eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
8.3هزار دنبال‌کننده
789 عکس
647 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
- İçimi kararttı sensiz geceler شب ها بی تو درونم رو تاریک کردن🖤 ‌‌‌
- نخ‌کش شد هر آنچه در خیالم باختم! ‌‌
- یاد گرفتم محکم باشم، مثه یه لبخند پر از بغض.! ‌‌
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سایه میشه صدای دلت❤️‍🩹🕊
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ اون روز استرس عجیبی افتاده بود به جونم. چند باری به اسی و هادی زنگ زده بودم اما جواب نمیدادن. بابا هم که اکثرا توی چرت بود و گوشی خرابش زنگ هم میزد متوجه نمیشد. گوشی رو توی جیبم برگردوندم و سعی کردم با کارای خونه خودم رو مشغول کنم. چایی رو دم و صبحانه رو آماده کردم. الناز و ایزد همیشه با هم میومدن سر میز،اونم  نزدیکی های ظهر. تا لنگ ظهر میخوابیدن و ناهار رو هم بعد از ظهر میخوردن. با اینکه کارشون  با نظم و دیسیپلین سختگیرانه سر و کار داشت اما توی خونه و زمان استراحت هیچ نظمی نداشتن. بی حوصله مواد قرمه سبزی رو تفت دادم و خورشت رو بار گذاشتم. شب قبل ایزد توی اتاقم خوابید،برای همین بدخواب شده بودم. حس میکردم برای همین بدخلق شدم‌ بدنمم به خاطر خوابیدن روی مبل درد میکرد. سوت کتری که بلند شد زیر خورشت رو کم کردم و برای خودم چایی ریختم. هنوز روی صندلی ننشسته بودم که ایزد وارد آشپزخونه شد. بدون اینکه سلام کنه پشت میز نشست و دستور داد: -واسه منم بریز! اون روز بی حوصله بودم. نه اعصاب کل‌کل داشتم،نه میتونستم زور گفتنش رو تحمل کنم. مثل خودش پشت میز نشستم و با بداخلاقی گفتم: -نوکرت غلام سیاه پاشو خودت بریز ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ چند لحظه خیره بهم نگاه کردم. بدون اینکه سر بلند کنم هم میدونستم چقدر تعجب کرده. چون هیچ وقت حاضر جوابی نمیکردم،عادت نداشتم بد حرف بزنم. ولی اون روز فرق داشت. یه حس مزخرفی داشتم که نمیذاشت درست فکر کنم. یادم نبود آدم روبروم ایزد توتونچیه، هیچ کاری رو بی جواب نمیذاره. وقتی بدون هیچ حرفی  از جاش بلند شد و سراغ گاز رفت دلم بیشتر به شور افتاد. یه حسی می‌گفت اوضاع اصلا خوب نیست. شایدم نگرانی برای اسی و هادی باعث میشد آروم و قرار نداشته باشم. دوباره به گوشیم نگاهی انداختم و توی جیبم برگردوندم. هنوزم هیچ پیام یا زنگی نداشتم. ایزد با لیوان چایی پشت میز نشست و یه تیکه نون برداشت. سکوتش آزارم میداد ولی ترجیح میدادم هیچ کدوم حرفی نزنیم تا یکم آرامش داشته باشم. دوباره به گوشیم نگاهی انداختم و دوباره و دوباره توی دلم رخت شستن. نمیدونستم اون روز چه مرگم شده. به فکرم رسیده بود برم خونه مون و به هادی و بابا سر بزنم ولی میترسیدم به ایزد رو بندازم. برخوردم سر چایی اصلا خوب نبود و از اونجایی که ایزد رو میشناختم میدونستم چه جوابی میده. اگه یواشکی میرفتمم گیر میفتادم و بازم کارم به کتک می‌کشید. با لیوان چایی بازی می‌کردم که صداش من رو از فکر بیرون آورد: -پول لازم داشتی که رفتی سراغ کار؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
. گویی ما برایِ غمگین بودن آفریده شده‌ایم. ‌‌