eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
747 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
از کجا معلوم؟ آن درختی که عاشقش شده‌ام؛ عاقبت، دارِ من نخواهد شد؟
➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
در اولین سقوط به بال‌هایت ایمان خواهی آورد.
808.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖  ִ  ּ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
اگه کسیو داری که کل اتفاقای روزت رو براش تعریف کنی تو واقعاً خوشبختی.
. ⏜͡︵ㅤׅㅤׄ ☆: 𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗵𝗲𝗮𝗿𝘁  ۪   ᯟ      ֢ ៹➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
یار قدر ندونه غریبه جفت شیش میاره
در هوای تو....🥂♥️ ᥫ خاتون اونقدر خوشگل و مهربون بود که حس میکردم سال هاست میشناسمش. گـ.ونه ش رو که بوسیدم خم شدم و دست دختر کوچولویی که توی بغلش بود رو هم بوسیدم و کادویی که براش تهیه کرده بودم رو به طرف خاتون گرفتم: -امیدوارم خوشت بیاد اجازه میدی بغلش کنم؟ همون طورکه بچه رو توی بغل میذاشت گفت: -چرا زحمت کشیدی عزیزم -خوش اومدی خانوم...مشتاق دیدار با صدای مردونه ای بچه رو محکم بغـ.ل کردم و سر بالا گرفتم. ایزد دستش رو پشتم گذاشت و من رو به خودش نزدیک کرد: -اینم دوست قدیمیم آقا توماج همسر خاتون خانوم!! در جوابش لبخندی زدم و گفتم: -خوشبختم...خاتون جون و این کوچولو خیلی خوشگلن خونه تونم  گرم و خوشگله خیلی دوستش دارم توماج مقابل چشمای ما خاتون رو ب..غل کرد و روی موهاش رو بـ.وسید: -همش به خاطر خاتونه حالا میفهمیدم ایزد تحت تاثیر کی اونقدر  مهربون شده. اون مرد جوری از خاتون حرف می‌زد که انگار تنها زن روی زمینه. وقتی خوش آمد گویی تموم شد و به داخل خونه دعوت شدیم ایزد کنار گوشم گفت: -خوب شد کادو گرفتی من اصلا به فکرم نرسیده بود خیلی زشت بود دست خالی اومدیم. -نبایدم به فکر تو میرسید این یه کار زنونه ست نگاهش به سمت الناز  چرخید که بی خیال مشغول حرف زدن با آفاق خانوم بود. یعنی الناز نمیدونست باید حداقل برای بچه کادو بیاره. تا اون حد بیفکر بود؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ با بچه کنار آفاق خانوم نشستم و کنار گوشش گفتم: -خوب داری شیطونی میکنی آفاق خانوم اگه به ایزد نگفتم رو پسر مردم کراش زدی تو گلو خندید و گفت: -جای عروس بازی برو اون پیرمرد و واسم جور کن شبا تنهایی خوابیدن خیلی سخته الهی به روز من‌نیفتی لبخند غمگینی زدم. چجوری به آفاق خانوم میفهموندم من ۵ ساله شبا تنهایی میخوابم و خوب درکت میکنم. تازه من شوهر داشتم و مثل اون بیوه نبودم. تو متاهلی تنهایی کشیدن دردش بیشتر بود. بابا علی هم کنار توماج نشست و کم کم صحبت ها گرم تر شد. موقع شام جوری برنامه چیدم که‌ آفاق خانوم و باباعلی کنار هم نشستن. اونقدری که برای مادر شوهرم برنامه ریزی کرده بودم اگه برای زندگی خودم میکردم حتما به نتیجه میرسیدم. منم کنار آفاق خانوم نشستم. ایزد و الناز قرار بود پیش هم بشینن اما خاتون لبخندی زد و ایزد رو کنار من نشومد و گفت: -عزیزم...شما چقدر بهم میاین ایزد هم در جوابش لبخندی زد و در مقابل چشمای حرصی الناز توی بشقابم پلو ریخت. اون شب همه چیز داشت عجیب پیش می‌رفت. حتی ایزدی که بیش از اندازه بهم توجه نشون میداد. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
عزیزم من کارگردان همون فيلمي هستم کهٔ تو داری واسم بازی میکنی