eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10.1هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
749 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ گوشیم که زنگ میخورد حس خوبی نداشتم اما بی خیالش شدم. توماج وارد آشپزخونه شد و با لبخند گفت: -خسته نباشید دخترا برید بشینید واستون چایی بیارم خاتون حق داشت عاشق همچون مردی شده بود،جوری می‌گفت دخترا که حتی منم توی دلم قند آب میشد. اما ایزد حتی یبار هم باهام درست رفتار نکرده بود. در مقابلش حس میکردم یه حیوون بی ارزشم. نه برام شخصیت قائل بود،نه داخل آدم حساب میکرد. جز تنفر هیچی توی زندگیم ندیده بودم. خاتون در جواب شوهرش لبخندی زد و گفت: -لیوانی و پر رنگ توماج لیوان رو برداشت و سری تکون داد: -لیوانی و پر رنگ باورم نمیشد توماج می‌خواست برامون چایی بریزه. خاتون موهاش رو مرتب کرد و گفت: -چرا تعجب کردی؟ -واقعا آقا توماج میخواد برات چایی بریزه؟ خاتون شونه ای بالا انداخت و گفت: -خب آره...مگه چیه؟ تازه با اینکه زهرا همه کارا رو میکنه بعضی وقتا خودش برامون غذا میپزه حتی یه چایی ریختن ساده هم به بقیه حسرت هام اضافه شده بود. ۵ سال تمام بدون یه ذره عشق دووم آورده بودم ولی حالا نمیدونستم چطور میتونم ادامه بدم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ ایزد و الناز کنار هم در مورد تخته نرد حرف میزدن و کری میخوندن. البته که ایزد مثل همیشه آروم بود و فقط در مقابل حرفای الناز با لبخند کمرنگی سر تکون میداد. به گمونم الناز هنوز ایزد رو نشناخته بود ولی من خوب میدونستم اون‌ سر تکون دادن یعنی اینکه به موقع بهت نشون میدم برنده بازی کیه. هنوز روی مبل کناری خاتون ننشسته بودم که ایزد بدون اینکه بهم نگاه کنه به کنارش اشاره کرد و گفت: -بیا اینجا ببینمت... از وقتی اومدی رفتی تو آشپزخونه شوهرت و ول کردی تنها بین این قوم الظالمین و بعد به الناز و توماج اشاره کرد و گفت: -این ۲ نفر منو تنها گیر آوردن منم یاد گرفته بودم نقش بازی کنم با اینکه میدونستم ایزد مردی نیست که کسی بتونه بهش زور بگه و اذیتش کنم اما کنارش نشستم و دستش رو گرفتم: -خودم پشتتم عزیزم هر کی اذیتت کرد بفرست حسابش و برسم. ایزد در مقابل چشمای همه دستم رو بالا برد و پشتش رو بوسید: -مهره شانسم اومد من و هوران خانوم ...شما و همه ایزد اگه می‌خواست می‌تونست بهترین شوهر دنیا باشه،بلد بود ناز بکشه و دل ببره. اما توی فال هوران نیفتاده بود. با زنگ خوردن گوشیم از توی جیبم بیرون آوردمش. شماره اسی رو که دیدم آروم و بدون اینکه کسی متوجه بشه برگردوندمش توی جیبم اما ایزد تیز بود و مچم رو گرفت: -کی بود عزیزم؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
به قول فروغ فرخزاد : تو خوب باش؛ آن کس که فهمید قدر می‌داند. و‌ آن کس‌ که‌ نفهمید روزی‌ دلش‌ برای‌ تمام خوبی‌ هایت تنگ‌ می‌شود
جهان چون آیینه‌ای‌ست، صاف و روشن نمایشگر هر آنچه کردی، بی‌کم و کاست، تو بدان! اگر به دستی نان دادی به گرسنه‌ای روزی به تو رسد، از راهی که ندانی کجاست. و گر به ظلمی، دلی را سوزاندی به قهر کارما در کمین است، با تیغی ز عدل و زخم سترگ. صبر کن که چرخ فلک، دور خود بگردد هر چه کاشتی، به فصلش، سوی تو بازگردد. پس ای دل، با نیکی‌ات راه سعادت بپوی که کارما، نگهبان است، نه فریب و نه روی.
حس میکنم افتادم پشت کشو هم نمیزاره کشو بسته شه هم خودم دارم له میشم.
ترجیح میدم باقی عمرم رو با آدمایی بگذرونم که مراقب حرف زدن و رفتارشون هستن نه کسایی که هرجور دوست دارن رفتار کنن چون هیچی تو دلشون نیست ! ما که آرامشمون‌و از سر راه نیاوردیم
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ شبیه ادمی بودم که یواشکی داره دزدی میکنه و گیر افتاده. ایزد همیشه حواسش به همه چیز بود،نمیشد از زیر دستش در رفت. طوری که کسی متوجه نشه دستم رو فشار داد و من در حالیکه سعی می کردم عادی رفتار کنم گفتم: -فرشته بود غروب نوبت مانیکور داشتم یادم رفت برم ازش چشم گرفتم چون اگه به همچنان بهش نگاه میکردم خودم رو لو میدادم. زیر نگاه ریز بینش حتی نفس کشیدن سخت بود. توماج که تازه با سینی چایی اومده بود لیوان بزرگی رو جلوی خاتون گذاشت و گفت: -بفرمایید خانوم لب دوز و لب سوز و تازه دم لیوان بعدی رو جلوی من گذاشت و گفت: -اینم مخصوص شما همون طورکه سفارش دادید الناز خنده ای کرد و گفت: -ایزد خان یاد بگیر تا حالا شده یه چایی واسم بریزی؟ تنم لرزید،حتی انگشتام یخ زده بود. ایزد و چایی ریختن؟ ایزد و کار کردن؟ به گمونم توی کل زندگیش یه فنجون هم جابه‌جا نکرده بود. ایزد رو به توماج‌ با اعتراض گفت: -بفرما...تحویل بگیر حالا نمیشد یه امشب و زن ذلیل بازی در نمیاوردی؟ بابا علی اینبار پا درمیونی کرد و گفت: -جوون...به اینا نمیگن زن ذلیلی تا احترام نذاری احترام نمیبینی هر چی بکاری همون و درو میکنی الناز دوباره وسط بحث پرید: -مرسی علی آقا...این ایزد خان جز زور گفتن هیچی بلد نیست شما یکم نصیحتش کنید من فقط شنونده بودم. چیزی برای گفتن نداشتم. شوهرم هیچ وقت برام شوهر نبود. یه شکنجه گر  بیشتر بهش میومد ولی خودم دیده بودم چطور ناز الناز رو می‌خره. گوشیم که دوباره زنگ خورد بدون اینکه از توی جیبم در بیارم صداش رو قطع کردم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ اسی قصد داشت یکاری کنه باز یه کتک حسابی نوش جان کنم. ایزد هم اون شب یه لحظه نگاه ازم نمی‌گرفت، معذب میشدم وقتی ادای مردای عاشق پیشه رو در می‌آورد. نگاه منظور دارش باعث شد لبخند دستپاچه ای بزنم: -خاموشش کردم فردا خودم باهاش تماس میگیرم!! هیچی نگفت،فقط توی چشمام خیره شد. این من رو دستپاچه میکرد. کاش یکم ازم فاصله می‌گرفت، من به اون همه نزدیکی عادت  نداشتم. به اون نوازش های گاه و بیگاه. توجه هایی که بهم دهن کجی میکردن. صدای گریه ابرا که بلند شد خاتون از همه معذرت‌خواهی کرد و سراغش بچه رفت. رو به ایزد گفتم: -اجازه هست من برم‌‌ یکم ابرا رو بغل کنم؟ شما بازی کنید ایزد دستم رو محکم گرفته بود،نیاز داشتم ازش دور شم. چند لحظه ای دستم رو نگه داشت و بالاخره ولم کرد و اجازه داد ازش فاصله بگیرم. به سرعت به طرف اتاق خواب رفتم. اونجا نفس نداشتم. حتی عطر تنش نمیذاشت تمرکز کنم خودمم خوب میدونستم به خاطر توماج و خانواده ش اون محبت های الکی نصیبم هوران شده والا که جز زخم زبون و کتک چیز دیگه ای ازش ندیده بودم. خاتون مشغول شیر دادن بود. به اطراف نگاهی انداختم و جای چند تا عروسک رو عوض کردم و گفتم: -اجازه میدی یکم دکور و تغییر بدم؟ -حتما عزیزم...راحت باش ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏