3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دختری که قدرش و ندونی، قدر میدونن
⋆ ֢♥️⤷ ֢『 https://eitaa.com/Saye_orginal
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من تا وقتی ذوقشو دارم باید بشه وگرنه
این ورژنمو میبینی: 🧑🏻🦯
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۲۳
کنار دیوار آشپزخونه وایساده بودم و بهشون یواشکی نگاه میکردم.
به النازی که بلد بود ناز کنه،یه زخم کوچیک رو جوری براش بغض میکرد که حتی منم فکر میکردم چقدر اذیت شده.
چه برسه به مردی که بهش دل داده بود.
وقتی باند رو دور انگشتش می پیچید الناز هیس کشداری کشید:
-ایزد ...اخ...یواش...خیلی میسوزه
حالا چجوری با این انگشت لباس بپوشم
ایزد هم الحق که قشنگ نازش رو میخرید:
-قربون ناز کردنت
خودم لباس تنت میکنم اینکه غصه نداره
- اگه من تو رو نداشتم میمردم بخدا
-این حرفا رو نزن
خدا نکنه
یه قطره اشک بی اختیار روی گونه م چکید.
من تمام تنم زخمی بود،چیزی جز کــبودی روی پوستم نداشتم و ایزد باز اگه چاره داشت کتکم میزد.
این بود فرق زنی که عاشقش هستی و زنی که به اجبار سربار زندگیت شده.
اما مگه من عاشقش نبودم؟
مگه من بهش دل نبستم؟
پس چرا من رو نمیدید.
وقتی کار پانسمان تموم شد ایزد کمکش کرد بلند شه.
الناز جلو رفت و ایزد دستش رو دورش انداخت و به طرفش کشید.
باید میرفتم، هر چی بیشتر عاشقانه هاشون رو میدیدم بیشتر قلبم میشکست
اما نشد که برم.
وایسادم و دیدم که ایزد چجوری اون رو ب.وسید.
نرم و با لطافت و جلوی چشمای نمدار و قلب پر تلاطمم یه ب.وسه مهمونش کرد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۲۴
صدای زنگ گوشی ایزد که بلند شد بالاخره از هم جدا شدن.
قلب منم از توی سینه م جدا شد.
دیگه نمیتونستم نفس بکشم.
برگشتم توی آشپزخونه و برای خودم یه لیوان آب سرد ریختم تا آتیشم خنک بشه.
صدای ایزد رو شنیدم که گفت:
-امشب؟ آخه مزاحم میشیم
نه فردا پرواز داریم احتمالا آخر هفته برگردیم یه شمال بچینیم بعدش
باشه ...پس امشب همو میبینیم!!
قبل از اینکه برای صبحانه بیان چاییم رو برداشتم و از در دیگه بیرون زدم.
ایزد میتونست برای عشقش صبحانه آماده کنه تا دستش درد نگیره.
وارد اتاقم که شدم نفسم بالا نمیاومد.
پنجره رو باز کردم و وارد بالکن شدم.
امشبم تنها بودم.
مثل تمام شب های ۵ سال گذشته.
تمام روزا و شبایی رو که تنهایی گذروندم.
با صدای پیامک گوشیم رو برداشتم.
آفاق خانوم بود:
-سلام عروس ...واسه شب چی میخوای بپوشی؟
به لحن بامزه ش لبخند زدم:
-سلام مادر شوهر ...مگه شب چه خبره؟
-عروسم عروسای قدیم
میومدن مادر شوهر و میبردن حموم
لباس خوشگل تنش میکردن و میبردنش مهمونی
اونوقت عروس آفاق خانوم از هفت دولت آزاده
به جای پیامک بهش زنگ زدم.
عزیز خانوم مادر شوهرم نبود،بلکه دوست و رفیقم بود.
صداش که توی گوشم پیچید گفتم:
-کمتر غر بزن آفاق خانوم
بهت نمیاد
-آخه من اگه شانس داشتم
عروسم الان یه دوست پسری،زیدی،رلی چیزی واسمپیدا میکرد
نه اینکه سینگل بگور بمونم و تو این خونه از تنهایی کپک بزنم
ابروهام بالا پرید و با تعجب گفتم:
-اینا رو از کجا یاد گرفتی؟
مادر من الان باید به فکر نماز و روزه باشی، توشه واسه آخرت جمع کنی!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
خواستم بگویم:
« جوانی مان بر باد رفت »
دیدم علی صالحی بهتر توصیف کرده:
جوانیمان صرف دوام آوردن شد نه زندگی
سخت است بخندی و دلت غم زده باشد ،
هر گوشهای از پیرهنت نم زده باشد ،
سخت است به اجبار به جمعی بنشینی
وقتی دلت از عالم و آدم زده باشد . .