Rashed Yousefi | موزیکدلRashed Yousefi - Mohem Ni (320).mp3
زمان:
حجم:
6.8M
دیدم با غریبه ها بهتره حالت ....
🖤پشیمون ...🤍
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۵۱
صدای الناز بود که هوار میکشید،صدای جیغ جیغویی داشت که روی اعصابم خط مینداخت.
ایزد اما مثل همیشه خونسرد بود،انگار اون مرد هیچ وقت عصبی نمیشد:
-گفتم دهنت و ببند
-نبندم چی میشه؟
فکر کردی میذارم اینجوری پیش اون زنت کوچیکم کنی و هیچی نگم؟
بجای اینکه پشتم در بیای...
سرم رو با تاسف تکون دادم و به طرف اتاق خودم رفتم،الناز زیادی نازک نارنجی بود.
اگه بجای من اون حرفا رو از ایزد میشنید چکار میکرد.
حتما طلاق روی شاخش بود.
البته الناز حامی و پشتیبان داشت،میتونست راحت طلاق بگیره،اما من چی؟
اصلا طلاق میگرفتم و کجا میرفتم.
همون طورکه به دعواشون گوش میدادم وارد سرویس شدم.
آرایشم رو پاک کردم اما حوصله مسواک زدن نداشتم.
دلم چایی میخواست.
حالا که صدای دعواشون قطع شده بود و میتونستم توی سکوت چایی بخورم و کتاب بخونم.
با همون تاپ و شلوارک کوتاه آروم از اتاق بیرون زدم.
اما با دیدن ایزدی که بالش به دست از اتاق خودشون بیرون اومد لبخند بزرگی روی لبم نشست.
آخر و عاقبت مردای ۲ زنه همین بود.
با دیدنم نفس کلافه ای کشید و بهم توپید:
-نیشت و ببند
به چی میخندی؟
به شوخی در اتاقم رو باز کردم و به داخل اشاره زدم:
-اگه بخوای میتونی امـ.شب پیش من بخـ.وابی
بهـ.ت اجازه میدم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۵۳
از کنارم که رد شد و داخل اتاق رفت با چشمای گرد شده به طرفش چرخیدم.
بدون تعارف و برای اولین بار برای خـ.واب اومده بود توی اتاقم.
باورم نمیشد شوخیم رو جدی گرفته باشه.
اون عمارت حدودا ۱۰ تا اتاق مهمان داشت.
با تخت های لوکس و تشک های طبی.
ایزد میتونست توی یکی از همون اتاقا بخوابه.
دلیلش رو نمیدونستم برای همین هیچ واکنشی نداشتم.
شایدم میخواست حال الناز رو بگیره.
همون طورکه سردرگم وسط اتاق وایساده بود به سر تا پام نگاهی انداخت و گفت:
-جایی میرفتی؟
گوجه ای شل و ولم رو یکم سفت کردم و گفتم:
-میرفتم واسه خودم چایی بریزم
-واسه منم بریز
سری به علامت باشه تکون دادم و با همون علامت سوال بزرگ روی سرم از اتاق بیرون زدم.
فورا ۲ تا چایی ریختم و با چند تا چیز شیرین برگشتم اتاق.
واقعیت این بود که داشتم از فضولی میمردم.
اما ایزد هنوز همونجا وایساده بود.
واقعا نمیدونست باید چکار کنه.
اونم حس میکرد توی اتاقم یه مهمون یا موجود اضافه ست.
به تخت اشاره کردم و گفتم:
-چرا اونجا وایسادی؟
بالشت و بذار روی تخـ.ت و بیا چایی بخوریم
عادت داشتم شبا توی بالکن چایی بخورم و کتاب بخونم اما اون شب نمیخواستم الناز از دور جاسوسی مون رو بکنه.
برای همین قید بالکن و هوای تازه رو زدم و توی اتاق بساط چایی رو چیدم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نداشته باشمت بهتر از نصف نیمه داشتنه
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۵۳
بالش رو که روی تخت گذاشت نگاه خریدارانه ای به اتاق انداخت اما قبل از نشستن گوجه ایم رو باز کرد.
نق زدم و موهام رو یه طرف روی شونه هام ریختم.
-مشکلت با گوجه ایه قشنگ من چیه؟
-خوشم نمیاد
نمیخواستم باز جو متشنج بشه برای همین دیگه چیزی نگفتم.
من احتیاج به سکوت و آرامش داشتم،به اندازه کافی زندگیم متلاطم بود.
لیوان چاییش رو که برداشت گفت:
-عادت ندارم آخر شبا چایی بخورم خوابم میپره
-میدونم...
نگاهش چند لحظه میخ چشمام شد و بعد نگاه ازم گرفت،گاهی طوری رفتار میکرد که دلم بدجوری میلرزید :
-تو هم نخور خوابت میپره
-من عادت دارم
شبا اگه چایی نخورم و کتاب نخونم خوابم نمیبره
به کتاب خودش که روی تخت بود اشاره کرد و گفت:
-منم قبل خواب کتاب میخونم
-اینم میدونم
نگاه متعجبش که روم نشست صادقانه گفتم:
-اون اوایل که ازدواج کرده بودیم میدیدم که کتاب میخونی
تختت که اون سمت اتاق بود شبا از تو بالکن سرک میکشیدم
بعد برای اینکه به چشمت بیام شروع کردم
به کتاب خوندن،فکر میکردم اگه کارایی که دوست داری کنم عاشقم میشی
اما کم کم تبدیل شد به عادت و روتین شبانه
الان تا چند صفحه کتاب نخونم خوابم نمیبره
خیره بهم چاییش رو قورت داد:
-خوبه حداقل یه عادت خوب برات موند
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏