درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۰۲
بی نفس لب زدم:
-نمیاد!
اسی سر جاش وایساد و با تعجب بهم نگاه کرد:
-شوخی نکن...یعنی چی که نمیاد؟
باید یه دروغی سر هم میکردم والا ابروم پیش اسی هم میرفت.
همه فکر میکردن هوران شوهر پولدار تور کرد و از اون کثافت دونی رفت اما نمیدونستن چه دل خونی داره.
به طرف پله ها راه افتادم و گفتم:
-یه پرواز خارج از برنامه براش پیش اومده الان تو پروازه
نمیتونه بیاد
-خب عیب نداره
کی میتونه بیاد؟
-یه هفته تا ۱۰ روز دیگه
پروازش خارجیه
-دِکی...خب اینجوری که میفتی بازداشتگاه و دوباره واست پرونده درست میکنن
میدونی تو چه مصیبتی افتادی؟
سرم رو به علامت آره تکون دادم و وارد ساختمون شدم.
میدونستم، خوبم میدونستم.
من تمام بچگی و نوجوانیم رو توی پاسگاه و راهروهای دادگاه گذرونده بودم.
قانون رو از قانون گذار بهتر میدونستم.
اسی فکری کرد و گفت:
-حالا کاریه که شده
تو هم اونجوری عزا نگیر
فعلا وثیقه میذاریم تا شازده برگرده
میتونی سند خونهت رو بیاری؟
دلم می خواست یجوری اسی رو خفه کنم
تا یادم نندازه هوران به اسم، شوهر پولدار کرده
ولی هنوز همون هوریِ آس و پاس ۵ ساله پیشه:
-اونم تو گاوصندوقه بانکه
باید خودش باشه، به من نمیدن
-پس راسی راسی گاومون چار قولو زایید
امشب و باید تو بازداشتگاه بخوابی
فردا هم که جمعه ست...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۰۳
-امشب و باید تو بازداشتگاه بخوابی
فردا هم که جمعه ست...
سرهنگ به تاسف سری تکون داد و ادامه داد:
-میدونستم یه کاسه ای زیر نیم کاسه ست
ذات بد نیکو نگردد چونکه بنیادش بد ست
و بعد به طرف در نگاه کرد و گفت:
-عبادی؟
زنی که داخل اومده بود احترام گذاشت و سرهنگ گفت:
-ببرش بازداشتگاه...
روی لبای خشکم زبون کشیدم و در حالیکه تنم از استرس و وحشت یخ زده بود گفتم:
-جناب سرهنگ... چرا اذیت میکنی
منکه گفتم خودم بهش دادم
مگه یه شمعدونی چقدر ارزش داره که بیفتم بازداشتگاه
اونم از جهاز خودم...
سرهنگ تک خنده تمسخر آمیزی کرد و وسط حرفم پرید:
-رضا شیره ای گور نداره که کفن داشته باشه اون وقت به دخترش شمعدون عتیقه جهاز میده؟
یه چیزی بگو لااقل تو دهنت جا بشه دختر جون
ناباور گفتم:
-عتیقه؟
-بله عتیقه...چجور جهازی بردی که نمیدونستی عتیقه ست
جرمشم سنگینه ...
حالا اگه اون مثلا شوهرت میومد یه چیزی
ولی الان پای خودت گیره
الانم میری بازداشتگاه ،تا شنبه که بفرستمت دادگاه مهمون مایی
دستم رو روی سرم گذاشتم و روی صندلی وا رفتم.
رسما بدبخت شده بودم.
اسی هم مثل من لال شده بود.
کنارم نشست و گفت:
-شخماتیک تر از این نداریم
عبادی با خشونت بازوم رو گرفت و در حالیکه چادر خودش رو سفت چسبیده بود با هم از اتاق سرهنگ بیرون رفتیم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
همیشه آدمهای ساکت را دوست داشتهام .
هیچگاه نمیفهمی در حال رقصیدن
در رویای خود هستند یا دارند
سنگینی بار هستی را به دوش میکشند .
932.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در بد ذات کردن من ..
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۰۴
با هر قدم که به بازداشتگاه نزدیک تر میشدیم یه غده بزرگ توی گلوم راه نفسم رو میبست.
انگار داشتن من رو به جهنم میبردن،پاهام یاری نمیکرد.
از دلشوره چیزی نمونده بود بالا بیارم.
اگه ایزد نمیاومد برای دزدی از خونه شوهرم سال ها میفتادم زندان.
هر چند دیگه از شرم خلاص میشد و با الناز راحت زندگی میکرد.
در بازداشتگاه که بسته شد یکی از ته اتاق با لحن کوچه بازاری گفت :
-خوش اومدی ملوسک
بیا تو غریبی نکن ،جمع خودمونیه
پاهای سست شده م رو تکون دادم و کنار دیوار نشستم.
من توی اون بازداشتگاه ها بزرگ شده بودم،پر بود از دزد و قاتل و قاچاقچی.
دیر میجنبیدی خالی میکردن.
یکی از دخترا شالش رو دور سرش بست و به طرفم خم شد و گفت:
-دستت بده سیت فالوت بگیروم
کنار دستیش با لودگی گفت:
-مادمازل با کلاسه
باید فال قهوه واسش بگیری
دختر که دست یخ زده م رو توی دستش گرفته بود چند لحظه ای سکوت کرد و بالاخره گفت:
-بختت بلنده دختر
یه چیزی میبینم انگار پر داره،پرنده ست یا پروانه ست یا هواپیما
اخمام که توی هم رفت دختر دوباره فکری کرد و انگشتش رو روی یکی از خطوط دستم کشید:
-قدش هم بلنده
۲ تا تو راهی داری...وی ننه حامله ای؟
نگاه سردم رو بهش دوختم اما توی دلم آشوبی بود و اون ادامه داد:
-واست عشق میبینم ... ۶ وعده دیگه بهش میرسی
یا ۶ روزه...یا ۶۰ روزه یا ۶ سال
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏