خودتونو از کسی که
عمدا باهاتون بده
عمدا ازتون دوری میکنه
عمدا ناراحتتون میکنه و براش مهم نیستید بگیرید.
یکی از مراحل رشد اینه که
تو خیلی چیزا رو میفهمی اما خودتو خیلی درگیرشون نمیکنی
میفهمی راجع بهت حرف میزنن
میفهمی همشون مدام تظاهر میکنن
میفهمی که فکر میکنن هیچی نمیفهمی
همه اینارو میفهمی اما دیگه برات اهمیتی نداره.
تو دیگه نه وقت این بچه بازیا رو داری نه حوصلشو.
فقط جایگاه هرکسی برات یادآوری میشه
و تمرکزت بر میگرده رو زندگی و هدفات !
ما دنبال یه لنگرگاه بودیم تو دریایی که خودش طوفانی بود.
به یه چیزی چسبیدیم که قرار بود نجاتمون بده، اما خودش غرق شد.
حالا موندیم و موجهای بیرحم واقعیت که هی ما رو به صخرههای ناامیدی میکوبن!
ببین حالِ بدتو، بی اخلاقیاتو، بی حوصلگیاتو، درداتو کی تحمل میکنه
همون آدم واقعیه زندگیته
وگرنه موقع خوشیات که دشمنتم میشه رفیقت !
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۳۶
الناز و ایزد و توماج هم بعد از چند دست بازی بالاخره خسته شدن و تصمیم گرفتیم برگردیم خونه.ش
من و خاتون هم بیشتر در نقش تماشاچی فضا رو گرم میکردیم.
لرز گوشیم نشون میداد اسی همچنان داره زنگ میزنه.
نمیفهمیدم اون شب چه مرگش بود.
هر بار که گوشیم میلرزید تنم یخ میزد.
به بهونه دستشویی از جمع جدا شدم.
توی توالت فورا شماره ش رو گرفتم و بوق دوم نخورده صداش توی گوشم پیچید:
-الو...هوری... جون
-هوری جون و زهر مار ...
چکار داری هی زنگ میزنی؟
-به...کمک...ما...هادی ...قرچک...زنگ...
-الو...اسی؟
یجا وایسا...صدات قطع و وصل میشه
-هوری...پول...پول...رفت...ها...
-اسی...تو رو خدا دارم نگران میشم
صداش قطع و وصل میشد و من اصلا نمیفهمیدم چی میگه ولی حس میکردم یه اتفاق بدی افتاده.
دلم بدجوری شور میزد.
وقتی از حرف زدن باهاش ناامید شدم به دستام اب زدم و از سرویس بیرون رفتم.
نمیخواستم ایزد مشکوک بشه.
گوشیم رو دوباره توی جیبم برگردوندم.
کنار ایزد که جاگیر شدم خاتون جعبه کادو رو جلوی الناز گذاشت و گفت:
-هدیه ناقابلیه
امیدوارم خوشت بیاد عزیزم
-آخه اینکارا واسه چیه؟
-رسم تازه عروس و پاگشا میکنن
-واقعا ممنون...خیلی زحمت کشیدی خوشگلم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۳۷
فکرم درگیر بود و پرت و گیج کنار ایزد نشستم.
خیره و مات زل زده بود به میوه های توی پیشدستی.
به اطرافیانم توجه نمیکردم تا وقتی که یه جعبه درست شکل مال الناز جلوم قرار گرفت.
با تعجب سرم رو بالا گرفتم .
خاتون لبخندی زد:
-ناقابله...امیدوارم خوشت بیاد خوشگلم
به بقیه نگاهی انداختم ،همه زل زده بودن به من:
-آخه کادو واسه چی؟
منکه تازه عروس نیستم
-خب نباشی...منکه تازه باهات آشنا شدم
این یه هدیه ست از طرف ما به تو
وقتی به ایزد نگاه کردم سرش رو به علامت مثبت تکون داد.
کادو یه گل سینه بود با گلبرگ های ابی و پرچم های نگین دار.
اونقدر دوستش داشتم که رو به ایزد گفتم :
-میشه واسم ببندی؟
با اینکه شومیز تنم بود و اونکار باید روی یقه یه کت شیک سوار میشد
اما دلم میخواست روی لباسم ببینمش.
قفل گل سینه سخت باز و بسته میشه برای همین از ایزد کمک گرفتم.
وقتی کار تموم شد یه لحظه یه برق عجیبی توی چشماش دیدم.
یه چیزی که تا به حال ندیده بودم.
شاید هم اشتباه میکردم.
ولی اون کنج بالا اومده ی گوشه لبش نشون میداد یه خبرایی هست.
یه آرامشی که انگار از عالم و آدم فارغ شده و فقط من مرکز توجهش هستم.
با ظرافت روی گل برگ ها دست کشید و گفت:
-خیلی بهت میاد!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏