درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۰۷
همیشه توی جمع سیاست مدارانه رفتار میکرد، یه طوری که همه فکر میکردن عاشقمه.
دستم رو گرفت و به نرمی فشار داد:
-حالت خوبه خانومم؟
اذیت که نشدی؟
شاید کسی نمیدونست پشت اون خانومم گفتنش چه تهدیدهای نهفته ست،فقط من میدونستم و همین دلشوره م رو بیشتر میکرد.
چونه م که از بغض لرزید نگاهش به طرف پایین لغزید.انگار دل نازک شده بودم.
حس یه دختر بچه رو داشتم که توی مدرسه خرابکاری کرده و مدیر و ناظم توبیخش کردن.
بعد به باباش زنگ زدن تا بیاد و پرونده ش رو بدن بهش.
باورم نمیشد اونجاست.
کاش حالا که ظاهرا مهربون شده بود یکم ب..غلم میکرد تا وسط فیلم بازی کردنش دلم آروم بگیره.
اسی گفت:
-شازده دوماده؟
ایزد که بالاخره نگاهش به طرف اسی چرخید آتیش رو توی چشماش دیدم.
اخمی کرد و گفت:
-شما؟
صداش اروم به نظر میرسید ولی تنم رو میلرزوند، ایزد روی مرد غریبه حساس بود.
سعی میکردم آروم باشم تا بیشتر حساس نشه و گفتم:
-آقا اسی...
اما اسی پیشدستی کرد و در حالیکه دستش رو به طرف ایزد دراز میکرد گفت:
-من از دوستای قدیمیشم...
از آشناییت خوشبختم داداش
ایزد به حکم ادب دست داد اما نگاهش خطرناک بود.
من از خودم بهتر اون مرد شکاک رو میشناختم.
زیر لب تکرار کرد:
-دوست قدیمی!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۰۸
من اون نگاه خونسرد و بی تفاوت رو میشناختم.
شاید میتونست بقیه رو گول بزنه اما من رو نه.
ایزد بیمارگونه شکاک بود،به هر مردی واکنش نشون میداد و تن و بدن بیچاره ی من تاوان هر نگاه و حرف زدن مردای دیگه رو پس میدادم.
با صدای عبادی به خودم اومدم:
-سرهنگ منتظره ،بفرمایید لطفا
همیشه پول و قدرت حرف اول رو میزد
اون زن همون کسی بود که من رو با توهین و تحقیر از بازداشتگاه بیرون کشید اما حالا با اومدن ایزد همه چیز فرق کرده بود.
وارد اتاق که شدیم سرهنگ به احترام ایزد بلند شد.
فرق یه خلافکار و نجیب زاده رو حالا بیشتر میفهمیدم.
انگار نه انگار تا همون یه ساعت پیش با بدترین لحن باهام حرف میزد:
-تلفن هم میزدید کافی بود جناب توتونچی
نمیدونستم شما شوهرش هستید
به هر حال بابت مشکل پیش اومده شرمنده م
-خواهش میکنم جناب سرهنگ
امیدوارم برای بقیه خدمتت تو پاسگاه مرزی سراوان آماده باشی
به وضوح پریدن رنگ سرهنگ رو دیدم.
دستپاچه شده بود و صداش بدجوری میلرزید:
-جناب توتونچی...فقط یه سو تفاهم بوده
باور کنید قصوری صورت نگرفته...
-هادی رو هم ازاد کنید
شمعدونا رو هم برگردونید به خودش
ایزد بدون توجه به التماس های سرهنگدستش رو پشت کمرم گذاشت و با هم از اتاق بیرون زدیم.
اسی که هنوز توی بهت بود گفت:
-حاجی برگااا.....م
مریدت شدم داداش
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. ⏜͡︵ㅤׅㅤׄ ☆: ۪ ᯟ
֢ ➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
d4vdRomantic Homicide d4vd.m4a
زمان:
حجم:
2.1M
‧ 𝅄 • 𝗠𝘂𝘀𝗶︪︩𝗰 #code : 48 𝅄ִ
⏜͡︵ㅤׅㅤׄ ☆: ۪ ᯟ
֢ ➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
631.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. ⏜͡︵ㅤׅㅤׄ ☆: ۪ ᯟ
֢ ➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
Rauf & Faik6_144437349616535288.mp3
زمان:
حجم:
3.7M
‧ 𝅄 • 𝗠𝘂𝘀𝗶︪︩𝗰 #code : 43 𝅄ִ
֢ ➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal ♪ִ
غمگینترین بیتی که شنیدم؟
اونجا که عفيف باختری گفته:
دیدم که برنداشت کسی نعشم از زمین
خود نعش خود به شانه گرفتم، گریستم.