درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۶
فریبا با سینی صبحانه وارد آشپزخونه شد
و در حالیکه تند تند ظرفا رو توی ظرفشویی میچید گفت :
-ببخشید هوران خانوم
آقا گفتن براشون چیزی که گفتن و ببرید
نوشیدنی هم یادتون نره
نمیدونستم برای کدوم بدبختیم گریه کنم
یکی رو میخواستم توی اون لحظه کمکم کنه و خوب و بد رو بهم نشون بده.
هر چند من خودم بهتر از همه میدونستم آخرش هیچ چیزی به نفع هوران تموم نمیشه.
همیشه قوی بودم و روی پاهای خودم وایسادم حالا هم همین راه رو باید ادامه میدادم.
خوراکی و نوشیدنی رو توی سینی گذاشتم و با عجله به طرف پله ها رفتم:
-تو دیگه مرخصی...کار داشتم زنگ میزنم
-چشم خانوم
خانوم خونه بودم اما بیشتر کلفت بهم میاومد.
یه موجود اضافه برای خونه ی خودم و یه بی خانمان بیرون از اونجا.
هر بار که حس میکردم بدبخت تر از اون نمیشم
خدا بهم ثابت میکرد اتفاقات بدتری هم میتونه بیفته.
وارد اتاق که شدم به ایزد و الناز که روی تخت بودن نگاه هم نکردم تا بیشتر نشکنم.
ایزد بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت:
-بیا جلو ...میتونی کاچی ای که برای الناز پختی رو بذاری اینجا
ایزد توتونچی و عروسش شده بودن آیینه دق هوران.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من ارچه در نظر یار خاکسار شدم:)
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اما منصوری زیادی عاشقه؛🥺✨
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بزار منم یه دفعه گله کنم..🖤
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کار مفتی برای کسی نکن!🤫🖐🏻
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
دیگر برایم مهم نیست چه کسی دوستم دارد، چه کسی دوستم ندارد، چه کسی راست میگوید و چه کسی دروغ، من همه را رها کردم و فقط به خودم تکیه کردم.
-
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۷
روبروی پاسگاهی بودم که بارها رنگ بازداشتگاه هاش رو دیدم
چه تحقیرا و کتکا و حرفای نامربوطی که توی اون کلانتری نشنیده و به تن و بدنم راه نداده بودم.
حتی دلم نمیخواست یبار هم پام به اون جهنم برسه اما چه کنم که گذشته آدما هیچ وقت رهاشون نمیکرد.
چادر گرون قیمتم رو روی سرم کشیدم و در حالیکه حواسم بود
موهام از زیر شالم بیرون نزنه وارد پاسگاه شدم.
گوشیم رو تحویل دادم و داخل رفتم.
اسی روی یکی از جدول ها نشسته و زنجیرش رو تاب میداد.
با دیدنم سریع بلند شد و به طرفم اومد
هیچ وقت نمیتونستم عشقی رو که توی چشماش میبینم رو جواب بدم.
اسی برای همه چاقو کش و لات بود اما به من که میرسید اوضاع فرق میکرد :
-بالاخره اومدی هوری جون؟
بیا تا وقت اداری تموم نشده کاراش و کنیم بلکه همین امروز ازاد شه
الان از خماری زمین و گاز زده
میدونستم اسی به خاطر من در به در و آواره خانواده م شده، دوستیش با هادی هم فقط برای همین بود.
داستان من و اسی شروع نشده تموم شده بود
چون نمیخواستم توی کثافتی که به دنیا اومدم بمونم و زندگی کنم.
وارد ساختمون که شدیم من دقیقا میدونستم دفتر سرهنگ کجاست
انگار توی اون پنج سال هیچی تغییر نکرده بود.
سرهنگ با دیدنم ابرویی بالا انداخت و گفت:
-به به...هوری پنجه طلا
تو آسمونا دنبالت بودیم،رو زمین پیدات کردیم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۹
دستام دوباره شروع کرده بود به لرزیدن
این همون هدیه ای بود که از زندگی کردن با ایزد بهم رسیده
و هر بار که استرسی میشدم شدت میگرفت.
اگه ایزد میومد این دفعه سرم رو میبرید که بدون اجازه ش اومدم پاسگاه.
مستاصل به اسی نگاه کردم و اون فورا فهمید یه مشکلی هست.
فکری کرد و گفت:
-چرا سوسه میای جناب سرهنگ؟
بگو میخوام چوب لا چرخت بذارم
والا این زبون بسته از اون سر شهر کوبیده اومده
نا سلامتی زن اون خونه ست
اینقدرا اختیار...
-این ادای روشن فکریا اینجا خریدار نداره
زن به اِذن شوهرش حتی نمیتونه یه خلال دندون به کسی بده
مخصوصا اینکه سابقه هم داشته باشه
این هوری خانوم شما هم که ماشالله پرونده هاش و تریلی نمیکشه
بغضی که چنبره زده بود توی گلوم رو به سختی قورت دادم و از جام بلند شدم
من فقط نگران ایزد بودم و اعتبار توتونچیا:
-جناب سرهنگ من ۵ ساله پاکم
ازدواج کردم
حتی دیگه خونه بابامم نمیرم
شما وضعیت منو که میدونستی...
سرهنگ خودکارش رو برداشت و بدون اینکه به حرفام توجه کنه گفت:
-آدرس و شماره تلفن شوهرت و بنویس
اون شمعدونا پولش یه قرون دوزار نیست که بشه چشم پوشی کرد
قد هیکلت من و تو و این اسی خان میارزه
پس نه وقت خودت و بگیر
نه منو...زنگ بزن شوهرت بیاد
والا امشب خودتم اینجا مهمونی !
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏