eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
738 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ -امشب و باید تو بازداشتگاه بخوابی فردا هم که جمعه ست... سرهنگ به تاسف سری تکون داد و ادامه داد: -میدونستم یه کاسه ای زیر نیم کاسه ست ذات بد نیکو نگردد چونکه بنیادش بد ست و بعد به طرف در نگاه کرد و گفت: -عبادی؟ زنی که داخل اومده بود احترام گذاشت و سرهنگ گفت: -ببرش بازداشتگاه... روی لبای خشکم زبون کشیدم و در حالیکه تنم از استرس و وحشت یخ زده بود گفتم: -جناب سرهنگ... چرا اذیت میکنی منکه گفتم خودم بهش دادم مگه یه شمعدونی چقدر ارزش داره که بیفتم بازداشتگاه اونم از جهاز خودم... سرهنگ تک خنده تمسخر آمیزی کرد و وسط حرفم پرید: -رضا شیره ای گور نداره که کفن داشته باشه اون وقت به دخترش شمعدون عتیقه جهاز میده؟ یه چیزی بگو لااقل تو دهنت جا بشه دختر جون ناباور گفتم: -عتیقه؟ -بله عتیقه...چجور جهازی بردی که نمیدونستی عتیقه ست جرمشم سنگینه ... حالا اگه اون مثلا شوهرت میومد یه چیزی ولی الان پای خودت گیره الانم میری بازداشتگاه ،تا شنبه که بفرستمت دادگاه مهمون مایی دستم رو روی سرم گذاشتم و روی صندلی وا رفتم. رسما بدبخت شده بودم. اسی هم مثل من لال شده بود. کنارم نشست و گفت: -شخماتیک تر از این نداریم عبادی با خشونت بازوم رو گرفت و در حالیکه چادر خودش رو سفت چسبیده بود با هم از اتاق سرهنگ بیرون رفتیم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
همیشه آدم‌های ساکت را دوست داشته‌ام . هیچ‌گاه نمی‌فهمی در حال رقصیدن در رویای خود هستند یا دارند سنگینی بار هستی را به دوش می‌کشند .
دلش نمی‌خواست:))) ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
گاهی اوقات همه چیز تقصیر ما نیست آدم های اطراف هم گاهی اوقات زندگی رو از ما میگیرن.
932.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در بد ذات کردن من .. ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
من هرگز این‌طور بی‌رحمانه ساکت نبوده‌ام.
➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
هرچیزی که برق میزنه طلا نیست؛ حواست به آدمای زندگیت باشه!
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ با هر قدم  که به بازداشتگاه نزدیک تر می‌شدیم یه غده بزرگ  توی گلوم راه نفسم رو می‌بست. انگار داشتن من رو به جهنم میبردن،پاهام یاری نمیکرد. از دلشوره چیزی نمونده بود بالا بیارم. اگه ایزد نمی‌اومد  برای دزدی از خونه شوهرم سال ها میفتادم زندان. هر چند دیگه از شرم خلاص میشد و با الناز راحت زندگی می‌کرد. در بازداشتگاه که بسته شد یکی از ته اتاق با لحن کوچه بازاری گفت : -خوش اومدی ملوسک بیا تو غریبی نکن ،جمع خودمونیه پاهای سست شده م رو تکون دادم و کنار دیوار نشستم. من توی اون بازداشتگاه ها بزرگ شده بودم،پر بود از دزد و قاتل و قاچاقچی. دیر میجنبیدی خالی میکردن. یکی از دخترا شالش رو دور سرش بست و به طرفم خم شد و گفت: -دستت بده سیت فالوت بگیروم کنار دستیش با لودگی گفت: -مادمازل با کلاسه باید فال قهوه واسش بگیری دختر که دست یخ زده م رو توی دستش گرفته بود چند لحظه ای سکوت کرد و بالاخره گفت: -بختت بلنده دختر یه چیزی میبینم انگار پر داره،پرنده ست یا پروانه ست یا هواپیما اخمام که توی هم رفت دختر دوباره فکری کرد و انگشتش رو روی یکی از خطوط دستم کشید: -قدش هم بلنده ۲ تا تو راهی داری...وی ننه حامله ای؟ نگاه سردم رو بهش دوختم اما توی دلم آشوبی بود و اون  ادامه داد: -واست عشق میبینم ... ۶ وعده دیگه بهش میرسی یا ۶ روزه...یا ۶۰ روزه یا ۶ سال ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
🥂♥️ ᥫ هیچ وقت به اون مزخرفات اعتقاد نداشتم مخصوصا به کف بین ها و رمال های کف خیابون . خودم از جنس همون آدما بودم و خوب میدونستم برای هزار تومن چه کارا که نمیکنن. دستم رو از توی دستش بیرون کشیدم و با عصبانیت گفتم: -چرند نباف... حوصله ندارم زنای توی بازداشتگاه  هر کدوم یه چیزی میگفتن،دیگه صحبت ها حول محور من نمیچرخید. همینکه با من کاری نداشتن عالی بود.کلافه و خسته  خیره  موندم به خط و خطوط دیوار روبرویی. حالا باید چکار میکردم. زندگیم نابود شده بود. کاش توی اتاقم تنها بودم و یه دل سیر گریه میکردم. منِ بی کس و کار نه پول داشتم. نه فامیل پولدار. نه پدر و برادر درست و حسابی تا به دادم برسن. شوهرمم با زن جدیدش خوش بود،اصلا برام کاری نمیکرد. یه قدمم به طرفم برنمی‌داشت. حتی اگه ازاد هم میشدم اول بدبختیم بود، دمار از روزگارم در می‌آورد،اینبار پوستم رو می‌کند و توش کاه می‌ریخت. هنوز تنم از کت...کای شب قبلش درد میکرد. دیگه تحمل هیچی رو نداشتم. با تکون چیزی زیر چادرم حواسم جمع شد. درسته که ۵ سال با از ما بهترون گشته بودم اما هنوز هوشیار و زرنگ بود. بدون اینکه چشم از دیوار بگیرم گفتم: -دست خر کوتاه ! اگه هنوز دستت و نیاز داری بکش عقب دخترک که معلوم بود یکی از جیب برهای خیابونیه ایش کشداری کشید و گفت: -چه بداخلاق...چته وحشی پاچه میگیری؟ با اون جماعت باید مثل خودشون رفتار میکردم . بدون اینکه جواب بدم دراز کشیدم و دستم رو زیر چشمام گذاشتم تا یکم استراحت کنم اما همون لحظه در بازداشتگاه باز شد و صدای افسر زن رو شنیدم که گفت: -هوری دست طلا جمع کن بریم اتاق سرهنگ ...آزادی... ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏