در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۳۸
موقع رفتن که رسید دلم نمیخواست از اونجا برم.
به حدی خونه شون آرامش داشت که دلم آروم میگرفت.
برعکس خونه ما که شبیه شکنجه گاه بود.
میدون جنگ نبود،صدای تیر و تفنگنمیاومد اما صدای شکستن استخوان و کشیدن کمربند زیاد به گوش میرسید.
برعکس خونه خاتون که حس میکردم از هر طرف صدای بارون و دریا به گوش میرسه.
با اینکه دلم نمیخواست برم اما آماده شدم.
با دلتنگی به اطراف نگاه میکردم.
انگار که سال ها توی اون خونه زندگی کردم.
دلم برای ابرا تنگ میشد.
برای دستای کوچولوش.
برای لپاش که دلم آب میشد براش.
دلم بچه میخواست، یه دختر کوچولو یا پسر کوچولو که بغلش کنم و مثل خاتون بهش شیر بدم.
مادری کنم.
اما...
خاتون رو بغل کردم و گونه ش رو بوسیدم:
-از اینکه باهات آشنا شدم خیلی خوشحالم
یه شب که الناز و ایزد خونه ن دعوت تون میکنم بیاید خونه ما
باباعلی حتما باید بیاد
بابا لبخند گرمی زد و گفت:
-من پیرمرد و معاف کنید
شما جوونا...
آفاق خانوم فورا گفت:
-من و شما صد تا از این جوونا رو حریفیم
سن یه عدده
ما منتظر شما هم هستیم
لبخندم رو که میرفت کش بیاد رو جمع و جور کردم و رو به باباعلی گفتم:
-اگه نیاید من خودم میام میبرم تون
بدون شما صفا نداره
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۳۹
بالاخره باباعلی رو راضی کردیم مهمونی ما هم بیاد و بعد از خداحافظی از خونه بیرون زدیم.
طبق معمول عزیز خانوم با راننده رفت و من و ایزد و الناز به طرف ماشین رفتیم.
اما قبل از اینکه به ماشین برسم الناز در جلو رو باز کرد و کنار ایزد نشست.
برای من فرقی نداشت،برای ایزد هم مهم نبودم که جلو نشستم یا عقب.
از نظر اون اگه از روی زمین محو میشدم بهتر بود.
الناز میتونست تا ابد کنار شوهرش بشینه.
اما نگاه منظور دار توماج و خاتون رو خوب حس کردم.
میتونست حداقل احترام بذاره،ولی الناز به اون چیزا توجه نمیکرد.
برای اینکه فقط خودش به چشم بیاد هر کاری میکرد.
ایزد که راه افتاد و از حیاط خونه بیرون زدیم بالاخره منفجر شد.
دیگه از اون چهره آروم و لبخند های ژکوند اثری نبود.
دیگه با کلاس و با پرستیژ رفتار نمیکرد.
الناز جعبه کادو رو با حرص پرت کرد روی داشبورد و گفت:
-این کَدیا رو از کجا پیدا کردی ایزد؟
اه...خسته شدم...
سرم درد گرفت از زر زر بچه ش
و بعد شقیقه هاش رو با حالت عصبی ماساژ داد
و دوباره جعبه کادو رو برداشت و این دفعه از پنجره پرت کرد بیرون:
-آخه کادوشون و ببین...
فقط به درد سطل آشغال میخوره
با همون حرص و عصبانیت شیشه رو بالا کشید و اینبار تقریبا جیغ میزد:
-زنه چرا عین منگلا بود
یه ذره کلاس و پرستیژ نداشت
شوهرشم که عین بدبختا خاتون خاتون میکرد
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
حذف کردن و فاصله گرفتن از آدم ها
باید در سکوت و بدون هیاهو باشه.
سر و صدای بیخودی و شلوغ کاری،
نشون میده تو
در واقع نمیخوای بری و فقط دنبال جلب توجهای.
252.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
” چطور اخه میشه بیدردسر رها ِ کرد ؟ 🪕 “
࣪ ➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
گاهی آدم به خاطر عبور از مرحله ای
چنان درد میکشد و تغییر میکند
که دیگر خودش هم نمیتواند خودش را بشناسد
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
֊ این منم ، همینقدر تنها ِ 👩🏻🦯 ..
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
ترکها یه ضربالمثلی دارن میگن:
جایی که قرار نیست شکمت رو سیر کنن،
گرسنگیت رو بیان نکن.
منم به همون شکل میگم:
جایی که قرار نیست قلبت سیر بشه،
احساساتت رو بازگو نکن و زخمهات رو
به اونی که نمیخواد یا نمیتونه که مرهم باشه، نشون نده.
هدایت شده از مــــود رمـانتــیڪ
سرپرست شارلاتان..😈🔥
#PART_4
لب پایینش و با انگشتم محکم لمـ؛…ـس کردم
این دختر چرا نمیخواست بفهمه؟!
کی میفهمید ؟!
کی دست از لجبازی برمیداشت..
من نمیخواستم پدرش باشم نمیخواستم!!
من میخواستم شوهرش باشم
من میخواستم بابای بچه اش باشم و میشدم
شده به زور..
گریه نمیکرد شاید اگه گریه کنه از کارم منصرف میشم
لبای ترسیده اش و از بند دستم آزاد میکنه
چیزی پچ میزنه
ولی نمیشنوم..
همه ی هوش و حواسم پی اونه..
تا به خودش بیا هلش دادم رو ت.+خ.ت
جیغ بلندی کشید
+ نکننن تو جای باب....
آروم کوبیدم توی دهنش
داشت دیوونه ام میکرد
_من بابای تو نیستم! من شوهرتم ، من آقاتم ..تکرار کن ، بگو آقا بهم ، بدو...
دندوناش و به هم چفت کرده بود
با پاهاش لقد میزد و نمیدونست با هر لقد من بیشتر و بیشتر میخوامش.
جفت پاهاش و با پاهام قفل کردم
مچ دستاشو گرفتم و بالا بردم
حواسم بود که اسیب نبینه..