هدایت شده از ضرب المثل
🔴فوررررری
حمله هوایی سپاه به آمریکا متجاوز گر 👇
🚨اخبار تکمیلی 👇
https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4
اونقدری تلاش میکنم
تا زحمت همه این سالهایی که کشیدی جبران بشه ..
تا وقتی از سرجلسه اومدم بیرون
اون حس غـرور تو توی چشمـات ببینم .
بهت قول میدم بابا :)
میدانی آدم هایی در دنیا هستند که
"پایان" آنها را نمی ترساند
این آدم ها بارها بارها به پایان
فکر کرده اند
و ذره ذره آن را بلد شده اند
و حقیقت این است که آدمی
از چیزی که بلد شده باشدش دیگر
نخواهد ترسید
هروقت خودم را
به دست سرنوشت میسپارم،
ارام تر از آهـو و شجاع تر از شیر میشوم
و هروقت که احتیاط میکنم
درد پشـت درد می آید
زنجیر،پشت زنجیر !
یکی از خصوصیات اخلاقی بدم
اینه که میبخشم ولی یادم نمیره؛
یعنی بعضی وقتا یهویی یادم میاد طرف باهام چیکار کرده
و باهاش سرد میشم و خشک رفتار میکنم تا وقتی که دوباره باهاش کنار بیام.
هدایت شده از حکایت های بهلول
🔴فوررررری
حمله هوایی سپاه به آمریکا متجاوز گر 👇
🚨اخبار تکمیلی 👇
https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۳۴
یکی از کارایی که دوست داشتم دیزاین خونه بود،بازی باهاشون بهم انرژی میداد.
طرح و رنگ خونه خودمون هم به سلیقه من بود.
دلخوشی های کوچیکی داشتم.
همون طورکه با هم حرف میزدیم دکور اتاق ابرا رو عوض کردم.
اسباب بازی ها.
صندوق گوشه اتاق.
کمد و فرشا و تابلو ها
تقریبا کارم تموم شده بود که صدای توماج توجهم رو جلب کرد:
-این فوق العاده ست
شما کارتون دیزاینه؟
ایزد هم پشت سرش وایساده بود.
تازه به خودم اومده بودم و دیدم که کل اتاق رو زیر و رو کردم.
با خجالت موهام رو پشت گوشم فرستادم و گفتم:
-نه...فقط به چیدمان علاقه دارم
-این فقط یه علاقه ساده نیست
این استعداد و هنره
حتما برو دنبالش
تو کارت موفق میشی
اگه موافق باشی بیاید شرکت با هم همکاری کنیم؟
نگاهم فورا به طرف ایزدی چرخید که برزخی بهم خیره شده بود.دلم هری ریخت.
دفعه قبل روز عروسی خودش بود که بهم فهموند من اجازه ندارم.
نگفته هم میدونستم جوابش چیه:
-خب راستش...
توماج که مرد زرنگی بود رو به ایزد گفت:
-خانومت یه هنرمند واقعیه
کار میکنه دیگه؟
ایزد در جواب گفت:
-نه احتیاجی به کار نداره
بعد اونقدرا هم حرفه ای نیست
تو خونه واسه خودش یکارایی میکنه
-همکاری کنیم؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۳۵
-هر طور که خودش مایله من مشکلی ندارم
ایزد این طوری گفته بود تا فقط توماج رو از سر خودش باز کنه
و توپ رو بندازه توی زمین من.
نگاهش اما پر از خط و نشون بود،پر از تهدید و کتک هایی که میدونستم بعد از قبول کردن باید نوش جان کنم:
-میشه یکم در موردش فکر کنم؟
گفته بودم تا فقط از دست توماج فرار کنم اما اینبار گفت:
-حتما...ولی فردا بیاید شرکت قرارداد و ببندیم و کار و شروع کنیم.
من بقیه کاراش و انجام میدم
ایزد اخمی کرد و ضربه ای به شونه رفیقش کوبید و گفت:
-مردک تو چرا حرف خودت و میزنی؟
-همچین استعدادی رو باید رو هوا زد
میخوام اولین نفری باشم که کشفش میکنه و باهاش قرار داد میبنده
برای فرار کردن از اون جو باید یکاری میکردم.
قبل از اینکه توماج برای قرار داد حرفی بزنه به سالن اشاره کردم و گفتم:
-باباعلی و آفاق خانوم حسابی بهم میانا
توماج در جوابم لبخندی زد و گفت:
-شیطنت نکن هوران خانوم
این باباعلی ما خاطر خواه زیاد داره
در جوابش بادی به غبغب انداختم و از کنارش رد شدم:
-وقتی اومدید خاستگاری و ما دختر بهتون ندادیم اون موقع همو میبینیم آقا توماج
خاتون ابرا رو توی بغل توماج گذاشت و گفت:
-با اجازه منم طرف هورانم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏