال خیلیامون دقیقا اونجاست:)