درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۴۱
نگاه خاتون گیج و سردرگم روم نشست.
لبخندی زدم و بشقاب ها رو کفمالی کردم :
-جواب سوالی و دادم که از وقتی اومدیم
میخوای بپرسی ولی نمیپرسی چون فکر میکنی ناراحت میشم.
قوری چایی رو روی میز گذاشت و به طرفم اومد:
-الهی بمیرم
ببخشید که ناراحتت کردم
بی توجه به دستای کفیم سفت بغل.م کرد.انگار میترسید که بیفتم و بشکنم.
سعی کردم منم جوری ب.غلش کنم که لباسش خیس نشه:
-خدا نکنه...
-نمیدونم چی بگم که آروم شی
خیلی صبور و مهربونی
ازش جدا شدم و بازم لبخند زدم
تنها کاری که از دستم بر میاومد تا حس طرف مقابلم رو خوب کنم :
-دیگه داری لوسم میکنی
خاتون چایی رو برای پذیرایی برد و وقتی برگشت پیشبند بست و کنارم وایساد:
-با هم بشوریم یکمم حرف بزنیم.
میشه بپرسم چرا رضایت دادی زن دوم بگیره؟
طبق توافق مون دروغ گفتم
همون دروغ مصلحتی که با ایزد هماهنگ بودیم:
-خب من بچه دار نمیشم
ایزدم عاشق بچه ست
-طلاق؟
-دوستش دارم
-میفهمم...ولی هر کاری میکنم نمیتونم تصور کنم چه دردی میکشی
من نمیتونم حتی تحمل کنم توماج به یه زن جز من نگاه کنه
با زنگ خوردن گوشیم دلشوره عجیبی به جونم چنگ انداخت و جواب خاتون رو دادم:
-منم همینطور بودم ولی زندگی بازیای زیادی داره
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
Reza Karami Tara | موزیکدلReza Karami Tara - Adam Barfi (64).mp3
زمان:
حجم:
2.7M
_ حال یه اعدامیم که تو شدی براش مثل اذان، اذان، اذان .. :)
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خودش ول کرد رفت 💔
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
#هیچینوبتینیستهیچی..
ولیادمخیلی وقتا
منتظرمیشینه ببینه کییادجای خالیشمیوفته!
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هعی دلم واسش کباب شد 💔
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
نمیدونم چقدر حرفمو قبول دارید
ولی دخترا با اینکه احساسی تر هستن
اما به راحتی میتونن يهو قيد يه آدمو بزنن و تمام.
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۳۰
گوشیم که زنگ میخورد حس خوبی نداشتم اما بی خیالش شدم.
توماج وارد آشپزخونه شد و با لبخند گفت:
-خسته نباشید دخترا
برید بشینید واستون چایی بیارم
خاتون حق داشت عاشق همچون مردی شده بود،جوری میگفت دخترا که حتی منم توی دلم قند آب میشد.
اما ایزد حتی یبار هم باهام درست رفتار نکرده بود.
در مقابلش حس میکردم یه حیوون بی ارزشم.
نه برام شخصیت قائل بود،نه داخل آدم حساب میکرد.
جز تنفر هیچی توی زندگیم ندیده بودم.
خاتون در جواب شوهرش لبخندی زد و گفت:
-لیوانی و پر رنگ
توماج لیوان رو برداشت و سری تکون داد:
-لیوانی و پر رنگ
باورم نمیشد توماج میخواست برامون چایی بریزه.
خاتون موهاش رو مرتب کرد و گفت:
-چرا تعجب کردی؟
-واقعا آقا توماج میخواد برات چایی بریزه؟
خاتون شونه ای بالا انداخت و گفت:
-خب آره...مگه چیه؟
تازه با اینکه زهرا همه کارا رو میکنه بعضی وقتا خودش برامون غذا میپزه
حتی یه چایی ریختن ساده هم به بقیه حسرت هام اضافه شده بود.
۵ سال تمام بدون یه ذره عشق دووم آورده بودم ولی حالا نمیدونستم چطور میتونم ادامه بدم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏