درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۸۶
از قدیم میگفتن زن چراغ خونه ست
اما چراغ عمارت توتونچیا خاموش شده بود.
هر چند هوران در حد فانوس هم توی اون خونه سو سو نمیزد
حالا خانوم خونه زن دیگه ای بود.
مثل روزای قبل موهام رو گوجه ای بستم
و پشت گاز وایسادم،میخواستم برای خودم صبحانه آماده کنم
و بعد برم سراغ بقیه کارام.
خدمتکارا هم توی حیاط مشغول بودن.
توی صورتم هیچی معلوم نبود،مثل همیشه تونسته بودم ماسکم رو بزنم.
مشغول شکستن تخم مرغ توی ظرف بودم که صدای الناز من رو به خودم آوردم:
-داری میری ختم هوران جون؟
خدای نکرده کسی مرده؟
اونقدر بی حواس بودم که به عقب برگشتم و گیج پرسیدم:
-نه...چطور؟
همون طور که دستش رو دور شکمش پیچیده بود پشت میز نشست و گفت:
-آخه سر تا پا مشکی پوشیدی
گفتم حتما چیزی شده
تازه فهمیده بودم من حتی برای دل خودمم نمیتونم لباس بپوشم
به لباسام نگاهی انداختم و گفتم:
-نه...همینجوری پوشیدم
در حالیکه صورتش جمع شده بود با ناله گفت:
-آها...ترسیدم آخه ...اونم فردای عروسیم...
چند لحظه ای مکث کرد و من میدونستم چیزی میخواد،بهش فرصت دادم تا بالاخره گفت:
-هوران جون...من روم نشد به مامانم بگم
یعنی خودش گفتا من گفتم نه دیگه این رسما دِ مده شده
میشه واسم کاچی درست کنی خیلی درد دارم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۸۷
نگاهم که رنگ و روی زرد و پریده ش افتاد دلم به حالش سوخت.
اون زن تقصیری نداشت که من اون همه شکسته و داغون بود.
سری به علامت باشه تکون دادم
و آرد و عسل و روغن کرمانشاهی رو روی کانتر گذاشتم و دست به کار شدم.
اما قلبم عجیب کند میزد ،دل شکسته م هر روز زخم عمیق تری بهش میخورد.
روغن رو که توی ماهیتابه ریختم الناز توی جاش جابهجا شد
و در حالیکه شکمش رو ماساژ میداد گفت:
-ببخشیدا هوران جون ،یه سوال
بدون اینکه حرفی بزنم سرم رو به طرفش چرخوندم و الناز با صورتی که از درد جمع شد و گفت:
-تو چجوری ایزد و تحمل میکنی؟
تقصیر توئه که اینقدر متوقع و خشنه
انگار یه تشنه ست که تازه به آب رسیده...
حرفاش از اسید تند تر بود و هر کلمه قلب و روح و روانم رو میسوزوند.
چجوری بهش میگفتم تو راست میگی
ایزد تشنه ای بود که به آب رسیده چون تا حالا یبار هم زن رسمیش رو.. .
حتی یبار هم تو آغوش نگرفته بود.
الناز هم اون روز قصد ساکت شدن نداشت
اونقدر راحت در مورد مسائل خصوصی شون حرف میزد که انگار نه انگار من هووشم:
- درد دارم هوران جون
باید برم وان آبگرم...
اخ نه...نمیتونم...خیلی حالم بده
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شانس ما از بچگی مُشکل داشت!💔
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
752.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چهدلتنگیهاییکهبهجنونکشیدهشدن
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
قصهها تکراری ، زخمها تکراری . .
حتی رنگها و دلخوشیهای کوچکم تکراری
در واپسین روزهای عمر ، هرآنچه میگذرد تکراریست ..
جز غمهایی که بر گذرگاه ِ
زمان سد شدهاند ، جز این همهچیز تکراریست . .
هدایت شده از 𝙎𝘼𝙔𝙀
🔴 ۳ دختر ظالم وقتی مادرشان سرطان گرفت او را زنده به گور کردند! چیزی که بعدش رخ داد همه را شوکه کرد ‼️😱
• در روستای کوچک، ماجرایی هولناک در حال وقوع بود که نفس تمام منطقه را بند آورد. پروین، زن ۶۵ ساله فداکاری که یک عمر برای سه دخترش سارا، نگار و لیلا زحمت کشیده بود، حالا در سخت ترین روزهای زندگی اش تنها مانده بود. او که به تازگی متوجه شده بود به سرطان پیشرفته مبتلا است، همه چیز از وقتی شروع شد که پزشکان هزینه های سنگین درمان را اعلام کردند. سه دختر که نمی خواستند پولی خرج مادر بیمارشان کنند، او را به خانه قدیمی و مخروبه اش در حاشیه روستا بردند. اما فاجعه واقعی وقتی رخ داد که پروین در یکی از شب ها، از درد شدید به خود می پیچید و التماس می کرد او را به بیمارستان ببرند. سارا، دختر بزرگ که همیشه حریص تر از بقیه بود، پیشنهاد شیطانی داد: "بگذارید از شرش خلاص شویم! همین الان می بریمش توی جنگل و...". نگار و لیلا هم که از بار مسئولیت خسته شده بودند، با این نقشه جنایتکارانه موافقت کردند آنها مادر خود را....
👈 خواندن ادامه داستان
https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4