450.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
احمد شاملو چه زیبا گفت:
سادگی و یکرنگیم، را به پای حماقتم نگذارید!
انتخاب کردهام که ساده باشم و دیگران را دور نزنم
وگرنه دروغ گفتن و بد بودن و آزار و فریب دادن دیگران، آسانترین کار دنیاست.
هدایت شده از تبادل موقت
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨
عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد!
برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند.
هر زمان که پسر زن مسن تماس میگرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب میکرد و مادرشوهر را به اتاق خودش میبرد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ...
یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱
https://eitaa.com/joinchat/953483999Ce1300adfdd
ادامه داستان واقعی 👉
ادامه داستان واقعی ☝️
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۴۴
آرامشی که داشتم اونقدرا طولانی نشد،انگار ایزد نمیتونست بدون اذیت کردنم یه شب رو راحت بخوابه.
وقتی توی پارکینگ ماشین وایساد
الناز بازم بدون هیچ حرفی بلافاصله پیاده شد
در رو محکم بهم کوبید و با عجله وارد خونه شد.
اعتراضش رو با یه دعوای شوهرش اونجوری نشون میداد
و من بیچاره زیر کتک هم اجازه نداشتم همچون رفتاری نشون بدم.
حرکات تند و عصبیش کاملا واضح بود.
به گمونم ایزد شب سختی در پیش داشت و احتمالا تا خود صبح رو باید نازکشی میکرد تا الناز خانوم توی اتاق راهش بده.
از تصورش لبخند زدم،قیافه ایزد موقع منت کشی دیدنی میشد،کاش میشد اونجا باشم و ببینم.
کیفم رو برداشتم تا پیاده شم اما صداش لرز به تنم انداخت،نمیذاشت ۲ دقیقه رنگ خوشی رو به خودم ببینم:
-گوشیت و بده!
دستش رو که از بین صندلی ها به طرفم گرفته بود رو نگاه تندی کردم و با اخم گفتم:
-گوشیم خاموشه
میخوای چکار؟
از توی آینه نگاهی بهم انداخت و دوباره گفت:
-گوشی!
-گوشیم و میخوای چکار اخه؟
بگو زورت به الناز نرسیده میخوای سر من خالی کنی!
بی توجه به دست دراز شده ش پیاده شدم.
اونشب اصلا حوصله ایزد رو نداشتم.
اما هنوز چند قدم برنداشته بودم که بازوم رو گرفت و پشتم رو به دیوار کوبید:
-وقتی یه چیزی بهت میگم فقط باید چشم بشنوم!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۴۵
وحشتی که به جونم افتاده بود نمیذاشت اون دفعه رو مطیع باشم.
شایدم زبون درازی های الناز بهم شجاعت داده بود تا روی حرفم بمونم.
به عقب هلش دادم تا ازم دورشه:
-با گوشی من چکار داری؟
اصلا جرات داری برو گوشی الناز و بگیر
میخواستم عصبیش کنم ،روی دنده لج بندازمش تا دست از سرم برداره
اما یادم نبود اون مرد ایزده و هوران رو مثل الناز دوست نداره.
پشت دست سنگینش که توی دهنم نشست خفه شدم.
بار دوم که تو دهنی زد سرش رو نزدیک آورد و همزمان به گلوم چنگ زد.
توی صورتم توپید:
-یکم به روت خندیدم پررو شدی ؟
فکر کردی خبریه؟
نگاهم توی اون دو تا گوی تریاکی چرخید
تا شاید یکم از مهربونی چند ساعت پیش توی چشماش پیدا کنم،اما نبود.
ایزد فقط نقش بازی میکرد
و حالا مثل یه حیوون وحشی افتاده بود به جـ.ونم.
همون طورکه تن لرزونم رو بین بدن تنومند خودش و دیوار گیر انداخته بود
دستش رو بدون اجازه توی جیبم فرو کرد و گوشیم رو بیرون آورد.
آب دهنم رو قورت دادم و نگاه وحشت زده م به طرف گوشی کشیده شد.
دست دراز کردم تا ازش بگیرم اما گوشی رو عقب کشید و گفت:
-چرا رنگ پریده؟
این تو چه گهـ.ـی خوردی که زرد کردی؟
از استرس لال شده بودم ،زبونم توی دهنم نمیچرخید.
ایزد خودش رو عقب کشید و در حالیکه گوشی رو روشن میکرد گفت:
-رمز؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
دقت کردین؟
هرکی خودش خوشگله، ازت بیشتر تعریف میکنه
هرکی خودش موفقه، بیشتر تشویقت میکنه
هرکی اصیل تره، کمتر قضاوت میکنه
اخرش میفهمی؛
ادم ها دقیقا همون چیزی رو بهت میدن، که تو وجود خودشونه!