eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
736 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ روبروی پاسگاهی بودم که بارها رنگ بازداشتگاه هاش رو دیدم چه تحقیرا و کتکا و حرفای نامربوطی که توی اون کلانتری نشنیده و به تن و بدنم راه نداده بودم.  حتی دلم نمیخواست یبار هم پام به اون جهنم برسه اما چه کنم که گذشته آدما هیچ وقت رهاشون نمیکرد. چادر گرون قیمتم رو روی سرم کشیدم و در حالیکه حواسم بود موهام از زیر شالم بیرون نزنه وارد پاسگاه شدم. گوشیم رو تحویل دادم و داخل رفتم. اسی روی یکی از جدول ها نشسته و زنجیرش رو تاب میداد. با دیدنم سریع بلند شد و به طرفم اومد هیچ وقت نمیتونستم عشقی رو که توی چشماش میبینم رو جواب بدم. اسی برای همه چاقو کش و لات بود اما به من که میرسید اوضاع فرق میکرد : -بالاخره اومدی هوری جون؟ بیا تا وقت اداری تموم نشده کاراش و کنیم بلکه همین امروز ازاد شه الان از خماری زمین و گاز زده میدونستم اسی به خاطر من در به در و آواره خانواده م شده، دوستیش با هادی هم فقط برای همین بود. داستان من و اسی شروع نشده تموم شده بود چون نمیخواستم توی کثافتی که به دنیا اومدم بمونم و زندگی کنم. وارد ساختمون که شدیم من دقیقا میدونستم دفتر سرهنگ‌ کجاست انگار توی اون پنج سال هیچی تغییر نکرده بود. سرهنگ با دیدنم ابرویی بالا انداخت و گفت: -به به...هوری پنجه طلا تو آسمونا دنبالت بودیم،رو زمین پیدات کردیم ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ دستام دوباره شروع کرده بود به لرزیدن این همون هدیه ای بود که از زندگی کردن با ایزد بهم رسیده و هر بار که استرسی میشدم شدت می‌گرفت. اگه ایزد میومد این دفعه سرم رو میبرید که بدون اجازه ش اومدم پاسگاه. مستاصل به اسی نگاه کردم و اون فورا فهمید یه مشکلی هست. فکری کرد و گفت: -چرا سوسه میای جناب سرهنگ؟ بگو میخوام چوب لا چرخت بذارم والا این زبون بسته از اون سر شهر کوبیده اومده نا سلامتی  زن اون خونه ست اینقدرا اختیار... -این ادای روشن فکریا اینجا خریدار نداره زن به اِذن شوهرش حتی نمیتونه یه خلال دندون به کسی بده مخصوصا اینکه سابقه هم داشته باشه این هوری خانوم شما هم که ماشالله پرونده هاش و تریلی نمی‌کشه بغضی که چنبره زده بود توی گلوم رو به سختی قورت دادم و از جام بلند شدم من فقط نگران ایزد بودم و اعتبار توتونچیا: -جناب سرهنگ من ۵ ساله پاکم ازدواج کردم حتی دیگه خونه بابامم نمیرم شما وضعیت منو که میدونستی... سرهنگ خودکارش رو برداشت و بدون اینکه به حرفام توجه کنه گفت: -آدرس و شماره تلفن شوهرت و بنویس اون شمعدونا پولش یه قرون دوزار نیست که بشه چشم پوشی کرد قد هیکلت من و تو و این اسی خان میارزه پس نه وقت خودت و بگیر نه منو...زنگ بزن شوهرت بیاد والا امشب خودتم اینجا مهمونی ! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در ظاهر می‌خندم گاهی گریه می‌کنم گاهی گله می‌کنم و گاهی امیدوارانه ادامه می‌دهم اما حقیقت این است که خسته‌ام بیش از اندازه. دلم می‌خواهد به دورترین جای ممکن فرار کنم و از همه‌چیز و همه‌کس دور بمانم.
➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
بُرد واقعی با اونایی که خانواده‌ی حمایت‌گر دارن. وقتی خانواده‌ات حمایت‌گر باشه، سختی مشکلات به چشم نمیاد. سختیِ شکست به چشم نمیاد. دردناک بودن دردا به چشم نمیاد.
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعضی اسم‌ها آرامش بخشن(:❤️‍🩹 ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
همیشه همه چیز به دست زمان بوده و به دست زمان هم از بین رفته.
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راحت نوشتیم بابا نان داد ولی..❤️‍🩹 ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
آدمی که تمام ترس هاشو زندگی کرده دیگه چیزی برای از دست دادن نداره‌.
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ با اومدن مراجع کننده جدید اسی برگه و خودکار رو برداشت و گفت: -چند دیقه دیگه برمیگردیم سرهنگ جون و بعد چادرم رو گرفت و من رو با خودش از اتاق بیرون برد. روی صندلی ها که نشستیم دستم رو روی لب.ام گذاشتم و ن.الیدم: -حالا چکار کنم اسی؟ -تو چرا اینقدر هر روز خوشگل تر میشی؟ چشم غره ای بهش رفتم و با حرص گفتم: -آخه الان وقت این حرفاست؟ -راست میگم به مولا خیلی خوشگل شدی شوهرت باید از خداشم باشه تو زنشی حالا یه مشکلی هم پیش اومده... فقط یه توک پا بیاد بگه خودش خبر داشته مکثی کرد و اینبار مشکوک پرسید: -خبر داشته دیگه؟ سرم رو به علامت آره تکون دادم: -خبر داشته اسی نمیدونست اون دفعه که با دست شکسته و کتف در رفته پناه بردم بهش اثرات با خبر شدن ایزد بود. حالا هم که بی اجازه ش پا به کلانتری  گذاشتم، واویلا میشد. اصلا فکر نمیکردم به رضایت ایزد هم نیاز باشه. پیش خودم گفتم تا وقت ناهار برمیگردم و آب هم از آب تکون نمیخوره. اسی نفسی گرفت و گفت : -خب پس رواله،زنگ بزن شازده خودش بیاد والا تا شب اینجا اسیریم راست می‌گفت چاره ای جز این نداشتم والا پای خودمم گیر بود‌ گوشیم رو از کیفم بیرون آوردم و بهش زنگ زدم طبق معمول خیلی طول کشید تا جواب بده: -بله... -ایزد...میشه به این آدرسی که برات میفرستم بیای؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ چند ثانیه ای مکث کرد تا پیامک رو بخونه و من توی اون چند ثانیه حس میکردم قلبم از سینه داره بیرون میزنه. صدای ناباورش رو که شنیدم بند دلم پاره شد: -کلانتری چه غلطی میکنی؟ تو که تا الان خونه بودی نفس لرزونی کشیدم: -گفتم که ...واسه شمعدونیا..‌. صداش جوری ترس به دلم‌می‌ریخت که کم مونده بود سکته کنم: -شِر نباف واسه من پرسیدم تو اون کلانتری خراب شده چه گـ..هی میخوری خانومم؟ اون خانومم تهش هزار تا حرف و تهدید توش نهفته بود. من اخلاقش رو بهتر از همه میدونستم برای همین دست و پام رو گم کرده بودم. آب دهنم رو قورت دادم و در حالیکه پوست ناخنم رو میکندم با جون کندن جواب دادم: -گفتم مزاحم تون نشم...خودم اومدم -مزاحم نشی؟ اونم واسه رفتن به همچون جایی؟ تو پنج ساله گه زدی وسط زندگیم حالا میگی مزاحم نشی؟ نفسی گرفت تا آروم تر شه ایزدی که به سختی عصبی میشد حالا از حرص صداش میلرزید. با نگرانی خیره شده بودم به اسی که اونم با تلفن حرف میزد: -تو رو خدا ایزد...میای؟ اگه نیای بازداشتم میکنن -به درک... دیگه شماره تو رو تلفنم نبینم ،برام مهم نیست چه غلطی میکنی فقط تا وقت ناهار خونه ای صدای بوق ممتد که توی گوشم پیچید تنم یخ زد. حالا باید چه غلطی میکردم. این دفعه اگه دستش بهم میرسید زنده  نمیموندم. اسی که تلفنش تموم شده بود به طرفم اومد و موبایلش رو توی شلوار شیش جیبش فرو کرد: -خب دیگه بیا بریم تو تا اومدن شوهرت کارای اداریش و کنیم ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏