نبودنت بهتر از نصف و نیمه بودنته
این پیام رو برات فرستادم که با جدا شدنمون
فرصت زندگی دوباره رو به هم بدیم
نه من با زیادی بودنم آزارت بدم و نه تو باکم بودنت
ما شروع کردیم که حال هم رو خوب کنیم
نه اینکه بدتر کنیم، همدیگه رو استرسیتر کنیم
فکر و خیالیتر کنیم، بیخوابتر کنی
پر از آرزوی خوبم برات، فردات قشنگ باشه
حتی اگه من تو اون قشنگیها کنارت نباشم.
Mehdi Ahmadvand, Mehdi Ahmadvand, Mehdi AhmadvandFarhad - Mehdi Ahmadvand.mp3
زمان:
حجم:
4.7M
📎حق با اقای احمدوند ؟!:)
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۳۸
خانواده ای که مهمونش بودیم خیلی خونگرم و مهربون به نظر میرسیدن.
چندباری اسم توماج رو از زبون ایزد شنیده بودم ولی هیچ وقت من رو باهاشون آشنا نمیکرد.
شایدم منتظر بود الناز زنش بشه،اون رو به عنوان همسرش معرفی میکرد.
اینکه من رو حتی به دوستاش نشون نمیداد هم غمگینم میکرد.
من هیچی از شوهری که ۵ سال باهاش زیر یه سقف زندگی کرده بودم نمیدونستم.
با حسرت به خانواده توماج نگاه میکردم.مردی که معلوم بود چقدر خانواده دوسته.
دخترش رو با عشق بغـ.ل میکرد و با همون عشق به خاتون خیره میشد.
دختر آروم و صبوری که مثل پروانه دور همه میچرخید.
اخلاق خاتون به جونم نشسته بود
جوری باهام رفتار میکرد که انگار یه چینی شکستنی هستم.
میترسید تلنگری بخورم و بشکنم.
با الناز هم رفتار خوبی داشت اما رفتارش با من فرق داشت.
شایدم میدونست چقدر قلبم شکسته و احتیاج به یکی دارم که شکسته های وجودم رو بهم بچسبونه و مرهم زخمام باشه.
بهترین و باحال ترین عضو خانواده پدر توماج بود.
باباعلی،حرف که میزد دلم میخواست برم و بغـ.لش کنم و محکم بب.وسمش.
بوی چوب و کتاب های قدیمی و چایی سماوری میداد.
از اون مدل پیرمردا که کتاب شعر میخوند و نصیحت هاش قند بود.
خاتون زن خوشبختی بود که همچون خانواده ای داشت.
جوری همه چیز با هم جور در میاومد که بهش حسودیم میشد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۳۹
خاتون انگار اصلا توی زندگیش درد و رنج و بدبختی رو حتی از دور هم ندیده
و لمس نکرده بود.
خوشبخت به نظر میرسید.
از ته دل لبخند میزد.
باباعلی رو هم خیلی دوست داشت.
البته که منم توی همون زمان کم عاشقش شده بودم.
وقتی بیشتر با اون پیرمرد حرف میزدم بیشتر دلم میخواست با آفاق خانوم آشنا بشه.
بدجوری بهم میاومدن.
آفاق خانوم هنوز مثل یه دختر بچه شیطنت داشت و سرزنده بود.
با اون زن هیچ وقت پیر نمیشدی.
باباعلی هم جا افتاده بود.
از اون مردای قدیمی که میشد بهش تکیه کنی.
انگار از توی قصه ها بیرون اومده بود.
با یکم تلاش تونستم صحبت ها رو سمت قدیم بکشونم تا حرفای مشترکی برای گفتن داشته باشن.
وقتی صحبت هاشون گل انداخت بی سر و صدا از کنارشون بلند شدم.
نمیخواستم آرامش شون بهم بخوره.
بابا علی یه لحجه شیرین ترکی داشت.
خیلی دوست داشتم باهاش بیشتر وقت بگذرونم
ولی آفاق خانوم رو باهاش تنها گذاشتم.
چون میدونستم تا همون لحظه هم جای خودش رو توی قلب اون پیرمرد باز کرده.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
كسي چه ميداند؟!
شايد همه آرزوها ما همين طورند.
شايدم تمام آرزوهايمان جايی منتظرند
منتظرند كه ما آنها را از تَهِ دل بخواهيم تا برآورده شوند
بعضی وقتا آدم احساس میکنه این
وسط زیادیه، وسط هر چیزی؛ یا حتی بدتر
از اون حضورش الزامی نیست
یعنی بود و نبودش نه
تنها فرقی نمیکنه بلکه حتی بودنش هم اضافیه.