امیدوارم رنجی نکشی عزیزم و اگر مجبور
به کشیدن رنجی بودی برات قابل التیام باشه.
امیدوارم آدم هایی رو داشته باشی
که بتونی با خیال راحت و بدون ترس
از قضاوت از رنجت براشون صحبت کنی.
امیدوارم رنج، تو رو خونهی خودش نبینه و نمونه!
بعضی وقتاهم هست آدم
ناراحته و گریهاش نمیاد.
ولی کلیداشو، وسایلشو جا میذاره.
لیوان از دستش میوفته و
وقتی باهاش حرف میزنی
میگه: ببخشید دوباره میگی؟ نفهمیدم.
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همهچی دروغ بود ، همهچی نقاب بود!
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
نمیدونم داستانش چیه ولی خوشحالی آدمایی
که دوسشون داری، از خوشحالی خودتم بیشتر بهت میچسبه.
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماندهام بین دو راهی؛🥲🤎
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۳
صدای پیامک گوشیم باعث شد تکون سختی بخورم.
شاید یه چیزی نیاز بود که از بیشتر فکرم دور بشه اما دلشوره ی وحشتناکی به جونم افتاده بود.
ایزد کنارم گفت:
-دیشب که کت.ک میخوردی اینقدر زبون نداشتی
الان چی تو خودت دیدی که داری متلک میندازی؟
حرفاش روح و جسمم رو آزرده میکرد،با روشن خاموش شدن گوشیم آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
-...داری اذیتم میکنی؟
-بذار ببینم کیه داره به همسر عزیزم زنگ میزنه
وقتی جدا شد دلشوره م تبدیل شد به استرس و ترس.
نمیدونستم چرا اونقدر حالم خرابه.
اون روز برام عجیب سنگین بود.
ایزد به طرف کانتر رفت و من دستام رو به لبه گاز گرفتم تا پس نیفتم اما صدای الناز بود که نجاتم داد:
-ایزد جان؟ نمیای عزیزم؟
حالم بده بیا بریم دکتر
منو همینجا ول کردی به امون خدا!
الناز فکر میکرد ایزد ولش کرده ؟
اونم وقتی که همچون صبحانه ای براش فرستاده بود و برای ناهارش میخواست خودش کباب بزنه؟
اونم ایزدی که تا حالا توی خونه یه فنجون هم نشسته بود.
ایزد میونه راه بود که پشیمون شد و گفت:
-دارم میام عزیزم
دکتر نیاز نیست میدونم چجوری خوبت کنم
و بعد با صدای بلند تری گفت:
-فریبا ...وان و آماده کن
و بعد رو بهم گفت:
-تا ۵ دقیقه دیگه با کاچی میای اتاق مون
زنم باید تقویت بشه!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۴
ایزد میخواست آزارم بده و من تنها تر از اون حرفا بودم که اعتراض کنم.
الناز میدونست چطور حرف بزنه،سیاست داشت،برعکس من.
هوران اصلا جایی توی قلب اون مرد نداشت که بخواد با سیاست حرف بزنه.
اول باید من رو میخواست بعد به چیزای دیگه فکر میکردم.
وقتی وارد اتاق شد میدونستم الان بغ.لش کرده و داره کم.رش رو ماساژ میده تا ادیت نشه.
بهش جیگر و کاچی میداد و بعد دوش.
از حسادت یه غده توی گلوم درست شده بود.
منم زنش بودم ،اما یه زن اجباری.
یه زن ناخواسته برای همین هیچ وقت قرار نبود شوهرم دوستم داشته باشه.
با صدای دوباره پیامک بغض توی گلوم رو پایین دادم و به طرف کانتر رفتم.
نوتیف گوشیم رو که خوندم اخمام توی هم رفت.
اِسی پیامک داده بود.
فورا وارد پیامک شدم و صفحه ش رو باز کرد:
-هوری؟ هستی ؟
یه چیزی شده ،جواب بده واجبه
در حالیکه به طرف پله ها سرک میکشیدم فورا براش تایپ کردم:
-چی شده؟
-تو به هادی شمعدون دادی؟
-آره...اومده بود اینجا
مگه چی شده؟
-خودت دادی؟
-اره...یعنی مجبور شدم
حالا میگی چی شده یا نه
مردم از استرس
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
زندگی همینقدر عجیبه که
پارسال یه آدمهایی تو زندگیت بودن
که فکر میکردی ابدین و
الان نه برات مهمن نه خبری ازشون داری.
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اوکه عشق را گردن زدن..
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal