eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10.1هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
744 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ در کمدم رو باز کردم و یکی از لباسای پوشیده ای رو که چند وقت پیش خریده بودم رو بیرون آوردم. لباس کاملا پوشیده بود. یه پیراهن سفید با گلدوزی های آبی که دامنش تا بالای قوزک پاهام میرسید و آستین های بلندش هم دور مچ یکم پف داشت و باعث میشد زخما و کبودی های بدنم دیده نشن. اون پیراهن رو خیلی دوست داشتم،جوری ک...مرم رو باریک نشون میداد که  دلم برای خودم میرفت. اون روز ناهار رو الناز درست کرده بود. خوراک گردن با باقلی پلو. پشت میز که نشستیم ایزد دستش رو گرفت و جلوی چشمای من انگشت باند پیچی شده ش رو بوسید و گفت: -تو چرا با این دستت غذا درست کردی؟ احتمالا منظورش این بود که هوران درست میکرد،نوکر بی جیره و مواجب اون عمارت. الناز با ناز خندید: -دلم می‌خواست امروز که خونه ایم خودم واست غذا درست کنم بخور ببین دوست داری؟ ایزد قاشق و چنگالش رو برداشت و گفت: -مگه میشه خانومم غذا درست کنه و من دوست نداشته باشم! -راستی یادم رفت من واسه مهمونی امشب لباس ندارم،چکار کنم؟ -ناهار بخوریم خودم میبرمت خرید هر چی دوست داشتی بخر سعی می‌کردم به حرفا و کاراشون بی‌تفاوت باشم،اما حسادت داشت خفه م میکرد. یه حال بدی داشتم. دلم می‌خواست تمام اون میز رو روی زمین بریزم و بشقاب ها رو روی سر ایزد و الناز خرد کنم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ بعد از ناهار میز رو جمع کردم و الناز بدون هیچ حرفی همراه ایزد رفت و جلوی تلویزیون لم دادن. ایزد روی راحتی دراز کشیده و الناز رو توی بغـ..لش کشیده بود. به دلم موند یبار با هم فیلم ببینیم. براش چایی و تنقلات ببرم و اونجوری که الناز رو بغل کرده بود منم به خودش بچسبونه. زمستون باشه. شومینه و پتو و بوسه های ریز و درشت روی موهام هم باشه. اما دریغ که حتی حاضر نبود مثل ۲ تا غریبه باهام فیلم ببینه. بغضم رو قورت دادم و ظرف و ظروف ناهار رو جمع کردم و بردم آشپزخونه. بشقاب ها رو تمیز کردم تا توی ماشین ظرفشویی بذارم. اما وقتی در سطل آشغال رو برداشتم تا آشغالا رو بریزم توش با ظرفای یه بار مصرفی روبرو شدم که معلوم بود از رستوران سر کوچه سفارش داده شدن. پوزخندی زدم و سرم رو با تاسف تکون دادم دختره ی مارمولک ناهار رو از رستوران سفارش داده و ایزد هم فکر میکرد با اون انگشت شمشیر خورده براش ناهار درست کرده. چه زوج جالبی بودن. الناز  رگ خواب شوهرش رو توی دستش داشت و ایزد هم اونقدر دوستش داشت که چشماش واقعیت ها رو نمی‌دید. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه‌‌شب‌از‌قصدرفتم‌تنهاشی!🥲 ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
تو حتی بلد نبودی از دلم دربیاری که من بعدش بخوام بهت فرصت دوباره بدم...!
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من طاقتم کمه!🥲💔 ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
بعضی اوقات حتی گریه کردنم آرومت نمیکنه فقط نیاز داری تو سکوت خودت بشکنی ...
بعضی وقتا هیچ حکمتی نیست؛ فقط ما زورمون نرسیده... ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
کسی که عاشق باشه برمیگرده...؟ کسی که عاشق باشه نمیره عزیزم :)
قبل از آن که دل برنجانی کلامت را بسنج تیر رفته برنمی گردد به آغوش کمان ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
با حرفاشون زجرت میدن، وقتی هم که رفتی میگن دنبال بهونه بود
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ تمام بعد از ظهر رو توی اتاقم موندم تا حداقل کمتر ببینم شون. هر روز تحمل شون برام سخت تر میشد مخصوصا وقتی که همدیگه رو میـ...ب ..وسیدن. نقش بازی کردن های الناز عصبیم میکرد و نمیدونستم چطور ایزد این رو نفهمیده. دست اون زن خیلی زود برای من رو شده بود. حالا میدونستم با چجور آدمی سر و کار دارم. سیاستی که داشت رو من درک نمیکردم. فقط برای خوب نشون دادن خودش از بیرون غذا سفارش میداد و شوهرش رو بنده و اسیر خودش میکرد. وقتی پیششون بودم اصلا مراعات نمیکرد حرکات الناز ایزد دیوونه کننده بود. وقتی برای خرید رفتن سعی کردم یکم بخوابم. اونجوری برای شب سرحال تر میشدم. وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود،حوصله شام خوردن نداشتم. چند تا بيسکوئيتی که توی اتاقم داشتم رو خوردم و یه دوش سبک گرفتم. موهام رو سشوار کشیدم و حالت دادم. و بعد خودم رو آرایش کردم. یه سایه کمرنگ آبی که به لباسم بیاد چاشنی آرایشم بود. هر بار که آرایش میکردم از خودم راضی تر میشدم. من عاشق اونکار بودم. لباسم رو پوشیدم و بعد از برداشتن کیفم از اتاق بیرون زدم. گوشیم رو بیرون آوردم تا به آفاق خانوم زنگ بزنم تا ببینم راه افتاده یا نه که صدای ایزد رو از پشت سرم شنیدم: -اوقور بخیر کجا به سلامتی؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ نفهمیدم توی اون چند تا کلمه چی بود که دلم ریخت. حرفاش مثل مته مغزم رو سوراخ میکرد. حتی تو آروم ترین حالت ممکن هم من رو میترسوند. زبون روی لـ.ب های رژ خورده م کشیدم و سعی کردم لبخند بزنم. با همون لبخند مصنوعی به طرفش چرخیدم و نگاهش که ان..دامم رو زیر و رو میکرد رو شکار کردم: -مهمونی دیگه! -خب؟ -خب...آماده شدم برای مهمونی! -اینو فهمیدم ولی ربطش به تو چیه؟ هاج و واج بهش نگاه میکردم و لال شده بودم. یه قدم جلوتر اومد و به سر تا پام اشاره کرد: -اصلا بر فرض تو هم می‌بردیم این لباس مسخره چیه که پوشیدی؟ قلبم توی قسمت چپ سینه م مچاله شده بود،انگار یه نفر محکم توی مشتش فشارش میداد. آشفته و پریشون به خودم نگاه کردم. به لباسی که از بهترین مزون تهران خریده بودم. اونم خیلی گرون. همون طور که ایزد دوست داشت پوشیده و بلند بود: -من...من اینو خریدم چون ...فکر میکردم پوشیده ست تو دوست داری! -اشتباه فکر میکردی! من هر چیزی رو که مربوط به تو باشه رو دوست ندارم ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏