eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10.1هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
750 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
تو‌ حتی بلد نیستی وقتی ناراحتم از دلم دربیاری جالب اینجاس که؛ بلافاصله خودتم ناراحت میشی…🫠
تنها چیزی که میتونه کمک کنه جای خالی آدمارو حس نکنی یاد آوری حرفای سردشونه
ظاهرا تنها درسی که از اشتباهاتم میگیرم اینه که "دوباره دوباره یبار فایده نداره" ‌ 
هدایت شده از حکایت های بهلول
🔴 ۳ دختر ظالم وقتی مادرشان سرطان گرفت او را زنده به گور کردند! چیزی که بعدش رخ داد همه را شوکه کرد ‼️😱 • در روستای کوچک، ماجرایی هولناک در حال وقوع بود که نفس تمام منطقه را بند آورد. پروین، زن ۶۵ ساله فداکاری که یک عمر برای سه دخترش سارا، نگار و لیلا زحمت کشیده بود، حالا در سخت ترین روزهای زندگی اش تنها مانده بود. او که به تازگی متوجه شده بود به سرطان پیشرفته مبتلا است، همه چیز از وقتی شروع شد که پزشکان هزینه های سنگین درمان را اعلام کردند. سه دختر که نمی خواستند پولی خرج مادر بیمارشان کنند، او را به خانه قدیمی و مخروبه اش در حاشیه روستا بردند. اما فاجعه واقعی وقتی رخ داد که پروین در یکی از شب ها، از درد شدید به خود می پیچید و التماس می کرد او را به بیمارستان ببرند. سارا، دختر بزرگ که همیشه حریص تر از بقیه بود، پیشنهاد شیطانی داد: "بگذارید از شرش خلاص شویم! همین الان می بریمش توی جنگل و...". نگار و لیلا هم که از بار مسئولیت خسته شده بودند، با این نقشه جنایتکارانه موافقت کردند آنها مادر خود را.... 👈 خواندن ادامه داستان https://eitaa.com/joinchat/3195536000C69665d756b
هدایت شده از حکایت های بهلول
حامله شدن عجیب سه خواهر مجرد ‼️ 🔹 پیرمرد فقیری دارای سه دختری جوان بود که هنوز ازدواج نکرده بودن یک روز صبح دختر بزرگ احساس درد عجیبی در شکمش داشت پدر گمان کرد موضوع چیز مهمی نیست و او را نزد پزشک برد پس از معاینه پزشک با نگاهی عجیب به او گفت دخترت باردار است این خبر مانند صاعقه بر دل پدر فرود آمد چهره اش یخ زد با صدای لرزان از دخترش پرسید بگو چه کسی این کار را با تو کرده؟ دختر گفت...🙈😭 https://eitaa.com/joinchat/2743140653Cd7a72a6a99
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ میترسیدم سرم رو بالا بگیرم و دروغم رو از توی چشمام بخونه. من هیچ وقت دروغگوی ماهری نبودم. وقتی از انتظار خسته شد دستش رو به دیوار تکیه داد و سرش رو اونقدر پایین آورد که با قد بلندش رخ به رخ شدیم: -ببین‌ منو... اینبار سرم رو بالا گرفتم و نگاهم میخ چشماش شد فقط کافی بود یکم سرش رو جلو بیاره تامنوببوسه.. فقط یکم. ولی ایزد هیچ وقت هوران رو نمیب...وسید ،چون عاشقش نبود. نگاهش به طرف لـ ـــب هام کشیده شد و پلک چپش پرید،بلافاصله نگاهش رو بالا کشید و با فک قفل شده گفت: -فکر نکن  چون نمیخوامت حواسم بهت نیست چهار چشمی مراقبتم به خدا قسم دست از پا خطا کنی نفست و میبرم من سر ناموسم با احدی شوخی ندارم ناموس! چه کلمه غریبی. هیچ وقت حس نکرده بودم زنشم،همسرشم،ناموسشم. فکرم رو به زبون آوردم و پای عاقبتش هم میموندم: -من...من ناموست نیستم کیسه بوکستم... فقط الکی اسمم تو شناسنا... وقتی سرش رو جلو آورد تقریبا نفسم قطع شد و دیگه نتونستم حرفم رو کامل کنم: -چون نکشیدمت ... همچین خیالی کردی؟ فکر کردی اگه بیای تخـ.ــتم فقط ناموسم میشی؟ نگاهم لرزید،مثل قلبم. مثل بغضی که داشت منفجر میشد: -من میتونم تا آخر عمرت ناخن بهت نزنم اما تو زن منی و متاسفانه اسمت شناسنامه مو سیاه کرده ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ -تو...تو که هیچ وقت منو نخواستی... لااقل اینقدر زخم نزن... بخدا داره طاقتم تموم میشه ایزد انگشتش رو با خشونت روی گونه م کشید و با بدجنسی گفت: -خودت و دست کم نگیر خوشگلم پوست کلفـ.ت تر از این حرفایی هر کی جای تو بود و این زندگی سگی رو داشت تا الان چندین بار تیغ و کشیده بود رو رگش هر بار که قلبم رو می‌شکست. همون تیکه ی شکسته فرو میرفت توی چشمم و اشک هام تبدیل به خون میشد و روی گونه هام می‌چکید. حالا میفهمیدم وقتی میگن یکی خون گریه میکنه یعنی چی. بغض لعنتی داشت خفه م میکرد، لب زدم: -خیلی ...نامردی یعنی واقعا دلت میخواد خودم و بکشم؟ نیشخندی زد و  گوشیم رو دستم داد.انگار اصلا براش مهم نبود چی به روزم آورده. لـ.ــب هاش مماس با لـ.ــب هام بود و بی توجه به قلبی که شکسته بود گفت: -وقتی چونه میلرزونی خیلی مظلوم میشی عین یه بچه گربه دلم میخواد همیشه اینجوری ببینمت  نفس نداشتم تا پس بزنمش. نمیدونم واقعی بود یا توهم زدم که یه لحظه حس کردم بـ.ـوسه آرومی روی لـ.ب.ـم زد و عقب کشید. ازم دور شد،با هر قدم منم باهاش آوار میشدم و روی زمین نشستم. لعنتی جوری باهام بازی میکرد که هر بار تا مرز سکته پیش میرفتم. وقتی حالم جا اومد بالاخره بلند شدم و به طرف خونه رفتم اما از پله ها که بالا رفتم صدای دعوا توجهم رو جلب کرد. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
قهوه‌اش را که تمام کرد، نگاهم کرد و گفت: «چطور این‌قدر خوب آدم‌ها را دلداری می‌دهی؟» لبخندی زدم و گفتم: «من فقط حرف‌هایی را به دیگران می‌گویم که همیشه دلم می‌خواست کسی روزی به من بگوید»✨🫠