⭕️دخترتو شب هرجایی نزار بمونه ❗️
چند وقت قبل خواهرم مینا اومده بودن شام خونمون موقع رفتن #دخترم هی اصرار کرد مامان توروخدا بزار منم با خاله اینا برم #شب اونجا بخوابم پیشِ دخترش !!
باباش اصلا راضی نبود تا اینکه بخاطر اصرارای #دخترم اجازه داد یه #شب بمونه ! اخرشب دیدم چندتا پیامک از دخترم اومده که مامان تور......
ینی قلبم اومد تو دهنم..😭😭
با #هول و ولا همسرمو #بیدار کردم و رفتیم در خونه ی خواهرم که #دیدیم
خدا قسمت نکنه... 💔😱...👇
❌ادامشو حتما دختردارا بخونن👇
https://eitaa.com/joinchat/953483999Ce1300adfdd
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۶۴
نگاهم به طرف پایین کشیده شد
روی لباس زیرای گرون قیمت الناز که کنارش ش...ورت ایزد هم به چشم میخورد.
حالم بد شده بود،هر دفعه بهونه جدیدتری برای آزارم پیدا میکرد.
خلاقیت داشت لعنتی،میدونست چکار کنه که تا ته بسوزم.
دندون روی هم سابیدم
و در حالیکه کم کم از عصبانیت به نقطه جوش میرسیدم یه قدم به عقب برداشتم و غریدم:
-من کل.ـــفتت نیستم جناب توتونچی
اینم بده الناز جونت بشوره همینکه هر شب کنارت میخوابه
اون زنته...وظیفشه
نیشخندش آتیش به جونم زد:
-خودت میگی الناز زنمه پس با تو فرق داره
خنده هیستریکی کردم و به طرف در اتاق رفتم:
-برو به درک!
-تو حسابت هیچ پولی نیست
بهش احتیاج داری
-فعلا که ۴۰ تومن دارم بعدش خدا بزرگه
-نداری
پاهام به زمین میخکوب شدن
انگار گوشام اشتباه شنیده بودن.
با تعجب به عقب برگشتم:
-یعنی چی؟
من ۴۰ میلیون پول دارم
-تا دیشب آره...
ولی الان نداری
از حسابت برداشت کردم
نمیدونستم عصبانیم یا گیج.
شایدم گوشام مشکل پیدا کرده بودن و درست نمیشنیدم:
-چرا...چرا اینکارو کردی؟
-چون من شوهرتم
اختیار دارتم میتونم
و بعد با بدجنسی به سبد اشاره کرد و گفت:
-حالا هم اگه به پول نیاز داری هر کاری رو که گفتم بدون چون و چرا انجام میدی
تا ساعت ۱۲ وقت داری اینا رو بشوری
حتی یه دقیقه بعد از ۱۲ بیاری بهت هیچ پولی نمیدم
و بعد بی توجه به حال بد و بدنی که مثل بید مجنون میلرزید از کنارم رد شد و از اتاق بیرون زد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۶۵
در اتاق که بسته شد حس میکردم دارم خفه میشم.
ایزد دیوونه م میکرد.
هر بار که یکم اوضاع بهتر میشد با چنان قدرتی برمیگشت و اذیتم میکرد
که تا مدت ها نمیتونستم ویرونه هایی که ازم باقی مونده بود رو سر پا کنم.
با حرص به سبد رخت چرکا لگد کوبیدم و جیغ کشیدم.
اون مرد روانیم کرده بود،چجوری میتونست هر بار بدتر از قبل آزارم بده؟
لباس ها رو زیر پاهام له کردم و از اتاق بیرون زدم.
داشتم منفجر میشدم و نمیدونستم باید چکار کنم.
وارد اتاقم شدم و چنان در رو محکم کوبیدم که شک نداشتم صداش تا حیاط هم رفته.
ولی برام مهم نبود.
فقط میخواستم آروم شم.
به طرف آیینه اتاق رفتم،یکی از عطر های گرون قیمتم رو برداشتم و توی آیینه کوبیدم.
صدای شکستنش روحم رو التیام میداد.
تنم اما هنوز از خشم میلرزید .
به طرف بالکن رفتم و هوای تازه که وارد ریه هام شد عصبانیتم فروکش کرد.
روی صندلی نشستم و بغضم با صدا شکست.
آخه چطور باید خودم رو از اون منجلاب نجات میدادم.
دستام رو روی صورتم گذاشتم و زار زدم،کاش حداقل یه نفر رو داشتم که کمکم کنه.
تلفنم که زنگ خورد گوشیم رو از توی جیبم بیرون آوردم
شماره هادی رو که دیدم فورا تماس رو برقرار کردم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از حکایت های بهلول
حامله شدن عجیب سه خواهر مجرد ‼️
🔹 پیرمرد فقیری دارای سه دختری جوان بود که هنوز ازدواج نکرده بودن یک روز صبح دختر بزرگ احساس درد عجیبی در شکمش داشت پدر گمان کرد موضوع چیز مهمی نیست و او را نزد پزشک برد پس از معاینه پزشک با نگاهی عجیب به او گفت دخترت باردار است این خبر مانند صاعقه بر دل پدر فرود آمد چهره اش یخ زد با صدای لرزان از دخترش پرسید بگو چه کسی این کار را با تو کرده؟ دختر گفت...🙈😭
https://eitaa.com/joinchat/3195536000C69665d756b
eitaa: @saye_orginalZangide_۲۰۲۶_۰۶_۱۳_۰۱_۳۱_۱۶_۸۶۷.mp3
زمان:
حجم:
8M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۶۶
صدای لرزون و خراب هادی که توی گوشی پیچید بند دلم پاره شد:
-الو ...هوری جون؟
وقتی صدای هادی رو میشنیدم بدبختی های خودم رو فراموش میکردم.
برادرم توی کثافت غرق شده بود.
توی صندلی صاف نشستم و در حالیکه اشکام رو به سرعت پاک میکردم جواب دادم:
-الو هادی؟...داداش خوبی ؟
چند لحظه ای مکث کرد و دوباره صدای خمارش توی گوشی پیچید :
- حالم بده هوری جون
تمام وسیله هام پیش اسی مونده
شارژم زیاد ندارم...
گوشه ناخنم رو با استرس کندم و در حالیکه به باغ خیره شده بودم گفتم:
-اخه چرا همش خودت و تو دردسر میندازی؟
الان میخوای چکار کنی پس؟
دماغش رو پر صدا بالا کشید و انگار بدن درد شدیدی داشت.
من تمام حالت هاش رو میدونستم و دلم برای برادر کوچیک ترم میسوخت.
دوباره با حال خرابی که داشت گفت:
-یکم پول بهم برسون
جون داداش... جبران میکنم
از همین جاش میترسیدم،از توقعی که برادرم ازم داشت و من نمیتونستم انجام بدم.
مخصوصا حالا که هیچ پولی توی حسابم نداشتم.
به قلبم چنگ زدم و در حالیکه خودم رو مثل گهواره تکون میدادم گفتم:
-بخدا ندارم هادی...
بجون داداش حسابم خالیه
-استخوانام داره میترکه
حالم خرابه
تو که...میدونی جز تو کسی و ندارم...
بغض که به گلوم چنگ زد از تنهایی و بی کسی خودمون دلم گرفت:
-خواهرت بمیره
-مواد و گرفتن
اسی هم گم و گور شده
هیچی پول برام نمونده...
یه کاری کن هوری جون
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۶۹
گوشی رو که قطع کردم همونجا توی خودم جمع شدم.
دستم رو جلوی دهنم گرفتم و هق زدم.
خودم کم بودم که حالا باید غصه هادی رو هم میخوردم.
مستاصل و درمونده به اطراف نگاه کردم.
لعنت به کارت بانکی که از وقتی که اومد هیچ کس تو خونه پول نداشت.
کاش یکم مثل قدیما پول قایم میکردم تا همچین روزی به دادم میرسید.
گوشیم رو برداشتم و به اسی زنگ زدم.
اونم هنوز خاموش بود.
تمام طلاهامم توی گاوصندوق بود و من رمزش رو نداشتم.
حتی اگه رمزش رو هم داشتم ایزد اگه میفهمید به طلاها دست زدم بیچاره م میکردم.
از جام بلند شدم و به اطراف نگاه کردم.
هیچ چیز قیمتی ای نداشتم که بفروشم.
جز لباسام که اونم نمیتونستم بفروشم.
اصلا مگه چقدر بابتش میدادن.
تنها راهم خود نامردش بود.
به در بسته اتاق نگاهی انداختم،باید غرورم رو میشکستم و میرفتم سراغش .
اون وقت به هدفش میرسید و بیشتر خردم میرد.
وقتی پیامک هادی روی گوشیم ظاهر شد دلم هری ریخت:
-بجنب هوری،شارژمم داره تموم میشه دارم میرم عابر پیدا کنم
قدم اول رو به طرف در برداشتم.
پاهام رمق نداشت اما به خاطر برادرم باید میرفتم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏