eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10.1هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
750 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
طوفان متوقف میشه، شب میگذره، درد و رنج محو میشه و امید هیچ وقت اونقدر گم نمیشه که نشه دوباره پیداش کرد.
99.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖  ִ  ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
اون موقعی که تو اوج عصبانیتت هم حواست هست حرفی نزنی که ناراحت بشه، میتونی ادعا کنی طرفو دوست داری.
➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
من میتونم برای بدست اوردنت جلو تموم ِ دنیا وایسم ، جز جلو نخواستن خودت .
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ موقع رفتن که رسید دلم نمیخواست از اونجا برم. به حدی خونه شون آرامش داشت که دلم آروم می‌گرفت. برعکس خونه ما که شبیه شکنجه گاه بود. میدون جنگ نبود،صدای تیر و تفنگ‌نمی‌اومد اما صدای شکستن استخوان و کشیدن کمربند زیاد به گوش می‌رسید. برعکس خونه خاتون که حس میکردم از هر طرف صدای بارون و دریا به گوش میرسه. با اینکه دلم‌ نمیخواست برم اما آماده شدم. با دلتنگی به اطراف نگاه میکردم. انگار که سال ها توی اون خونه زندگی کردم. دلم برای ابرا تنگ میشد. برای دستای کوچولوش. برای لپاش که دلم آب میشد براش. دلم بچه می‌خواست، یه دختر کوچولو یا پسر کوچولو که بغلش کنم و مثل خاتون بهش شیر بدم. مادری کنم. اما... خاتون رو بغل کردم و گونه ش رو بوسیدم: -از اینکه باهات آشنا شدم خیلی خوشحالم یه شب که الناز و ایزد خونه ن  دعوت تون میکنم بیاید خونه ما باباعلی حتما باید بیاد بابا لبخند گرمی زد و گفت: -من پیرمرد و معاف کنید شما جوونا... آفاق خانوم فورا گفت: -من و شما صد تا از این جوونا رو حریفیم سن یه عدده ما منتظر شما هم هستیم لبخندم رو که میرفت کش بیاد رو جمع و جور کردم و رو به باباعلی گفتم: -اگه نیاید من خودم میام میبرم تون بدون شما صفا نداره ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ بالاخره باباعلی رو راضی کردیم مهمونی ما هم بیاد و بعد از خداحافظی از خونه بیرون زدیم. طبق معمول عزیز خانوم با راننده رفت و من و ایزد و الناز به طرف ماشین رفتیم. اما قبل از اینکه به ماشین برسم الناز در جلو رو باز کرد و کنار ایزد نشست. برای من فرقی نداشت،برای ایزد هم مهم نبودم که جلو نشستم یا عقب. از نظر اون اگه از روی زمین محو میشدم بهتر بود. الناز میتونست تا ابد کنار شوهرش بشینه. اما نگاه منظور دار توماج و خاتون رو خوب حس کردم. می‌تونست حداقل احترام بذاره،ولی الناز به اون چیزا توجه نمیکرد. برای اینکه فقط خودش به چشم بیاد هر کاری میکرد. ایزد که راه افتاد و از حیاط خونه بیرون زدیم بالاخره منفجر شد. دیگه از اون چهره آروم و لبخند های ژکوند اثری نبود. دیگه با کلاس و با پرستیژ رفتار نمیکرد. الناز جعبه کادو رو با حرص پرت کرد روی داشبورد و گفت: -این کَدیا رو از کجا پیدا کردی ایزد؟ اه...خسته شدم... سرم درد گرفت از زر زر بچه ش و بعد شقیقه هاش رو با حالت عصبی ماساژ داد و دوباره جعبه کادو رو برداشت و این دفعه از پنجره پرت کرد بیرون: -آخه کادوشون و ببین... فقط به درد سطل آشغال میخوره با همون حرص و عصبانیت شیشه رو بالا کشید و اینبار تقریبا جیغ میزد: -زنه چرا عین منگلا بود یه ذره کلاس و پرستیژ نداشت شوهرشم که عین بدبختا خاتون خاتون میکرد ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
‌حذف کردن و فاصله گرفتن از آدم‌ ها باید در سکوت و بدون هیاهو باشه. سر و صدای بیخودی و شلوغ‌ کاری، نشون میده تو در واقع نمیخوای بری و فقط دنبال جلب توجه‌ای.
همون پروانه‌‌ای که توی قلبت پرواز میکرده یه روز راه نفست رو میبنده.