ببین حالِ بدتو، بی اخلاقیاتو، بی حوصلگیاتو، درداتو کی تحمل میکنه
همون آدم واقعیه زندگیته
وگرنه موقع خوشیات که دشمنتم میشه رفیقت !
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۳۶
الناز و ایزد و توماج هم بعد از چند دست بازی بالاخره خسته شدن و تصمیم گرفتیم برگردیم خونه.ش
من و خاتون هم بیشتر در نقش تماشاچی فضا رو گرم میکردیم.
لرز گوشیم نشون میداد اسی همچنان داره زنگ میزنه.
نمیفهمیدم اون شب چه مرگش بود.
هر بار که گوشیم میلرزید تنم یخ میزد.
به بهونه دستشویی از جمع جدا شدم.
توی توالت فورا شماره ش رو گرفتم و بوق دوم نخورده صداش توی گوشم پیچید:
-الو...هوری... جون
-هوری جون و زهر مار ...
چکار داری هی زنگ میزنی؟
-به...کمک...ما...هادی ...قرچک...زنگ...
-الو...اسی؟
یجا وایسا...صدات قطع و وصل میشه
-هوری...پول...پول...رفت...ها...
-اسی...تو رو خدا دارم نگران میشم
صداش قطع و وصل میشد و من اصلا نمیفهمیدم چی میگه ولی حس میکردم یه اتفاق بدی افتاده.
دلم بدجوری شور میزد.
وقتی از حرف زدن باهاش ناامید شدم به دستام اب زدم و از سرویس بیرون رفتم.
نمیخواستم ایزد مشکوک بشه.
گوشیم رو دوباره توی جیبم برگردوندم.
کنار ایزد که جاگیر شدم خاتون جعبه کادو رو جلوی الناز گذاشت و گفت:
-هدیه ناقابلیه
امیدوارم خوشت بیاد عزیزم
-آخه اینکارا واسه چیه؟
-رسم تازه عروس و پاگشا میکنن
-واقعا ممنون...خیلی زحمت کشیدی خوشگلم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۳۷
فکرم درگیر بود و پرت و گیج کنار ایزد نشستم.
خیره و مات زل زده بود به میوه های توی پیشدستی.
به اطرافیانم توجه نمیکردم تا وقتی که یه جعبه درست شکل مال الناز جلوم قرار گرفت.
با تعجب سرم رو بالا گرفتم .
خاتون لبخندی زد:
-ناقابله...امیدوارم خوشت بیاد خوشگلم
به بقیه نگاهی انداختم ،همه زل زده بودن به من:
-آخه کادو واسه چی؟
منکه تازه عروس نیستم
-خب نباشی...منکه تازه باهات آشنا شدم
این یه هدیه ست از طرف ما به تو
وقتی به ایزد نگاه کردم سرش رو به علامت مثبت تکون داد.
کادو یه گل سینه بود با گلبرگ های ابی و پرچم های نگین دار.
اونقدر دوستش داشتم که رو به ایزد گفتم :
-میشه واسم ببندی؟
با اینکه شومیز تنم بود و اونکار باید روی یقه یه کت شیک سوار میشد
اما دلم میخواست روی لباسم ببینمش.
قفل گل سینه سخت باز و بسته میشه برای همین از ایزد کمک گرفتم.
وقتی کار تموم شد یه لحظه یه برق عجیبی توی چشماش دیدم.
یه چیزی که تا به حال ندیده بودم.
شاید هم اشتباه میکردم.
ولی اون کنج بالا اومده ی گوشه لبش نشون میداد یه خبرایی هست.
یه آرامشی که انگار از عالم و آدم فارغ شده و فقط من مرکز توجهش هستم.
با ظرافت روی گل برگ ها دست کشید و گفت:
-خیلی بهت میاد!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
طوفان متوقف میشه، شب میگذره، درد و رنج محو میشه و امید هیچ وقت اونقدر گم نمیشه که نشه دوباره پیداش کرد.
99.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖
ִ ➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
اون موقعی که تو اوج عصبانیتت هم حواست هست حرفی نزنی که ناراحت بشه، میتونی ادعا کنی طرفو دوست داری.
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۳۸
موقع رفتن که رسید دلم نمیخواست از اونجا برم.
به حدی خونه شون آرامش داشت که دلم آروم میگرفت.
برعکس خونه ما که شبیه شکنجه گاه بود.
میدون جنگ نبود،صدای تیر و تفنگنمیاومد اما صدای شکستن استخوان و کشیدن کمربند زیاد به گوش میرسید.
برعکس خونه خاتون که حس میکردم از هر طرف صدای بارون و دریا به گوش میرسه.
با اینکه دلم نمیخواست برم اما آماده شدم.
با دلتنگی به اطراف نگاه میکردم.
انگار که سال ها توی اون خونه زندگی کردم.
دلم برای ابرا تنگ میشد.
برای دستای کوچولوش.
برای لپاش که دلم آب میشد براش.
دلم بچه میخواست، یه دختر کوچولو یا پسر کوچولو که بغلش کنم و مثل خاتون بهش شیر بدم.
مادری کنم.
اما...
خاتون رو بغل کردم و گونه ش رو بوسیدم:
-از اینکه باهات آشنا شدم خیلی خوشحالم
یه شب که الناز و ایزد خونه ن دعوت تون میکنم بیاید خونه ما
باباعلی حتما باید بیاد
بابا لبخند گرمی زد و گفت:
-من پیرمرد و معاف کنید
شما جوونا...
آفاق خانوم فورا گفت:
-من و شما صد تا از این جوونا رو حریفیم
سن یه عدده
ما منتظر شما هم هستیم
لبخندم رو که میرفت کش بیاد رو جمع و جور کردم و رو به باباعلی گفتم:
-اگه نیاید من خودم میام میبرم تون
بدون شما صفا نداره
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏