درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۰۴
با هر قدم که به بازداشتگاه نزدیک تر میشدیم یه غده بزرگ توی گلوم راه نفسم رو میبست.
انگار داشتن من رو به جهنم میبردن،پاهام یاری نمیکرد.
از دلشوره چیزی نمونده بود بالا بیارم.
اگه ایزد نمیاومد برای دزدی از خونه شوهرم سال ها میفتادم زندان.
هر چند دیگه از شرم خلاص میشد و با الناز راحت زندگی میکرد.
در بازداشتگاه که بسته شد یکی از ته اتاق با لحن کوچه بازاری گفت :
-خوش اومدی ملوسک
بیا تو غریبی نکن ،جمع خودمونیه
پاهای سست شده م رو تکون دادم و کنار دیوار نشستم.
من توی اون بازداشتگاه ها بزرگ شده بودم،پر بود از دزد و قاتل و قاچاقچی.
دیر میجنبیدی خالی میکردن.
یکی از دخترا شالش رو دور سرش بست و به طرفم خم شد و گفت:
-دستت بده سیت فالوت بگیروم
کنار دستیش با لودگی گفت:
-مادمازل با کلاسه
باید فال قهوه واسش بگیری
دختر که دست یخ زده م رو توی دستش گرفته بود چند لحظه ای سکوت کرد و بالاخره گفت:
-بختت بلنده دختر
یه چیزی میبینم انگار پر داره،پرنده ست یا پروانه ست یا هواپیما
اخمام که توی هم رفت دختر دوباره فکری کرد و انگشتش رو روی یکی از خطوط دستم کشید:
-قدش هم بلنده
۲ تا تو راهی داری...وی ننه حامله ای؟
نگاه سردم رو بهش دوختم اما توی دلم آشوبی بود و اون ادامه داد:
-واست عشق میبینم ... ۶ وعده دیگه بهش میرسی
یا ۶ روزه...یا ۶۰ روزه یا ۶ سال
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۰۴
هیچ وقت به اون مزخرفات اعتقاد نداشتم
مخصوصا به کف بین ها و رمال های کف خیابون .
خودم از جنس همون آدما بودم و خوب میدونستم برای هزار تومن چه کارا که نمیکنن.
دستم رو از توی دستش بیرون کشیدم و با عصبانیت گفتم:
-چرند نباف... حوصله ندارم
زنای توی بازداشتگاه هر کدوم یه چیزی میگفتن،دیگه صحبت ها حول محور من نمیچرخید.
همینکه با من کاری نداشتن عالی بود.کلافه و خسته خیره موندم به خط و خطوط دیوار روبرویی.
حالا باید چکار میکردم.
زندگیم نابود شده بود.
کاش توی اتاقم تنها بودم و یه دل سیر گریه میکردم.
منِ بی کس و کار نه پول داشتم.
نه فامیل پولدار.
نه پدر و برادر درست و حسابی تا به دادم برسن.
شوهرمم با زن جدیدش خوش بود،اصلا برام کاری نمیکرد. یه قدمم به طرفم برنمیداشت.
حتی اگه ازاد هم میشدم اول بدبختیم بود، دمار از روزگارم در میآورد،اینبار پوستم رو میکند و توش کاه میریخت.
هنوز تنم از کت...کای شب قبلش درد میکرد.
دیگه تحمل هیچی رو نداشتم.
با تکون چیزی زیر چادرم حواسم جمع شد.
درسته که ۵ سال با از ما بهترون گشته بودم اما هنوز هوشیار و زرنگ بود.
بدون اینکه چشم از دیوار بگیرم گفتم:
-دست خر کوتاه !
اگه هنوز دستت و نیاز داری بکش عقب
دخترک که معلوم بود یکی از جیب برهای خیابونیه ایش کشداری کشید و گفت:
-چه بداخلاق...چته وحشی پاچه میگیری؟
با اون جماعت باید مثل خودشون رفتار میکردم .
بدون اینکه جواب بدم دراز کشیدم و دستم رو زیر چشمام گذاشتم تا یکم استراحت کنم اما همون لحظه در بازداشتگاه باز شد و صدای افسر زن رو شنیدم که گفت:
-هوری دست طلا
جمع کن بریم اتاق سرهنگ ...آزادی...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
19.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خداروچهدیدی؟!❤️🩹
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal