eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10.1هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
744 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
𝙎𝘼𝙔𝙀
آدمست دیگر؛ حتی در اقیانوس هم زنده میماند اما گاهی در یک جرعه غم غرق میشود.
کوتاه [شوالیه و ملکه] روزی روزگاری در سرزمینی یک پرنسس بود که از بچه گی عاشق طبیعت بود اما پدرش به او اجازه نمیداد که به دل طبیعت سفر کند. روزی مشاور پادشاه به پادشاه گفت پسری دارد که میتواند از پرنسس مراقبت کند در برابر هر چه از او مراقبت کند پادشاه قبول میکند و پسر به قصر میاید پرنسس را میبیند و همان طور به او خیره میشود چند سالی میگزرد یک شب پسر به پرنسس یک پیشنهاد میدهد که فردا صبح گاه که پادشاه قرار بود به سفر برود دوتایی به جنگل سفر کنند صبح میشود و آن دو به جنگل میروند تا زمانی که آفتاب غروب میکند که ناگهان صدای جیغ پرنسس را میشنود به سرعت میرود پیش پرنسس اما پرنسس را پیدا نمیکند تا فردای صبح فردا پسر در جنگل دنبال پرنسس میگشت اما پیدایش نکرد به قصر رفت و داستان را برای پدرش یعنی مشاوره پادشاه گفت کل سرباز های قصر دنبال او گشتند اما پیدا نشد چند هفته بعد خبر رسید پرنسس را یکی از پرنس های کشور همسایه پیدا کرده و از او مراقبت کرده پسر که این داستان را میشنود سریع به آن قصر میرود و با پرنسس رو برو میشود و زانو میزند و میگوید: _ منو ببخش من فقط میخواستم آرزوت رو برآورده کنم +اشکالی نداره تو این کارو کردی و باعث شدی که من معنی زندگیو بفهمم. _آخه چه چطوری؟ +پدر من قبول کرده است که با این پرنس که جان من را نجات داده ازدواج کنم _خوبه مبارک باشه ولی روز بعد عروسیتون قرار است من اعدام شم و سپس پسر انجا را ترک کرد پسر عاشق پرنسس بود ولی نمیتوانس با او باشد.. روز عروسی فرا رسید. پرنسس و پرنس درحال خواندن قسم برای زندگی بودند اما پسری که شوالیه پرنسس بود با خود میگفت شمشیری دارم که از تو محافظت کنم اما تاجی که تو رو مال خودم کنم ندارم فردای عروسی پسر اعدام میشود و عشق مانند خودش در خاک دفن شد. ‌⋆ ֢♥️⤷ ֢『 https://eitaa.com/Saye_orginal 』 .
791.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قدرش را خواهی دانست... اما وقتی که او را با دیگری دیدی:) 💔
زر به دست اور، و گرنه مثل فرهاد فقیر کوه هم بشکافی شیرین میرود با خسروان
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دختری که قدرش و ندونی، قدر میدونن ‌⋆ ֢♥️⤷ ֢『 https://eitaa.com/Saye_orginal
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من تا وقتی ذوقشو دارم باید بشه وگرنه این ورژنمو میبینی: 🧑🏻‍🦯
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ کنار دیوار آشپزخونه وایساده بودم و بهشون یواشکی نگاه میکردم. به النازی که بلد بود ناز کنه،یه زخم کوچیک رو جوری براش بغض میکرد که حتی منم فکر میکردم چقدر اذیت شده. چه برسه به مردی که بهش دل داده بود. وقتی باند رو دور انگشتش می پیچید الناز هیس کشداری کشید: -ایزد ...اخ...یواش...خیلی میسوزه حالا چجوری با این‌ انگشت لباس بپوشم ایزد هم الحق که قشنگ نازش رو میخرید: -قربون ناز کردنت خودم لباس تنت میکنم اینکه غصه نداره - اگه من تو رو نداشتم میمردم بخدا -این حرفا رو نزن خدا نکنه یه قطره اشک بی اختیار روی گونه م چکید. من تمام تنم زخمی بود،چیزی جز کــبودی روی پوستم نداشتم و ایزد باز اگه چاره داشت کتکم میزد. این بود فرق زنی که عاشقش هستی و زنی که به اجبار سربار زندگیت شده. اما مگه من عاشقش نبودم؟ مگه من بهش دل نبستم؟ پس چرا من رو نمی‌دید. وقتی کار پانسمان تموم شد ایزد کمکش کرد بلند شه. الناز جلو رفت و ایزد دستش رو دورش انداخت و به طرفش کشید. باید میرفتم، هر چی بیشتر عاشقانه هاشون رو میدیدم بیشتر قلبم می‌شکست اما نشد که برم. وایسادم و دیدم که ایزد چجوری اون رو ب.وسید. نرم و با لطافت و جلوی چشمای نمدار و قلب پر تلاطمم یه ب.وسه مهمونش کرد. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ صدای زنگ گوشی ایزد که بلند شد بالاخره از هم جدا شدن. قلب منم از توی سینه م جدا شد. دیگه نمیتونستم نفس بکشم. برگشتم توی آشپزخونه و برای خودم یه لیوان آب سرد ریختم تا آتیشم خنک بشه. صدای ایزد رو شنیدم که گفت: -امشب؟ آخه مزاحم میشیم نه فردا پرواز داریم احتمالا آخر هفته برگردیم یه شمال بچینیم بعدش باشه ...پس امشب همو میبینیم!! قبل از اینکه برای صبحانه بیان چاییم رو برداشتم و از در دیگه بیرون زدم. ایزد می‌تونست برای عشقش صبحانه آماده کنه تا دستش درد نگیره. وارد اتاقم که شدم‌ نفسم بالا نمی‌اومد. پنجره رو باز کردم و وارد بالکن شدم. امشبم تنها بودم. مثل تمام شب های ۵ سال گذشته. تمام روزا و شبایی رو که تنهایی گذروندم. با صدای پیامک گوشیم رو برداشتم. آفاق خانوم بود: -سلام عروس ...واسه شب چی میخوای بپوشی؟ به لحن بامزه ش لبخند زدم: -سلام مادر شوهر ...مگه شب چه خبره؟ -عروسم عروسای قدیم میومدن مادر شوهر و میبردن حموم لباس خوشگل تنش میکردن و میبردنش مهمونی اونوقت عروس آفاق خانوم از هفت دولت آزاده به جای پیامک بهش زنگ زدم. عزیز خانوم مادر شوهرم نبود،بلکه دوست و رفیقم بود. صداش که توی گوشم پیچید گفتم: -کمتر غر بزن آفاق خانوم بهت نمیاد -آخه من اگه شانس داشتم عروسم الان یه دوست پسری،زیدی،رلی چیزی واسم‌پیدا می‌کرد نه اینکه سینگل بگور بمونم و تو این خونه از تنهایی کپک بزنم ابروهام بالا پرید و با تعجب گفتم: -اینا رو از کجا یاد گرفتی؟ مادر من الان باید به فکر نماز و روزه باشی، توشه واسه آخرت جمع کنی! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
فکر میکردم تو این سن قراره شکفته بشم، شکافته شدم .
➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal