درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۳۸
خانواده ای که مهمونش بودیم خیلی خونگرم و مهربون به نظر میرسیدن.
چندباری اسم توماج رو از زبون ایزد شنیده بودم ولی هیچ وقت من رو باهاشون آشنا نمیکرد.
شایدم منتظر بود الناز زنش بشه،اون رو به عنوان همسرش معرفی میکرد.
اینکه من رو حتی به دوستاش نشون نمیداد هم غمگینم میکرد.
من هیچی از شوهری که ۵ سال باهاش زیر یه سقف زندگی کرده بودم نمیدونستم.
با حسرت به خانواده توماج نگاه میکردم.مردی که معلوم بود چقدر خانواده دوسته.
دخترش رو با عشق بغـ.ل میکرد و با همون عشق به خاتون خیره میشد.
دختر آروم و صبوری که مثل پروانه دور همه میچرخید.
اخلاق خاتون به جونم نشسته بود
جوری باهام رفتار میکرد که انگار یه چینی شکستنی هستم.
میترسید تلنگری بخورم و بشکنم.
با الناز هم رفتار خوبی داشت اما رفتارش با من فرق داشت.
شایدم میدونست چقدر قلبم شکسته و احتیاج به یکی دارم که شکسته های وجودم رو بهم بچسبونه و مرهم زخمام باشه.
بهترین و باحال ترین عضو خانواده پدر توماج بود.
باباعلی،حرف که میزد دلم میخواست برم و بغـ.لش کنم و محکم بب.وسمش.
بوی چوب و کتاب های قدیمی و چایی سماوری میداد.
از اون مدل پیرمردا که کتاب شعر میخوند و نصیحت هاش قند بود.
خاتون زن خوشبختی بود که همچون خانواده ای داشت.
جوری همه چیز با هم جور در میاومد که بهش حسودیم میشد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۳۹
خاتون انگار اصلا توی زندگیش درد و رنج و بدبختی رو حتی از دور هم ندیده
و لمس نکرده بود.
خوشبخت به نظر میرسید.
از ته دل لبخند میزد.
باباعلی رو هم خیلی دوست داشت.
البته که منم توی همون زمان کم عاشقش شده بودم.
وقتی بیشتر با اون پیرمرد حرف میزدم بیشتر دلم میخواست با آفاق خانوم آشنا بشه.
بدجوری بهم میاومدن.
آفاق خانوم هنوز مثل یه دختر بچه شیطنت داشت و سرزنده بود.
با اون زن هیچ وقت پیر نمیشدی.
باباعلی هم جا افتاده بود.
از اون مردای قدیمی که میشد بهش تکیه کنی.
انگار از توی قصه ها بیرون اومده بود.
با یکم تلاش تونستم صحبت ها رو سمت قدیم بکشونم تا حرفای مشترکی برای گفتن داشته باشن.
وقتی صحبت هاشون گل انداخت بی سر و صدا از کنارشون بلند شدم.
نمیخواستم آرامش شون بهم بخوره.
بابا علی یه لحجه شیرین ترکی داشت.
خیلی دوست داشتم باهاش بیشتر وقت بگذرونم
ولی آفاق خانوم رو باهاش تنها گذاشتم.
چون میدونستم تا همون لحظه هم جای خودش رو توی قلب اون پیرمرد باز کرده.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
كسي چه ميداند؟!
شايد همه آرزوها ما همين طورند.
شايدم تمام آرزوهايمان جايی منتظرند
منتظرند كه ما آنها را از تَهِ دل بخواهيم تا برآورده شوند
بعضی وقتا آدم احساس میکنه این
وسط زیادیه، وسط هر چیزی؛ یا حتی بدتر
از اون حضورش الزامی نیست
یعنی بود و نبودش نه
تنها فرقی نمیکنه بلکه حتی بودنش هم اضافیه.
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قربانم یاد گرفت به هیچکس اعتماد نکنه اما
من نه 🙂💔!
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
- هر کي دوستت داره بر میگرده.
+ نه! هر کي پشیمون میشه برمیگرده، هر کي دوستت داره میمونه.
هدایت شده از مــــود رمـانتــیڪ
🔴 ۳ دختر ظالم وقتی مادرشان سرطان گرفت او را زنده به گور کردند! چیزی که بعدش رخ داد همه را شوکه کرد ‼️😱
• در روستای کوچک، ماجرایی هولناک در حال وقوع بود که نفس تمام منطقه را بند آورد. پروین، زن ۶۵ ساله فداکاری که یک عمر برای سه دخترش سارا، نگار و لیلا زحمت کشیده بود، حالا در سخت ترین روزهای زندگی اش تنها مانده بود. او که به تازگی متوجه شده بود به سرطان پیشرفته مبتلا است، همه چیز از وقتی شروع شد که پزشکان هزینه های سنگین درمان را اعلام کردند. سه دختر که نمی خواستند پولی خرج مادر بیمارشان کنند، او را به خانه قدیمی و مخروبه اش در حاشیه روستا بردند. اما فاجعه واقعی وقتی رخ داد که پروین در یکی از شب ها، از درد شدید به خود می پیچید و التماس می کرد او را به بیمارستان ببرند. سارا، دختر بزرگ که همیشه حریص تر از بقیه بود، پیشنهاد شیطانی داد: "بگذارید از شرش خلاص شویم! همین الان می بریمش توی جنگل و...". نگار و لیلا هم که از بار مسئولیت خسته شده بودند، با این نقشه جنایتکارانه موافقت کردند آنها مادر خود را....
👈 خواندن ادامه داستان
https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4
هدایت شده از مــــود رمـانتــیڪ
⭕️ زنی باردار نزد علی (ع) آمده گفت : زنا كرده ام مرا پاك كن ، خداوند تو را پاك كند؛ على (ع) فرمود: تو را از چه پاك كنم ؟ گفت : از زنا. اميرالمومنين (ع) : آيا شوهر دارى ؟ زن : آرى .
اميرالمومنين(ع ): آيا موقعى كه مرتكب اين عمل شدى شوهرت در سفر بود يا در حضر؟ زن : شوهرم در حضر بود...على (ع) فعلا برگرد و پس از آن كه فرزندت را زاييدى بيا تا تو را پاك گردانم . و چون زن مقدارى از آن حضرت دور شد...
ادامه،بسیار جالب و حیرت انگیز👇 👇 👇
https://eitaa.com/joinchat/2743140653Cd7a72a6a99