eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
741 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ ناخودآگاه نگاهم به طرف پایین کشیده شد که از زیر لباس نخی کاملا دیده میشد. توی ذهنم چنان شلوغ بود که ربط حال و روزم رو به الناز نمیفهمیدم. تو خونه خودم چه ایرادی داره؟ اون خوی وحشیم بالا زده بود،اخمی کردم و گفتم: -باید به تو جواب پس بدم؟ الناز با همون آرامشی که من رو یاد ایزد مینداخت جلو اومد و چند قدم مونده بهم وایساد: -اینجوری میخوای به چشم شوهرم بیای؟ لجم گرفته بود و دندونام رو بهم میسابیدم. تنم از اون مکالمه گز گز میکرد، رابطه ۲ تا هوو انگار تازه داشت شروع می‌شد. یقه لباسم رو بالا کشیدم تا خودم رو بپوشونم: -چه ربطی داره...در ضمن اون شوهر منم هست قبل از اینکه تو بیای... در مقابل چشمای عصبیم لیوان چایی ای رو که برای خودم ریخته بودم رو برداشت و ظرف عسل رو جلو کشید. یه مقدار ازش رو توی لیوان ریخت و حین هم زدن توی چشمام خیره شد و با حالت موذیانه ای گفت: -مرسی که واسم چایی ریختی آخه میدونی ما هر شب دیگه جونی نمونده بخدا بازم... بعد شما اینجوری تو خونه میچرخی که به چشمش بیای؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
𝙎𝘼𝙔𝙀
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ #پارت_۳۱۹ ناخودآگاه نگاهم به طرف پایین کشیده شد که از زیر لباس نخی کاملا دیده م
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ از عصبانیت دستام مشت شده بود. من بچه پایین شهر بودم،با کلی دزد و قاتل و خلافکار هم سفره میشدم. بلد بودم بزنم و از خودم دفاع کنم،اما کسی یادم نداده بود سیاست داشته باشم. مادر نداشتم که بهم یاد بده چجوری یه مار سمی رو خفه کنم. سعی کردم آروم باشم. سعی کردم به خودم مسلط باشم و بعد از یه نفس عمیق گفتم: -چاییم و بذار سر جاش برو واسه خودت بریز حال و حوصله دردسر نداشتم. توی تنم جای سالم نمونده بود والا بهش نشون میدادم باهام در نیفته. هر چند من زبون اون‌جماعت رو نمیفهمیدم. شایدم من زیادی امل و پایین شهری بودم که اینایی ک میگه رو در حد شاخ غول شکستن نمیدیدم. یه زمانی زنا حجب و حیا داشتن و نمیذاشتن کسی بفهمه ،اما الناز با وقاحت جار میزد. البته که حدس میزدم برای سوزوندن من میگه. ابرویی بالا انداخت و در حالیکه لیوان چایی رو به لب هاش نزدیک میکرد گفت: -صبحانه رو آماده کن الان ایزد میاد باورم نمیشد داشت بهم زور می‌گفت، توی خونه خودم می‌خواست عصبیم کنه: -برای منم یه چایی کمرنگ‌ بریز این خیلی پررنگه انگار واسه شیره ایاست دیگه نمیتونستم تحمل کنم. تمام حرفاش منظور دار بود،شایدم میدونست خانواده من مواد فروش و معتادن. بدنم هنوز درد میکرد و اونقدر خسته و کلافه بودم که نمیتونستم الناز رو تحمل کنم. ترجیح میدادم برگردم توی اتاقم. دستم رو به طرفم لیوان بردم تا ازش بگیرم: -گفتم چایی من و بده اما یهو دستش رو باز کرد و همزمان که لیوان رو زمین می‌افتاد صدای جیغ و گریه الناز هم بلند شد: -اخخخ...سوختم -کجایی الی،صدای جیغ واسه چیه؟ صدای ایزد که از بالای پله ها میومد تنم رو به رعشه انداخته بود. به خدا که این دفعه زنده م نمیذاشت. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
ماهی به آب گفت : بی تو میمیرم؛ آب خواست امتحانش کنه گفت: میرم و به حرفات فکر میکنم رفت و زود برگشت اما ماهی مرده بود هیچ وقت با نبودنت کسی رو امتحان نکن... ꪆ𑁍⋆°࿐
◍♥️⃟❀¦↫ # عڪـــس.نـوشـتـہ ☔️⃟◇➺🌼
از صمیمیت‌های سریع بترسید، از صمیمیت‌های خارج از کنترل بترسید، از صمیمیت‌های مشکوک بترسید، از صمیمیت‌های بی‌قاعده بترسید، صمیمیت باید کم کم ایجاد بشه، صمیمیت زود تباهیه....
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقط دوست داشتن کسی رو باورکنید ک برای خوشحال کردنتون تلاش میکنه ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
غم انگیز ترین سکانس فقط اونجاس که وقتی داری از تهِ دل میخندی یادِ اون مشکله که هیچ‌وقت حل نمیشه میوفتی..! :)
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشق ؛ مانند نماز است‌ که‌ بعد از نیت؛ نادرست است نگاهی به چپ و راست کنی! ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
یک روز که از همه‌ چیز دست کشیدم تا برای تو خانه‌ای باشم پشت در ماندم ! قلبی اگر داشتی برای این جمله ساعت ها گریه میکردی ..
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ توی بهت بودم و هیچ عکس العملی نداشتم. میدونستم داره یه اتفاق بد میفته و نمیتونستم جلوش رو بگیرم. الناز فورا روی زمین نشست و تیکه های شکسته فنجون رو جمع کرد اما نفهمیدم از قصد بود یا بی‌هوا اون اتفاق افتاد که لبه تیز فنجون توی انگشتش فرو رفت و چند قطره خون جاری شد. صدای ناله ش که بلند شد همون لحظه ایزد داخل آشپزخونه اومد. همه چیز شبیه فیلمای ترکیه ای بود خنده دار و مضحک اما برای من نه،چون میدونستم در نهایت تـ.ن و بـ.دن بیچاره م باید تاوان پس بده. نگاهش اول به منی که بالای سر زن محبوبش وایساده بودم  افتاد و بعد به الناز  و با حالت متعجبی پرسید : -اینجا چه خبره؟ هوران لال شده بود اما الناز فورا دست خونیش رو طوری که ایزد کنجکاو بشه پنهون کرد و گفت: -هیچی نیست قربونت برم با هوران جون داشتیم صبونه آماده میکردیم فنجون از دستم افتاد شما برو بشین الان میز و میچینیم تازه میفهمیدم معنی سیاست یعنی چی؟ راست میگفتن زنها ۷۲ تا حقه بلدن. ایزد که مشکوک شده بود جلو اومد و در حالیکه دندون روی هم می‌سابید با لحن پرخاشگری گفت: -بگو چکارش کردی؟ الناز فورا با دستپاچگی و مظلومیت گفت: -چرا دعواش میکنی؟ گفتم که فنجون از دستم افتاد تقصیر خودم بود ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ فقط لبخند زدم و قطره های درشت اشک از بین پلکام فرار کردن و روی گونه هام نشستن یه لبخند از روی غصه ای که میخوردم. از من چی دیده بود که فکر میکرد میتونم به زنش آسیب برسونم؟ حتی اگه واقعیت رو هم میگفتم  هیچ وقت باورم نمیکرد. درد داشت بیگناه باشی و به چشم گناه کار ببیننت . کنار الناز نشست و با دیدن خون روی انگشتش جوری که انگار چاقو خورده دستش رو گرفت و بلندش کرد: -پاشو ببینم...کی گفت اصلا تو بیای میز بچینی ؟ بیا بریم دستت و پانسمان کنم الناز با ناز خودش رو عقب کشید و گفت: -ای بابا...چیزی نیست عشقم چرا شلوغش میکنی یه چند تا قطره خونه تو برو ما صبونه رو... ایزد فریاد کشید: -ساکت شو...این چند تا قطره خونه بیا بریم ببینم...من اصلا صبونه نمیخورم الناز که انگار بغض کرده بود چونه لرزوند و با لحن مظلومی گفت: -حالا چرا دعوام میکنی؟ ایزد نفس عمیقی کشید تا خودش رو کنترل کنه،آره سر زنش داد زده بود و اون بغض میکرد. بلد بود چجوری مردش رو رام کنه. نه هورانی که زیر کابل از هوش میره و شوهرش ککش هم نمیگزه. ایزد اینبار با لحن آروم تری گفت: -دعوات نکردم عزیزم...بریم دستت و پانسمان کنم الناز با همون لحن مظلوم رو بهم گفت: -هوران جون...شرمنده م بخدا بی زحمت میز و واسمون بچین تا ما بیایم ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏