درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۱
لعنت به من و دل وامونده م.
مگه یه آدم چقدر توان داشت.
بغضی که پشت هم توی گلوم میشکست رو پس زدم و سرم رو بالا گرفتم تا اشکام نچکه:
-ایزد...اینقدر نامرد نباش
بخدا دیگه نمیتونم
به طرز دیوونه کننده ای تو گلو خندید و بیشتر بهم چسبید.
موهای بلندم رو از روی شونه م کنار زد و همونجا لب زد:
-میتونی عسلم
هنوز که بازی شروع نشده
میخوام یکاری کنم خودت رگت و بزنی
-یروزی یجوری میرم که هیچ جا پیدام نکنی
ته ریش هاش رو روم کشید تا بیشتر آزارم بده.
تا من بی جنبه التماس کنم یکم بغ.لم کنه.
نفساش رو روی پوستم فوت کرد و لب زد:
-تو یه جا پیدا کن برای زندگی بعد حرف از رفتن بزن
نهایت فقط میتونی بری توی قبر جایی نداری که
اونم باید خودم برات بخرم
-هر جا که شد میرم...
خسته شدم...
دستاش رو دورم پیچید و کاش دوسم داشت تا اون و ب.وسه ها و بغ.ل نوش میشد:
-هر وقت تیغ خواستی توی کمدم کشوی اول میتونی پیدا کنی
ولی فعلا امروز و باید در خدمت منو و زنم باشی!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۲
بی رحمانه کنار گوشم زمزمه کرد:
-اشکاتم پاک کن
دوست ندارم زنم با این قیافه تو رو ببینه و حالش بد بشه
-تو حق داری عصبانی باشی...من اشتباه کردم
دیشب تازه فهمیدم باهات چکار کردم
بذار برم...حداقل الان مزاحم تون نشم
-نه دیگه نشد
الان دیگه جایی نمیذارم بری
شنیدی که از قدیم گفتن
زن با لباس سفید میره خونه شوهر ،با کفن سفید میره بیرون
-یعنی اینقدر ازم متنفری که میخوای بمیرم؟
نیشخندی که زد ته دلم رو لرزوند،انگار توی وجودم زلزله رخ داده بود.
تنم بین بازوهاش به رعشه افتاد و با نفرت گفت :
-تو اگه بمیری هم هر روز از قبر بیرون میارمت
باید بمونی و هر روز که نفس میکشی آرزوی مردن کنی
باید تاوان پس بدی
میخوام هر شب صدای ما رو بشنوی و برگردی به همون شبی که بهت گفتم جواب نه بده و گوش ندادی
-لعنت به من ایزد...
لعنت به من...بخدا پشیمونم
-آروم خانومم... الان دیگه دیره
و بعد بین موهام یه نفس عمیق کشید:
-ولی خودمونیم خیلی بوی خوبی میدی
این شامپوت و دوست دارم همیشه بزن
بی طاقت نیشخندی زدم،من مست اون بودم و اون یه دیوونه زنجیری:
-نمیترسی زنت ببینه بغلم کردی؟
برو نازش و بکش...الان منتظرته
چی از جون من میخوای اخه؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
امیدوارم رنجی نکشی عزیزم و اگر مجبور
به کشیدن رنجی بودی برات قابل التیام باشه.
امیدوارم آدم هایی رو داشته باشی
که بتونی با خیال راحت و بدون ترس
از قضاوت از رنجت براشون صحبت کنی.
امیدوارم رنج، تو رو خونهی خودش نبینه و نمونه!
بعضی وقتاهم هست آدم
ناراحته و گریهاش نمیاد.
ولی کلیداشو، وسایلشو جا میذاره.
لیوان از دستش میوفته و
وقتی باهاش حرف میزنی
میگه: ببخشید دوباره میگی؟ نفهمیدم.
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همهچی دروغ بود ، همهچی نقاب بود!
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
نمیدونم داستانش چیه ولی خوشحالی آدمایی
که دوسشون داری، از خوشحالی خودتم بیشتر بهت میچسبه.
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماندهام بین دو راهی؛🥲🤎
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۳
صدای پیامک گوشیم باعث شد تکون سختی بخورم.
شاید یه چیزی نیاز بود که از بیشتر فکرم دور بشه اما دلشوره ی وحشتناکی به جونم افتاده بود.
ایزد کنارم گفت:
-دیشب که کت.ک میخوردی اینقدر زبون نداشتی
الان چی تو خودت دیدی که داری متلک میندازی؟
حرفاش روح و جسمم رو آزرده میکرد،با روشن خاموش شدن گوشیم آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
-...داری اذیتم میکنی؟
-بذار ببینم کیه داره به همسر عزیزم زنگ میزنه
وقتی جدا شد دلشوره م تبدیل شد به استرس و ترس.
نمیدونستم چرا اونقدر حالم خرابه.
اون روز برام عجیب سنگین بود.
ایزد به طرف کانتر رفت و من دستام رو به لبه گاز گرفتم تا پس نیفتم اما صدای الناز بود که نجاتم داد:
-ایزد جان؟ نمیای عزیزم؟
حالم بده بیا بریم دکتر
منو همینجا ول کردی به امون خدا!
الناز فکر میکرد ایزد ولش کرده ؟
اونم وقتی که همچون صبحانه ای براش فرستاده بود و برای ناهارش میخواست خودش کباب بزنه؟
اونم ایزدی که تا حالا توی خونه یه فنجون هم نشسته بود.
ایزد میونه راه بود که پشیمون شد و گفت:
-دارم میام عزیزم
دکتر نیاز نیست میدونم چجوری خوبت کنم
و بعد با صدای بلند تری گفت:
-فریبا ...وان و آماده کن
و بعد رو بهم گفت:
-تا ۵ دقیقه دیگه با کاچی میای اتاق مون
زنم باید تقویت بشه!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۴
ایزد میخواست آزارم بده و من تنها تر از اون حرفا بودم که اعتراض کنم.
الناز میدونست چطور حرف بزنه،سیاست داشت،برعکس من.
هوران اصلا جایی توی قلب اون مرد نداشت که بخواد با سیاست حرف بزنه.
اول باید من رو میخواست بعد به چیزای دیگه فکر میکردم.
وقتی وارد اتاق شد میدونستم الان بغ.لش کرده و داره کم.رش رو ماساژ میده تا ادیت نشه.
بهش جیگر و کاچی میداد و بعد دوش.
از حسادت یه غده توی گلوم درست شده بود.
منم زنش بودم ،اما یه زن اجباری.
یه زن ناخواسته برای همین هیچ وقت قرار نبود شوهرم دوستم داشته باشه.
با صدای دوباره پیامک بغض توی گلوم رو پایین دادم و به طرف کانتر رفتم.
نوتیف گوشیم رو که خوندم اخمام توی هم رفت.
اِسی پیامک داده بود.
فورا وارد پیامک شدم و صفحه ش رو باز کرد:
-هوری؟ هستی ؟
یه چیزی شده ،جواب بده واجبه
در حالیکه به طرف پله ها سرک میکشیدم فورا براش تایپ کردم:
-چی شده؟
-تو به هادی شمعدون دادی؟
-آره...اومده بود اینجا
مگه چی شده؟
-خودت دادی؟
-اره...یعنی مجبور شدم
حالا میگی چی شده یا نه
مردم از استرس
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏