جهان چون آیینهایست، صاف و روشن
نمایشگر هر آنچه کردی، بیکم و کاست، تو بدان!
اگر به دستی نان دادی به گرسنهای
روزی به تو رسد، از راهی که ندانی کجاست.
و گر به ظلمی، دلی را سوزاندی به قهر
کارما در کمین است، با تیغی ز عدل و زخم سترگ.
صبر کن که چرخ فلک، دور خود بگردد
هر چه کاشتی، به فصلش، سوی تو بازگردد.
پس ای دل، با نیکیات راه سعادت بپوی
که کارما، نگهبان است، نه فریب و نه روی.
ترجیح میدم باقی عمرم رو
با آدمایی بگذرونم که
مراقب حرف زدن و رفتارشون هستن
نه کسایی که هرجور دوست دارن رفتار کنن چون هیچی تو دلشون نیست !
ما که آرامشمونو از سر راه نیاوردیم
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۳۲
شبیه ادمی بودم که یواشکی داره دزدی میکنه و گیر افتاده.
ایزد همیشه حواسش به همه چیز بود،نمیشد از زیر دستش در رفت.
طوری که کسی متوجه نشه دستم رو فشار داد و من در حالیکه سعی می کردم عادی رفتار کنم گفتم:
-فرشته بود
غروب نوبت مانیکور داشتم یادم رفت برم
ازش چشم گرفتم چون اگه به همچنان بهش نگاه میکردم خودم رو لو میدادم.
زیر نگاه ریز بینش حتی نفس کشیدن سخت بود.
توماج که تازه با سینی چایی اومده بود لیوان بزرگی رو جلوی خاتون گذاشت و گفت:
-بفرمایید خانوم
لب دوز و لب سوز و تازه دم
لیوان بعدی رو جلوی من گذاشت و گفت:
-اینم مخصوص شما همون طورکه سفارش دادید
الناز خنده ای کرد و گفت:
-ایزد خان یاد بگیر
تا حالا شده یه چایی واسم بریزی؟
تنم لرزید،حتی انگشتام یخ زده بود.
ایزد و چایی ریختن؟
ایزد و کار کردن؟
به گمونم توی کل زندگیش یه فنجون هم جابهجا نکرده بود.
ایزد رو به توماج با اعتراض گفت:
-بفرما...تحویل بگیر
حالا نمیشد یه امشب و زن ذلیل بازی در نمیاوردی؟
بابا علی اینبار پا درمیونی کرد و گفت:
-جوون...به اینا نمیگن زن ذلیلی
تا احترام نذاری احترام نمیبینی
هر چی بکاری همون و درو میکنی
الناز دوباره وسط بحث پرید:
-مرسی علی آقا...این ایزد خان جز زور گفتن هیچی بلد نیست
شما یکم نصیحتش کنید
من فقط شنونده بودم.
چیزی برای گفتن نداشتم.
شوهرم هیچ وقت برام شوهر نبود.
یه شکنجه گر بیشتر بهش میومد ولی خودم دیده بودم چطور ناز الناز رو میخره.
گوشیم که دوباره زنگ خورد بدون اینکه از توی جیبم در بیارم صداش رو قطع کردم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۳۳
اسی قصد داشت یکاری کنه باز یه کتک حسابی نوش جان کنم.
ایزد هم اون شب یه لحظه نگاه ازم نمیگرفت،
معذب میشدم وقتی ادای مردای عاشق پیشه رو در میآورد.
نگاه منظور دارش باعث شد لبخند دستپاچه ای بزنم:
-خاموشش کردم
فردا خودم باهاش تماس میگیرم!!
هیچی نگفت،فقط توی چشمام خیره شد.
این من رو دستپاچه میکرد.
کاش یکم ازم فاصله میگرفت، من به اون همه نزدیکی عادت نداشتم.
به اون نوازش های گاه و بیگاه.
توجه هایی که بهم دهن کجی میکردن.
صدای گریه ابرا که بلند شد خاتون از همه معذرتخواهی کرد و سراغش بچه رفت.
رو به ایزد گفتم:
-اجازه هست من برم یکم ابرا رو بغل کنم؟
شما بازی کنید
ایزد دستم رو محکم گرفته بود،نیاز داشتم ازش دور شم.
چند لحظه ای دستم رو نگه داشت و بالاخره ولم کرد و اجازه داد ازش فاصله بگیرم.
به سرعت به طرف اتاق خواب رفتم.
اونجا نفس نداشتم.
حتی عطر تنش نمیذاشت تمرکز کنم
خودمم خوب میدونستم به خاطر توماج و خانواده ش اون محبت های الکی نصیبم هوران شده
والا که جز زخم زبون و کتک چیز دیگه ای ازش ندیده بودم.
خاتون مشغول شیر دادن بود.
به اطراف نگاهی انداختم و جای چند تا عروسک رو عوض کردم و گفتم:
-اجازه میدی یکم دکور و تغییر بدم؟
-حتما عزیزم...راحت باش
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از ضرب المثل
🔴فوررررری
حمله هوایی سپاه به آمریکا متجاوز گر 👇
🚨اخبار تکمیلی 👇
https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4
اونقدری تلاش میکنم
تا زحمت همه این سالهایی که کشیدی جبران بشه ..
تا وقتی از سرجلسه اومدم بیرون
اون حس غـرور تو توی چشمـات ببینم .
بهت قول میدم بابا :)
میدانی آدم هایی در دنیا هستند که
"پایان" آنها را نمی ترساند
این آدم ها بارها بارها به پایان
فکر کرده اند
و ذره ذره آن را بلد شده اند
و حقیقت این است که آدمی
از چیزی که بلد شده باشدش دیگر
نخواهد ترسید