eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
737 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ با هر قدم  که به بازداشتگاه نزدیک تر می‌شدیم یه غده بزرگ  توی گلوم راه نفسم رو می‌بست. انگار داشتن من رو به جهنم میبردن،پاهام یاری نمیکرد. از دلشوره چیزی نمونده بود بالا بیارم. اگه ایزد نمی‌اومد  برای دزدی از خونه شوهرم سال ها میفتادم زندان. هر چند دیگه از شرم خلاص میشد و با الناز راحت زندگی می‌کرد. در بازداشتگاه که بسته شد یکی از ته اتاق با لحن کوچه بازاری گفت : -خوش اومدی ملوسک بیا تو غریبی نکن ،جمع خودمونیه پاهای سست شده م رو تکون دادم و کنار دیوار نشستم. من توی اون بازداشتگاه ها بزرگ شده بودم،پر بود از دزد و قاتل و قاچاقچی. دیر میجنبیدی خالی میکردن. یکی از دخترا شالش رو دور سرش بست و به طرفم خم شد و گفت: -دستت بده سیت فالوت بگیروم کنار دستیش با لودگی گفت: -مادمازل با کلاسه باید فال قهوه واسش بگیری دختر که دست یخ زده م رو توی دستش گرفته بود چند لحظه ای سکوت کرد و بالاخره گفت: -بختت بلنده دختر یه چیزی میبینم انگار پر داره،پرنده ست یا پروانه ست یا هواپیما اخمام که توی هم رفت دختر دوباره فکری کرد و انگشتش رو روی یکی از خطوط دستم کشید: -قدش هم بلنده ۲ تا تو راهی داری...وی ننه حامله ای؟ نگاه سردم رو بهش دوختم اما توی دلم آشوبی بود و اون  ادامه داد: -واست عشق میبینم ... ۶ وعده دیگه بهش میرسی یا ۶ روزه...یا ۶۰ روزه یا ۶ سال ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
🥂♥️ ᥫ هیچ وقت به اون مزخرفات اعتقاد نداشتم مخصوصا به کف بین ها و رمال های کف خیابون . خودم از جنس همون آدما بودم و خوب میدونستم برای هزار تومن چه کارا که نمیکنن. دستم رو از توی دستش بیرون کشیدم و با عصبانیت گفتم: -چرند نباف... حوصله ندارم زنای توی بازداشتگاه  هر کدوم یه چیزی میگفتن،دیگه صحبت ها حول محور من نمیچرخید. همینکه با من کاری نداشتن عالی بود.کلافه و خسته  خیره  موندم به خط و خطوط دیوار روبرویی. حالا باید چکار میکردم. زندگیم نابود شده بود. کاش توی اتاقم تنها بودم و یه دل سیر گریه میکردم. منِ بی کس و کار نه پول داشتم. نه فامیل پولدار. نه پدر و برادر درست و حسابی تا به دادم برسن. شوهرمم با زن جدیدش خوش بود،اصلا برام کاری نمیکرد. یه قدمم به طرفم برنمی‌داشت. حتی اگه ازاد هم میشدم اول بدبختیم بود، دمار از روزگارم در می‌آورد،اینبار پوستم رو می‌کند و توش کاه می‌ریخت. هنوز تنم از کت...کای شب قبلش درد میکرد. دیگه تحمل هیچی رو نداشتم. با تکون چیزی زیر چادرم حواسم جمع شد. درسته که ۵ سال با از ما بهترون گشته بودم اما هنوز هوشیار و زرنگ بود. بدون اینکه چشم از دیوار بگیرم گفتم: -دست خر کوتاه ! اگه هنوز دستت و نیاز داری بکش عقب دخترک که معلوم بود یکی از جیب برهای خیابونیه ایش کشداری کشید و گفت: -چه بداخلاق...چته وحشی پاچه میگیری؟ با اون جماعت باید مثل خودشون رفتار میکردم . بدون اینکه جواب بدم دراز کشیدم و دستم رو زیر چشمام گذاشتم تا یکم استراحت کنم اما همون لحظه در بازداشتگاه باز شد و صدای افسر زن رو شنیدم که گفت: -هوری دست طلا جمع کن بریم اتاق سرهنگ ...آزادی... ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
. ⏜͡︵ㅤׅㅤׄ ☆: 𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗵𝗲𝗮𝗿𝘁  ۪   ᯟ      ֢➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
اصلیه من بودم که با همه چیز کنار اومدم ولی تو گند زدی.
نمیخواستم بر‌گردی، دوست داشتم اصلا نرفته بودی.
19.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خداروچه‌دیدی؟!❤️‍🩹 ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
‌من وانمود میکنم ازش رد شدم، شب که میشه اون از روم رد میشه.
تو فرق نداشتی، من متفاوت میدمت.
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ ٠۵ عین برق گرفته ها از جام پریدم. یعنی ایزد اومده بود دنبالم؟ آب دهنم رو قورت دادم و به زن خیره شدم،انگار منتظر بودم که فکرم رو تایید کنه اما اون با عصبانیت گفت: -دِ بجنب...چرا ماتت برده حالا دلشوره وحشتناکی افتاده بود به جونم اینبار زنده از زیر دستش بیرون نمی‌رفتم. درسته که خوشحال بودم اومده اما میدونستم قراره چه بلایی سرم بیاره. عروس توتونچی ها توی بازداشتگاه بود و این یعنی کسر شان و بی آبرویی. در حالیکه دستام میلرزید و جون تکون خوردم نداشتم دستم رو به دیوار گرفتم و بلند شدم. هر کدوم از بازداشتیا با لودگی چیزی میگفتن و مزه میپروندن اما من نمیشنیدم. گوشام داغ کرده بود. از جام بلند شدم و همونطور که چادرم رو جمع و جور میکردم گفتم: -چیزی شده؟ منکه باید تا شنبه میموندم کی سند گذاشته؟ -من خبر ندارم فقط فرستادنم دنبالت حالا هم بجنب باید در و ببندم سریع کفشام رو پوشیدم و با هم از بازداشتگاه بیرون زدیم. حال و روزم اصلا تعریفی نداشت. میترسیدم. دلم شور میزد. با یه ندونم کاری توی دردسر بدی افتاده بودم. از پله ها که بالا رفتیم چادر زن رو گرفتم و با التماس گفتم: -شما نمیدونید کی سند گذاشته ؟ زن چادرش رو با عصبانیت بیرون کشید و با لحن تندی گفت: -چقدر حرف میزنی بالای پله ها با وحشت به اطراف نگاهی انداختم هیچ آشنایی اون اطراف نبود تا وقتی که اسی وارد  ساختمون شد و در حالیکه سند توی دستش رو تکون میداد گفت: -اوه اوه...چه زود خبرا رسید واست وثیقه جور کردم هوری جون ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ شبیه توپی که سوراخ شده بادم خوابید،فقط به امید دیدن ایزد از اون پله ها بالا اومدم. زیر لب گفتم: -دمت گرم لبخند غمگینی زدم و هر ۳ نفری به طرف اتاق سرهنگ رفتیم. با اینکه برای آزادی میرفتم اما هیچ حسی نداشتم. چی میشد اگه می اومد. دلم فقط خود نامردش رو میخواست. روی خوش بهم نشون نمی‌داد اما تنها کسی بود که داشتم. تنها امیدم از پشت اون همه گند و کثیفی پایین شهر به مرد قد بلندی بود که اخم هاش کرور کرور با همه فرق داشت. که دل میلرزوند. اما وسط ناامیدی هام صدای پای آشنایی باعث شد سرم رو بالا بگیرم. من اون صدا رو میشناختم. آروم و محکم قدم برمی‌داشت هیچ کس مثل ایزد اونجوری راه نمیرفت که زمین زیر پام بلرزه. هنوز چند قدم نرفته بودیم که با دیدنش پاهام میخ زمین شد. اومده بود دنبالم. میدونستم که میاد. حتی اگه میزد و استخونام رو میشکست هم مهم نبود،فقط من رو با خودش میبرد . انگار هم فرشته مرگم شده بود،هم تنها ناجی زندگیم. زن بازوم رو کشید و با تندی گفت: -پس چرا وایسادی ،راه بیفت دیگه! اما وقتی سکوتم رو دید رد نگاهم رو دنبال کرد و به مرد روبروم رسید. قد و قامتش اونقدر بلند و مردونه بود که حتی متوجه مامور زن شدم هم بهش نگاه خریدارانه ای انداخت. اسی با تعجب گفت: -چی شد...چرا رنگ پریده مگه جن دیدی؟ بدون اینکه جوابش رو بدم به مردی خیره شدم که هیچ حسی توی صورتش دیده نمیشد. بهم که نزدیک شد لب زدم: -ایزد؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏