قهوهاش را که تمام کرد، نگاهم کرد و گفت:
«چطور اینقدر خوب آدمها را دلداری میدهی؟»
لبخندی زدم و گفتم:
«من فقط حرفهایی را به دیگران میگویم
که همیشه دلم میخواست
کسی روزی به من بگوید»✨🫠
🎶مثل یک موسیقی زیبا در تاکسی بودی،
نصفه گوش دادم،
کمی از آن در خاطرم ماند
و تا ابد آن را پیدا نکردم…🥺
تا حالا شده خاطراتتون با یکی رو مرور کنید
و با خودتون بگید؛
«ببین چقدر تنها و ساده گیرم آورده بود؟
هدایت شده از حکایت های بهلول
🔴 ۳ دختر ظالم وقتی مادرشان سرطان گرفت او را زنده به گور کردند! چیزی که بعدش رخ داد همه را شوکه کرد ‼️😱
• در روستای کوچک، ماجرایی هولناک در حال وقوع بود که نفس تمام منطقه را بند آورد. پروین، زن ۶۵ ساله فداکاری که یک عمر برای سه دخترش سارا، نگار و لیلا زحمت کشیده بود، حالا در سخت ترین روزهای زندگی اش تنها مانده بود. او که به تازگی متوجه شده بود به سرطان پیشرفته مبتلا است، همه چیز از وقتی شروع شد که پزشکان هزینه های سنگین درمان را اعلام کردند. سه دختر که نمی خواستند پولی خرج مادر بیمارشان کنند، او را به خانه قدیمی و مخروبه اش در حاشیه روستا بردند. اما فاجعه واقعی وقتی رخ داد که پروین در یکی از شب ها، از درد شدید به خود می پیچید و التماس می کرد او را به بیمارستان ببرند. سارا، دختر بزرگ که همیشه حریص تر از بقیه بود، پیشنهاد شیطانی داد: "بگذارید از شرش خلاص شویم! همین الان می بریمش توی جنگل و...". نگار و لیلا هم که از بار مسئولیت خسته شده بودند، با این نقشه جنایتکارانه موافقت کردند آنها مادر خود را....
👈 خواندن ادامه داستان
https://eitaa.com/joinchat/953483999Ce1300adfdd
هدایت شده از حکایت های بهلول
حامله شدن عجیب سه خواهر مجرد ‼️
🔹 پیرمرد فقیری دارای سه دختری جوان بود که هنوز ازدواج نکرده بودن یک روز صبح دختر بزرگ احساس درد عجیبی در شکمش داشت پدر گمان کرد موضوع چیز مهمی نیست و او را نزد پزشک برد پس از معاینه پزشک با نگاهی عجیب به او گفت دخترت باردار است این خبر مانند صاعقه بر دل پدر فرود آمد چهره اش یخ زد با صدای لرزان از دخترش پرسید بگو چه کسی این کار را با تو کرده؟ دختر گفت...🙈😭
https://eitaa.com/joinchat/2743140653Cd7a72a6a99
Rashed Yousefi | موزیکدلRashed Yousefi - Mohem Ni (320).mp3
زمان:
حجم:
6.8M
دیدم با غریبه ها بهتره حالت ....
🖤پشیمون ...🤍
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۵۱
صدای الناز بود که هوار میکشید،صدای جیغ جیغویی داشت که روی اعصابم خط مینداخت.
ایزد اما مثل همیشه خونسرد بود،انگار اون مرد هیچ وقت عصبی نمیشد:
-گفتم دهنت و ببند
-نبندم چی میشه؟
فکر کردی میذارم اینجوری پیش اون زنت کوچیکم کنی و هیچی نگم؟
بجای اینکه پشتم در بیای...
سرم رو با تاسف تکون دادم و به طرف اتاق خودم رفتم،الناز زیادی نازک نارنجی بود.
اگه بجای من اون حرفا رو از ایزد میشنید چکار میکرد.
حتما طلاق روی شاخش بود.
البته الناز حامی و پشتیبان داشت،میتونست راحت طلاق بگیره،اما من چی؟
اصلا طلاق میگرفتم و کجا میرفتم.
همون طورکه به دعواشون گوش میدادم وارد سرویس شدم.
آرایشم رو پاک کردم اما حوصله مسواک زدن نداشتم.
دلم چایی میخواست.
حالا که صدای دعواشون قطع شده بود و میتونستم توی سکوت چایی بخورم و کتاب بخونم.
با همون تاپ و شلوارک کوتاه آروم از اتاق بیرون زدم.
اما با دیدن ایزدی که بالش به دست از اتاق خودشون بیرون اومد لبخند بزرگی روی لبم نشست.
آخر و عاقبت مردای ۲ زنه همین بود.
با دیدنم نفس کلافه ای کشید و بهم توپید:
-نیشت و ببند
به چی میخندی؟
به شوخی در اتاقم رو باز کردم و به داخل اشاره زدم:
-اگه بخوای میتونی امـ.شب پیش من بخـ.وابی
بهـ.ت اجازه میدم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏