در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۸۵
حرفای عاشقانه شون مثل نمک روی زخم بود.
جیگرم میسوخت:
-.ایزددد...
چی توی دلم میگذشت اون شب فقط خدا میدونست.
هر چند اگه خدایی بود،والا چجوری غم و عذاب بنده هاش رو میدید و کاری نمیکرد:
- قربونت برم
مشتم رو روی قلبم کوبیدم تا بلکه آروم بگیره.
بعضی شبا ،شب تر از همیشه میگذشت و تمومی نداشت.
فقط گریه چاره بود:
-ایزد..
-جون ایزد...
صدای الناز با صدای مردونه ایزد قاطی شده و آتیش به جونم مینداخت.
چه حالی داشتن که حتی نمیفهمیدن صداشون از اتاق بیرون میره و یه زن اون بیرون ممکنه که بشنوه:
بغض پشت بغض توی گلوم میشکست و اشک سیل شده و روی گونه هام جاری میشد.
آشوب بودم و کاش یکی میومد و من رو با خودش میبرد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۸۵
صداهای توی سرم جیغ میکشیدن و صحنه الناز و ایزد از جلوی چشمام کنار نمیرفت.
انگار مریض شده بودم،تنم درد میکرد.
نه به خاطر کتکایی که خورده بودم،فقط به خاطر غصه هایی که روی دلم سنگینی میکرد.
رویای عشقی رو داشتم که هیچ وقت سهم من نبود،زندگی ای رو تصاحب کرده بودم که مال من نمیشد.
دلم میخواست م.ست کنم تا شاید دچار فراموشی بشم.
دوباره زیر پتو خزیدم و چشمام رو بستم
اما اشک از لای پلک های بسته م بی اجازه فرار میکرد و توی موهام گم میشد.
دلمگرفته بود و یه بالش گریه هم ارومم نمیکرد.
چه مظلومانه داشتم از غصه دق میکردم،هیچ کس رو نداشتم تا گلایه هام رو براش ببرم.
مادری نداشتم که سرم رو روی پاش بذارم و از زندگیم شکایت کنم.
کاش همون شب دق میکردم و صبح رو نمیدیدم اما شب زودتر از اونی که فکر میکردم رفت و جاش رو به روز داد.
دوست نداشتم از تخت بیرون برم اما بالاخره که چی؟
تا کی میتونستم ازشون فرار کنم.
باید به زندگی جدید عادت میکردم.
مثل یه مرده متحرک از تخت بیرون زدم.
آبی به دست و صورتم پاشیدم و به موهام شونه کشیدم.
شبیه کسی که تازه عزیزی رو از دست داده یه شومیز و شلوار مشکی پوشیدم و از اتاقم بیرون زدم.
اگه کسی من رو میدید فکر میکرد عزادارم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
دلتنگی معمولا از راه دوره.
اما یه وقتهایی دلتنگی رو از نزدیک تو وجود
طرف مقابلت میبینی. نوع نگاه کردنش عوض
میشه. نوع حرف زدنش عوض میشه
هر چی بگی قبوله. هر جا بخوای بری پایه
نیست قشنگ میشه حسش کرد
که دارن به بعدنا فکر میکنن. به وقتی که دیگه دور شدین از هم.
اونجایی که شهرزاد میگه:
چرا همتون فکر میکنین وجود من از آهنه؟
خط نمیوفته، تَرَک نمیوفته
تمام جونم پر از تَرَکه...
دست بهم بزنی فرو میریزم'
اینو بفهم' حال خیلیامون دقیقا اونجاست:)
555.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖
ִ ּ ۪➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۸۶
از قدیم میگفتن زن چراغ خونه ست
اما چراغ عمارت توتونچیا خاموش شده بود.
هر چند هوران در حد فانوس هم توی اون خونه سو سو نمیزد
حالا خانوم خونه زن دیگه ای بود.
مثل روزای قبل موهام رو گوجه ای بستم
و پشت گاز وایسادم،میخواستم برای خودم صبحانه آماده کنم
و بعد برم سراغ بقیه کارام.
خدمتکارا هم توی حیاط مشغول بودن.
توی صورتم هیچی معلوم نبود،مثل همیشه تونسته بودم ماسکم رو بزنم.
مشغول شکستن تخم مرغ توی ظرف بودم که صدای الناز من رو به خودم آوردم:
-داری میری ختم هوران جون؟
خدای نکرده کسی مرده؟
اونقدر بی حواس بودم که به عقب برگشتم و گیج پرسیدم:
-نه...چطور؟
همون طور که دستش رو دور شکمش پیچیده بود پشت میز نشست و گفت:
-آخه سر تا پا مشکی پوشیدی
گفتم حتما چیزی شده
تازه فهمیده بودم من حتی برای دل خودمم نمیتونم لباس بپوشم
به لباسام نگاهی انداختم و گفتم:
-نه...همینجوری پوشیدم
در حالیکه صورتش جمع شده بود با ناله گفت:
-آها...ترسیدم آخه ...اونم فردای عروسیم...
چند لحظه ای مکث کرد و من میدونستم چیزی میخواد،بهش فرصت دادم تا بالاخره گفت:
-هوران جون...من روم نشد به مامانم بگم
یعنی خودش گفتا من گفتم نه دیگه این رسما دِ مده شده
میشه واسم کاچی درست کنی خیلی درد دارم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۸۷
نگاهم که رنگ و روی زرد و پریده ش افتاد دلم به حالش سوخت.
اون زن تقصیری نداشت که من اون همه شکسته و داغون بود.
سری به علامت باشه تکون دادم
و آرد و عسل و روغن کرمانشاهی رو روی کانتر گذاشتم و دست به کار شدم.
اما قلبم عجیب کند میزد ،دل شکسته م هر روز زخم عمیق تری بهش میخورد.
روغن رو که توی ماهیتابه ریختم الناز توی جاش جابهجا شد
و در حالیکه شکمش رو ماساژ میداد گفت:
-ببخشیدا هوران جون ،یه سوال
بدون اینکه حرفی بزنم سرم رو به طرفش چرخوندم و الناز با صورتی که از درد جمع شد و گفت:
-تو چجوری ایزد و تحمل میکنی؟
تقصیر توئه که اینقدر متوقع و خشنه
انگار یه تشنه ست که تازه به آب رسیده...
حرفاش از اسید تند تر بود و هر کلمه قلب و روح و روانم رو میسوزوند.
چجوری بهش میگفتم تو راست میگی
ایزد تشنه ای بود که به آب رسیده چون تا حالا یبار هم زن رسمیش رو.. .
حتی یبار هم تو آغوش نگرفته بود.
الناز هم اون روز قصد ساکت شدن نداشت
اونقدر راحت در مورد مسائل خصوصی شون حرف میزد که انگار نه انگار من هووشم:
- درد دارم هوران جون
باید برم وان آبگرم...
اخ نه...نمیتونم...خیلی حالم بده
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏