eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
9.9هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
735 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ دردام یکی ،دو تا نبود که،نمیدونستم برای کدوم گریه کنم. توی اون اوضاع یه نگرانی به نگرانی های دیگه‌م اضافه شده بود. یه نگاه به اتاق ایزد و الناز انداختم و شماره اسی رو گرفتم. بوق اول نخورده جواب داد: -الو هوری... -سلام ...چی شده؟ -هادی رو سر جریان شمعدونی گرفتن الان بازداشته میگه تو بهش دادی ولی خب،میدونی که حرف اون و که باور نمیکنن بی پدر یه وانت بار سابقه داره خودت باید بیای برای شهادت ولی میدونی که خطریه... دستی به پیشونی عرق کرده م کشیدم: -میدونم...الان باید چکار کنیم اسی؟ -خب...تو که الان چند ساله پاکی اگه میتونی پاشو بیا...بهشون بگو که خودت دادی -اگه بیام پام گیر بشه چی؟ اسی ...من الان شوهر دارم نمیتونم... -دختر...تو بخوای نخوای پات گیره پاشن بیان جلوی درت برای تحقیقات بهتره یا بیای بهشون بگی مال خودت بوده؟ تو که روال کار و میدونی! انگار توی دلم یکی رخت می‌شست، چرا من نباید رنگ خوشی و آسایش رو میدیدم. دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و با بیچارگی گفتم: -الان باید چکار کنم اسی؟ سکوتش نشون میداد اونم اندازه من گیج و سردرگمه: -منکه با این عقل ناقصم میگم خودت پاشو یه توک پا بیا نذار بیان جلوی در میدونستم اگه ایزد بفهمه حسابم با کرام الکاتبینه ولی اگه خودشون میومدن الناز هم میفهمید و وضعیت بدتر میشد. شاید اگه خودم میرفتم بهتر بود. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ فریبا با سینی صبحانه وارد آشپزخونه شد و  در حالیکه تند تند ظرفا رو توی ظرفشویی میچید گفت : -ببخشید هوران خانوم آقا گفتن براشون چیزی که گفتن و ببرید نوشیدنی هم یادتون نره نمیدونستم برای کدوم بدبختیم گریه کنم یکی رو میخواستم توی اون لحظه کمکم کنه و خوب و بد رو بهم نشون بده. هر چند من خودم بهتر از همه میدونستم آخرش هیچ چیزی به نفع هوران تموم نمیشه. همیشه قوی بودم و روی پاهای خودم وایسادم حالا هم همین راه رو باید ادامه میدادم. خوراکی و نوشیدنی رو توی سینی گذاشتم و با عجله به طرف پله ها رفتم: -تو دیگه مرخصی...کار داشتم زنگ میزنم -چشم خانوم خانوم خونه بودم اما بیشتر کلفت بهم می‌اومد. یه موجود اضافه  برای خونه ی خودم و یه بی خانمان  بیرون از اونجا. هر بار که حس میکردم بدبخت تر از اون نمیشم خدا بهم ثابت میکرد اتفاقات بدتری هم میتونه بیفته. وارد اتاق که شدم  به  ایزد و الناز که روی تخت بودن نگاه هم نکردم تا بیشتر نشکنم. ایزد بدون اینکه بهم‌ نگاه کنه گفت: -بیا جلو ...میتونی کاچی ای که برای الناز پختی رو بذاری اینجا ایزد توتونچی و عروسش شده بودن آیینه دق هوران. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من ارچه در نظر یار خاکسار شدم:) ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
‌من خیلی آدم “عیب نداره‌ بذار ‌من اذیت شم ولی اون نشه” ای هستم.
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اما منصوری زیادی عاشقه؛🥺✨ ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
دردناک ترين جمله؟کاش پیشت بودم.كاش پیشم بودی
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بزار منم یه دفعه گله کنم..🖤 ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
یکی میگفت: ‌آدم‌ها قوی نیستند، مجبورند..    -
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کار مفتی برای کسی نکن!🤫🖐🏻 ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
دیگر برایم مهم نیست چه کسی دوستم دارد، چه کسی دوستم ندارد، چه کسی راست میگوید و چه کسی دروغ، من همه را رها کردم و فقط به خودم تکیه کردم.    -
اگه میخوای دل یه پسرو به دست بیاری وقتی حالش خرابه کنارش باش 👀🫧
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ روبروی پاسگاهی بودم که بارها رنگ بازداشتگاه هاش رو دیدم چه تحقیرا و کتکا و حرفای نامربوطی که توی اون کلانتری نشنیده و به تن و بدنم راه نداده بودم.  حتی دلم نمیخواست یبار هم پام به اون جهنم برسه اما چه کنم که گذشته آدما هیچ وقت رهاشون نمیکرد. چادر گرون قیمتم رو روی سرم کشیدم و در حالیکه حواسم بود موهام از زیر شالم بیرون نزنه وارد پاسگاه شدم. گوشیم رو تحویل دادم و داخل رفتم. اسی روی یکی از جدول ها نشسته و زنجیرش رو تاب میداد. با دیدنم سریع بلند شد و به طرفم اومد هیچ وقت نمیتونستم عشقی رو که توی چشماش میبینم رو جواب بدم. اسی برای همه چاقو کش و لات بود اما به من که میرسید اوضاع فرق میکرد : -بالاخره اومدی هوری جون؟ بیا تا وقت اداری تموم نشده کاراش و کنیم بلکه همین امروز ازاد شه الان از خماری زمین و گاز زده میدونستم اسی به خاطر من در به در و آواره خانواده م شده، دوستیش با هادی هم فقط برای همین بود. داستان من و اسی شروع نشده تموم شده بود چون نمیخواستم توی کثافتی که به دنیا اومدم بمونم و زندگی کنم. وارد ساختمون که شدیم من دقیقا میدونستم دفتر سرهنگ‌ کجاست انگار توی اون پنج سال هیچی تغییر نکرده بود. سرهنگ با دیدنم ابرویی بالا انداخت و گفت: -به به...هوری پنجه طلا تو آسمونا دنبالت بودیم،رو زمین پیدات کردیم ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏