درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۴۷
اینبار هم گوشی تا انتها بوق خورد و کسی جواب نداد.
اونقدر استرس داشتم که حالت تهوع گرفته بودم.
کاش ایزد ول میکرد.
کاش پیگیر من نمیشد.
اصلا چرا وقتی دوستم نداشت تا اون حد بهم گیر میداد
در حالیکه الناز آزادانه هر کاری میکرد.
هرچند میدونست وقتی بال و پر یه پرنده رو بچینی راحت تر میتونی عذابش بدی.
بار سوم هم فقط بوق خورد و کسی جواب نداد.
نمیدونستم چه بلایی سر هادی و اسی اومده.
حتما برای فروش مواد رفته بودن قرچک.
ایزد تماس رو قطع کرد و خنده پر حرصی زد:
-خوب هماهنگ کردی...
ولی نمیدونستی واسه گرفتن مچت راه زیاده
بذار ببینم توی تلگرامت چه خبره
حتما با فرشته خانوم چت داری
قلبم یهو از ترس منفجر شد.
اصلا حواسم نبود تلگرام و واتساپ رو تغییر بدم ،یا پاک کنم.
اگه اسم فرشته رو سرچ میکرد و توی قسمت چت میرفت به راحتی میفهمید با کی چت کردم.
به لباسم چنگ زدم و ایزد با اون چشمای به خون نشسته وارد تلگرام شد.
قبل از اینکه خودش چت ها رو ببینه با بیچارگی گفتم:
-باشه...باشه
خودم بهت میگم...
فقط تو رو خدا کتکم نزن دیگه جون ندارم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۴۸
ایزد پوزخندی زد و سرش رو بالا اورد :
-تو در این مورد حق تعیین و تکلیف نداری
فقط بگو ببینم چه غلطی کردی که به این حال و روز افتادی؟
خودش هم میدونست چه ترسی بهم تزریق میکنه.
اونقدر گوشه ناخن هام رو جوییده بودم که زخم شده بودن.
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
-من یکاری کردم...
مشکوک گوشی رو پایین آورد و نگاهی به سر تا پام انداخت:
-بنال ببینم...
-باشه، فقط تو آروم باش
بخدا ازت میترسم
-حرف بزن هوران...
صدای فریادش که بلند شد بغض سنگینی توی گلوم نشست،دلم برای خودم میسوخت.
چونه لرزوندم و در حالیکه انگشتام رو بهم می پیچیدم گفتم :
-داد نزن دیگه...
-باشه داد نمیزنم...بگو ببینم چی شده
بغضم رو با کیلو کیلو آب دهن قورت دادم و گفتم:
-میدونم گفتی نباید کار کنم...
من ...من بخدا احتیاج داشتم...
بعد از مردن خان بابا حسابم خالی شده
یه قدم که جلو اومد زبون روی لب پایینم کشیدم و گفتم:
-میرم پیش فرشته ناخنکاری یاد میگیرم چند تا هم مشتری داشتم
حالا روبروم وایساده بود و قلب من چنان تند و محکم میکوبید
که میترسیدم از قفسه سینه م بزنه بیرون.
دروغ گفته بودم تا خودم رو نجات بدم.
دروغی که حقیقت داشت.
هر بار که برای پدیکور و مانیکور میرفتم گاهی به ناخنکارم کمک میکردم
و یه پول کمی هم در میاوردم.
ایزد حالا روبروم وایساده بود و غرید:
-سرت و بگیر بالا به من نگاه کن!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از حکایت های بهلول
حامله شدن عجیب سه خواهر مجرد ‼️
🔹 پیرمرد فقیری دارای سه دختری جوان بود که هنوز ازدواج نکرده بودن یک روز صبح دختر بزرگ احساس درد عجیبی در شکمش داشت پدر گمان کرد موضوع چیز مهمی نیست و او را نزد پزشک برد پس از معاینه پزشک با نگاهی عجیب به او گفت دخترت باردار است این خبر مانند صاعقه بر دل پدر فرود آمد چهره اش یخ زد با صدای لرزان از دخترش پرسید بگو چه کسی این کار را با تو کرده؟ دختر گفت...🙈😭
https://eitaa.com/joinchat/3195536000C69665d756b
گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید. نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی، بلکه ببینی چه کسی برای دیدنت دیوار را خراب می کند...
تو حتی بلد نیستی وقتی ناراحتم از دلم دربیاری جالب اینجاس که؛
بلافاصله خودتم ناراحت میشی…🫠
ظاهرا تنها درسی که از اشتباهاتم میگیرم اینه که "دوباره دوباره یبار فایده نداره"
هدایت شده از حکایت های بهلول
🔴 ۳ دختر ظالم وقتی مادرشان سرطان گرفت او را زنده به گور کردند! چیزی که بعدش رخ داد همه را شوکه کرد ‼️😱
• در روستای کوچک، ماجرایی هولناک در حال وقوع بود که نفس تمام منطقه را بند آورد. پروین، زن ۶۵ ساله فداکاری که یک عمر برای سه دخترش سارا، نگار و لیلا زحمت کشیده بود، حالا در سخت ترین روزهای زندگی اش تنها مانده بود. او که به تازگی متوجه شده بود به سرطان پیشرفته مبتلا است، همه چیز از وقتی شروع شد که پزشکان هزینه های سنگین درمان را اعلام کردند. سه دختر که نمی خواستند پولی خرج مادر بیمارشان کنند، او را به خانه قدیمی و مخروبه اش در حاشیه روستا بردند. اما فاجعه واقعی وقتی رخ داد که پروین در یکی از شب ها، از درد شدید به خود می پیچید و التماس می کرد او را به بیمارستان ببرند. سارا، دختر بزرگ که همیشه حریص تر از بقیه بود، پیشنهاد شیطانی داد: "بگذارید از شرش خلاص شویم! همین الان می بریمش توی جنگل و...". نگار و لیلا هم که از بار مسئولیت خسته شده بودند، با این نقشه جنایتکارانه موافقت کردند آنها مادر خود را....
👈 خواندن ادامه داستان
https://eitaa.com/joinchat/3195536000C69665d756b