1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شانس ما از بچگی مُشکل داشت!💔
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
752.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چهدلتنگیهاییکهبهجنونکشیدهشدن
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
قصهها تکراری ، زخمها تکراری . .
حتی رنگها و دلخوشیهای کوچکم تکراری
در واپسین روزهای عمر ، هرآنچه میگذرد تکراریست ..
جز غمهایی که بر گذرگاه ِ
زمان سد شدهاند ، جز این همهچیز تکراریست . .
هدایت شده از 𝙎𝘼𝙔𝙀
🔴 ۳ دختر ظالم وقتی مادرشان سرطان گرفت او را زنده به گور کردند! چیزی که بعدش رخ داد همه را شوکه کرد ‼️😱
• در روستای کوچک، ماجرایی هولناک در حال وقوع بود که نفس تمام منطقه را بند آورد. پروین، زن ۶۵ ساله فداکاری که یک عمر برای سه دخترش سارا، نگار و لیلا زحمت کشیده بود، حالا در سخت ترین روزهای زندگی اش تنها مانده بود. او که به تازگی متوجه شده بود به سرطان پیشرفته مبتلا است، همه چیز از وقتی شروع شد که پزشکان هزینه های سنگین درمان را اعلام کردند. سه دختر که نمی خواستند پولی خرج مادر بیمارشان کنند، او را به خانه قدیمی و مخروبه اش در حاشیه روستا بردند. اما فاجعه واقعی وقتی رخ داد که پروین در یکی از شب ها، از درد شدید به خود می پیچید و التماس می کرد او را به بیمارستان ببرند. سارا، دختر بزرگ که همیشه حریص تر از بقیه بود، پیشنهاد شیطانی داد: "بگذارید از شرش خلاص شویم! همین الان می بریمش توی جنگل و...". نگار و لیلا هم که از بار مسئولیت خسته شده بودند، با این نقشه جنایتکارانه موافقت کردند آنها مادر خود را....
👈 خواندن ادامه داستان
https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4
هدایت شده از 𝙎𝘼𝙔𝙀
⭕️ زنی باردار نزد علی (ع) آمده گفت : زنا كرده ام مرا پاك كن ، خداوند تو را پاك كند؛ على (ع) فرمود: تو را از چه پاك كنم ؟ گفت : از زنا. اميرالمومنين (ع) : آيا شوهر دارى ؟ زن : آرى .
اميرالمومنين(ع ): آيا موقعى كه مرتكب اين عمل شدى شوهرت در سفر بود يا در حضر؟ زن : شوهرم در حضر بود...على (ع) فعلا برگرد و پس از آن كه فرزندت را زاييدى بيا تا تو را پاك گردانم . و چون زن مقدارى از آن حضرت دور شد...
ادامه،بسیار جالب و حیرت انگیز👇 👇 👇
https://eitaa.com/joinchat/2743140653Cd7a72a6a99
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۸۸
دستای بیچاره م جوری میلرزید که حال و روزم رو لو میداد.
هر کسی که هوران رو میدید میفهمید شوک عصبی بهش دست داده.
عسل رو که توی مواد کاچی ریختم
الناز دوباره نمک رو برداشت و روی زخم جیگرم پاشید :
-اینو دیدی هوران جون؟
نفسم رو حبس کردم تا اشکام جاری نشه
یعنی الناز درک نمیکرد که من هووشم و نباید اون حرفا رو بهم بزنه؟
سر چرخوندم و الناز ست ظریفی رو که انداخته بود رو بهم نشون داد و گفت:
-حالا درسته خیلی وح.شیه ولی ببین بهم چی کادو داد
خ.ون که دید اینو بهم هدیه داد
خوشگله ؟
به سختی پلک زدم تا اشک نریزم:
-خیلی خوشگله...مبارکت باشه عزیزم
حسادت داشت خفه م میکرد
من اصلا زن چشم تنگی نبودم اما اون لحظه از حسودی داشتم میمردم.
شوهری که هنوز یبار هم من رو نب..ـوسیده بود
به زن دومش طلا هدیه داده و حتما کلی هم قربون صدقه ش رفته بود.
کاچی تقریبا اماده شده بود که مشامم رو بوی کباب پر کرد.
زیر گاز رو خاموش کردم و صدای ایزد رو از در پشتی عمارت شنیدم که گفت:
-فریبا ...اینا رو ببر برای خانوم
براش مسکنم ببر
بهش بگو اینا رو بخوره تا بیام..
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏