در هوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۴۱
از عصبانیت تنم میلرزید.
دلم میخواست برگردم به همون هوران کله خراب و وحشی و چنان بزنمش که نتونه تا هفته ها راه بره.
توی ذهنم موهای بلندش رو دور دستم میپیچیدم و یه کتک مفصل بهش میزدم.
اما خودم رو کنترل کردم و نگاهم متعجب روی ایزد چرخید
به این امید که از رفیقش دفاع کنه اما بی تفاوت زل زده بود به جاده.
انگار حرفای ما رو نمیشنید :
-من احتیاجی به نظر تو ندارم...
صلاح دونستم دعوت شون کنم
اینبار با آرامشی که روی اعصابم خط میکشید یه طرفی روی صندلی نشست و با لحن حرص دراری گفت:
-اشتباه کردی عزیزم
صلاح و مصلحت اون خونه با تو نیست
من خانوم اون خونه م
وقتی میگم نه...یعنی نه...
تو هم فقط میگی چشم
کم کم داشتم امپر میچسبوندم،الناز اونقدر وقیح شده بود که پیش ایزد هر حرفی میزد.
چون حامی داشت.
روی لبای خشکم زبون کشیدم و گفتم:
-اگه تو خانوم اون خونه ای...منم هستم...
اگه دوست نداری میتونی هفته بعد بری خونه مامانت
بود و نبودت اصلا مهم نیست
الناز که عین اسپند روی آتیش میسوخت تقریبا جیغ کشید:
-ایزد...داره من و از خونه بیرون میکنه
نمیخوای بهش چیزی بگی؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
اون قضیه که بخوابی یادت میره هم
دیگه جواب نمیده ، قبلا میشد
به خواب پناه برد الان بیدار که میشی
آوار و فرسودگی همونجا
که رهاش کردی منتظرته
انگار وسط کابوس ، چند ساعت فریز شدی
مدتهاست به نبودنها عادت کردهام
دیگر انتظارِ صدایی، پیامی
حضوری را نمیکشم.
یاد گرفتهام خودم پناهِ خودم باشم
در سکوتی که زمانی میترساندم، حالا آرام میگیرم.
450.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
احمد شاملو چه زیبا گفت:
سادگی و یکرنگیم، را به پای حماقتم نگذارید!
انتخاب کردهام که ساده باشم و دیگران را دور نزنم
وگرنه دروغ گفتن و بد بودن و آزار و فریب دادن دیگران، آسانترین کار دنیاست.
هدایت شده از تبادل موقت
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨
عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد!
برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند.
هر زمان که پسر زن مسن تماس میگرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب میکرد و مادرشوهر را به اتاق خودش میبرد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ...
یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱
https://eitaa.com/joinchat/953483999Ce1300adfdd
ادامه داستان واقعی 👉
ادامه داستان واقعی ☝️
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۴۴
آرامشی که داشتم اونقدرا طولانی نشد،انگار ایزد نمیتونست بدون اذیت کردنم یه شب رو راحت بخوابه.
وقتی توی پارکینگ ماشین وایساد
الناز بازم بدون هیچ حرفی بلافاصله پیاده شد
در رو محکم بهم کوبید و با عجله وارد خونه شد.
اعتراضش رو با یه دعوای شوهرش اونجوری نشون میداد
و من بیچاره زیر کتک هم اجازه نداشتم همچون رفتاری نشون بدم.
حرکات تند و عصبیش کاملا واضح بود.
به گمونم ایزد شب سختی در پیش داشت و احتمالا تا خود صبح رو باید نازکشی میکرد تا الناز خانوم توی اتاق راهش بده.
از تصورش لبخند زدم،قیافه ایزد موقع منت کشی دیدنی میشد،کاش میشد اونجا باشم و ببینم.
کیفم رو برداشتم تا پیاده شم اما صداش لرز به تنم انداخت،نمیذاشت ۲ دقیقه رنگ خوشی رو به خودم ببینم:
-گوشیت و بده!
دستش رو که از بین صندلی ها به طرفم گرفته بود رو نگاه تندی کردم و با اخم گفتم:
-گوشیم خاموشه
میخوای چکار؟
از توی آینه نگاهی بهم انداخت و دوباره گفت:
-گوشی!
-گوشیم و میخوای چکار اخه؟
بگو زورت به الناز نرسیده میخوای سر من خالی کنی!
بی توجه به دست دراز شده ش پیاده شدم.
اونشب اصلا حوصله ایزد رو نداشتم.
اما هنوز چند قدم برنداشته بودم که بازوم رو گرفت و پشتم رو به دیوار کوبید:
-وقتی یه چیزی بهت میگم فقط باید چشم بشنوم!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏