1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اما منصوری زیادی عاشقه؛🥺✨
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بزار منم یه دفعه گله کنم..🖤
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کار مفتی برای کسی نکن!🤫🖐🏻
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
دیگر برایم مهم نیست چه کسی دوستم دارد، چه کسی دوستم ندارد، چه کسی راست میگوید و چه کسی دروغ، من همه را رها کردم و فقط به خودم تکیه کردم.
-
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۷
روبروی پاسگاهی بودم که بارها رنگ بازداشتگاه هاش رو دیدم
چه تحقیرا و کتکا و حرفای نامربوطی که توی اون کلانتری نشنیده و به تن و بدنم راه نداده بودم.
حتی دلم نمیخواست یبار هم پام به اون جهنم برسه اما چه کنم که گذشته آدما هیچ وقت رهاشون نمیکرد.
چادر گرون قیمتم رو روی سرم کشیدم و در حالیکه حواسم بود
موهام از زیر شالم بیرون نزنه وارد پاسگاه شدم.
گوشیم رو تحویل دادم و داخل رفتم.
اسی روی یکی از جدول ها نشسته و زنجیرش رو تاب میداد.
با دیدنم سریع بلند شد و به طرفم اومد
هیچ وقت نمیتونستم عشقی رو که توی چشماش میبینم رو جواب بدم.
اسی برای همه چاقو کش و لات بود اما به من که میرسید اوضاع فرق میکرد :
-بالاخره اومدی هوری جون؟
بیا تا وقت اداری تموم نشده کاراش و کنیم بلکه همین امروز ازاد شه
الان از خماری زمین و گاز زده
میدونستم اسی به خاطر من در به در و آواره خانواده م شده، دوستیش با هادی هم فقط برای همین بود.
داستان من و اسی شروع نشده تموم شده بود
چون نمیخواستم توی کثافتی که به دنیا اومدم بمونم و زندگی کنم.
وارد ساختمون که شدیم من دقیقا میدونستم دفتر سرهنگ کجاست
انگار توی اون پنج سال هیچی تغییر نکرده بود.
سرهنگ با دیدنم ابرویی بالا انداخت و گفت:
-به به...هوری پنجه طلا
تو آسمونا دنبالت بودیم،رو زمین پیدات کردیم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۹
دستام دوباره شروع کرده بود به لرزیدن
این همون هدیه ای بود که از زندگی کردن با ایزد بهم رسیده
و هر بار که استرسی میشدم شدت میگرفت.
اگه ایزد میومد این دفعه سرم رو میبرید که بدون اجازه ش اومدم پاسگاه.
مستاصل به اسی نگاه کردم و اون فورا فهمید یه مشکلی هست.
فکری کرد و گفت:
-چرا سوسه میای جناب سرهنگ؟
بگو میخوام چوب لا چرخت بذارم
والا این زبون بسته از اون سر شهر کوبیده اومده
نا سلامتی زن اون خونه ست
اینقدرا اختیار...
-این ادای روشن فکریا اینجا خریدار نداره
زن به اِذن شوهرش حتی نمیتونه یه خلال دندون به کسی بده
مخصوصا اینکه سابقه هم داشته باشه
این هوری خانوم شما هم که ماشالله پرونده هاش و تریلی نمیکشه
بغضی که چنبره زده بود توی گلوم رو به سختی قورت دادم و از جام بلند شدم
من فقط نگران ایزد بودم و اعتبار توتونچیا:
-جناب سرهنگ من ۵ ساله پاکم
ازدواج کردم
حتی دیگه خونه بابامم نمیرم
شما وضعیت منو که میدونستی...
سرهنگ خودکارش رو برداشت و بدون اینکه به حرفام توجه کنه گفت:
-آدرس و شماره تلفن شوهرت و بنویس
اون شمعدونا پولش یه قرون دوزار نیست که بشه چشم پوشی کرد
قد هیکلت من و تو و این اسی خان میارزه
پس نه وقت خودت و بگیر
نه منو...زنگ بزن شوهرت بیاد
والا امشب خودتم اینجا مهمونی !
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در ظاهر میخندم گاهی گریه میکنم
گاهی گله میکنم و گاهی امیدوارانه ادامه میدهم
اما حقیقت این است که خستهام بیش از اندازه.
دلم میخواهد به دورترین
جای ممکن فرار کنم و از همهچیز و همهکس دور بمانم.