تا حالا تو خواب استرس داشتین؟
یکی از عجیب ترین و بدترین حس هاییه
که تجربه کردم نمیدونم چطوری
توضیحش بدم ولی یطوریه که کاملا خوابی
ولی همه چیز رو میفهمی و استرس داری.
خودمونوخرنکنیم ازکسی که هیچ اهمیتی براش نداریم،
دوستمون نداره، باحرفاش قلبمونو
پاره پاره کرد، فرقمونو با بقیه نمیدونه،
از آدمیکه بنددلمون نیست بگذریم،
اگه نگذریم بجاش باید از غرورمون، آرامشمون،
قلبمون و خودمون بگذریم
که تهش باز به این
نتیجه میرسیم که کاش ازش گذشته بودم...
کاش میشد سرعت زندگی و دو برابر کرد
فقط بره بگذره و برسیم به اونجایی
که بدون هیچ دغدغه ای داریم
چیپس مونو با ماست موسیر میخوریم
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۱۹
ناخودآگاه نگاهم به طرف پایین کشیده شد که از زیر لباس نخی کاملا دیده میشد.
توی ذهنم چنان شلوغ بود که ربط حال و روزم رو به الناز نمیفهمیدم.
تو خونه خودم چه ایرادی داره؟
اون خوی وحشیم بالا زده بود،اخمی کردم و گفتم:
-باید به تو جواب پس بدم؟
الناز با همون آرامشی که من رو یاد ایزد مینداخت جلو اومد و چند قدم مونده بهم وایساد:
-اینجوری میخوای به چشم شوهرم بیای؟
لجم گرفته بود و دندونام رو بهم میسابیدم.
تنم از اون مکالمه گز گز میکرد، رابطه ۲ تا هوو انگار تازه داشت شروع میشد.
یقه لباسم رو بالا کشیدم تا خودم رو بپوشونم:
-چه ربطی داره...در ضمن اون شوهر منم هست
قبل از اینکه تو بیای...
در مقابل چشمای عصبیم لیوان چایی ای رو که برای خودم ریخته بودم رو برداشت و ظرف عسل رو جلو کشید.
یه مقدار ازش رو توی لیوان ریخت و حین هم زدن توی چشمام خیره شد و با حالت موذیانه ای گفت:
-مرسی که واسم چایی ریختی
آخه میدونی ما هر شب
دیگه جونی نمونده بخدا
بازم...
بعد شما اینجوری تو خونه میچرخی که به چشمش بیای؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
𝙎𝘼𝙔𝙀
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ #پارت_۳۱۹ ناخودآگاه نگاهم به طرف پایین کشیده شد که از زیر لباس نخی کاملا دیده م
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۲۰
از عصبانیت دستام مشت شده بود.
من بچه پایین شهر بودم،با کلی دزد و قاتل و خلافکار هم سفره میشدم.
بلد بودم بزنم و از خودم دفاع کنم،اما کسی یادم نداده بود سیاست داشته باشم.
مادر نداشتم که بهم یاد بده چجوری یه مار سمی رو خفه کنم.
سعی کردم آروم باشم.
سعی کردم به خودم مسلط باشم و بعد از یه نفس عمیق گفتم:
-چاییم و بذار سر جاش
برو واسه خودت بریز
حال و حوصله دردسر نداشتم.
توی تنم جای سالم نمونده بود والا بهش نشون میدادم باهام در نیفته.
هر چند من زبون اونجماعت رو نمیفهمیدم.
شایدم من زیادی امل و پایین شهری بودم که اینایی ک میگه رو در حد شاخ غول شکستن نمیدیدم.
یه زمانی زنا حجب و حیا داشتن و نمیذاشتن کسی بفهمه
،اما الناز با وقاحت جار میزد.
البته که حدس میزدم برای سوزوندن من میگه.
ابرویی بالا انداخت و در حالیکه لیوان چایی رو به لب هاش نزدیک میکرد گفت:
-صبحانه رو آماده کن الان ایزد میاد
باورم نمیشد داشت بهم زور میگفت، توی خونه خودم میخواست عصبیم کنه:
-برای منم یه چایی کمرنگ بریز
این خیلی پررنگه
انگار واسه شیره ایاست
دیگه نمیتونستم تحمل کنم.
تمام حرفاش منظور دار بود،شایدم میدونست خانواده من مواد فروش و معتادن.
بدنم هنوز درد میکرد و اونقدر خسته و کلافه بودم که نمیتونستم الناز رو تحمل کنم.
ترجیح میدادم برگردم توی اتاقم.
دستم رو به طرفم لیوان بردم تا ازش بگیرم:
-گفتم چایی من و بده
اما یهو دستش رو باز کرد و همزمان که لیوان رو زمین میافتاد صدای جیغ و گریه الناز هم بلند شد:
-اخخخ...سوختم
-کجایی الی،صدای جیغ واسه چیه؟
صدای ایزد که از بالای پله ها میومد تنم رو به رعشه انداخته بود.
به خدا که این دفعه زنده م نمیذاشت.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
ماهی به آب گفت : بی تو میمیرم؛
آب خواست امتحانش کنه
گفت: میرم و به حرفات فکر میکنم
رفت و زود برگشت
اما ماهی مرده بود
هیچ وقت با نبودنت
کسی رو امتحان نکن...
ꪆ𑁍⋆°࿐
از صمیمیتهای سریع بترسید، از صمیمیتهای خارج از کنترل بترسید، از صمیمیتهای مشکوک بترسید، از صمیمیتهای بیقاعده بترسید، صمیمیت باید کم کم ایجاد بشه، صمیمیت زود تباهیه....
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقط دوست داشتن کسی رو باورکنید ک برای خوشحال کردنتون تلاش میکنه
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal